حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
سفر به خیر by: حُسنیه

 

 

از ساعت 10 شب رفتیم تو رختخواب. قبلشم حسابی تو وان حموم خیس خورده بودن و بعد از نیم ساعت از حموم اومده بودن بیرون. انقدر خسته بودن و سبکی تنشون خوب بود که همون اولِ درازکشیدن، خوابیدن. نمی‌تونستم از کنارشون پا شم. همش به فردا فکر می‌کردم، به اردویی که باید برن. مجبور می‌شم به خاطر ناهار فرداشون، خیلی یواش، دستامو از زیر سرشون بکشم بیرون و پا شم برم آشپزخونه. یه پیمونه برنج رو که شسته بودم، می‌ذارم رو شعله برای آب‌کشی. تا فردا صبح قبل از ساعت 8، فقط دَم‌ش بدم. دو سه تیکه کبابیِ گوشت مرغ رو هم جدا سرخ کرده بودم از سرِ شب. باید فردا با کشمش، بذارم لای پُلوشون. عاشق این غذان. بدون هیچ رنگی. یه پُلوی سفید با چند کشمش و دو تیکه گوشت کوچیک. از طرف موسسه قرآنی‌شون می‌رن اردو. همه‌ی بچه‌های کلاس حفظ و روخوانی بهمراه مادراشون می‌رن. یعنی باید بهمراه مادراشون برن. اما این دو تا به خانم معلمشون انقدر اصرار کرده‌ن که ما قول می‌دیم از کنارتون تکون نخوریم ولی مامانمون نیاد و خواهش می‌کنیم و این حرف‌ها. خانم معلم خیلی تعجب کرد. وقتی داشت برام تعریف می‌کرد می‌گفت: تعجبم بخاطر این بود که یکی از پسرهای دیگه‌ی تو کلاس هم بهم گفت می‌شه جای مامانمون، عمه‌مون رو بیاریم؟ میگفت وقتی ازش دلیل خواستم جواب داد، آخه مامانم نمی‌ذاره خوب بازی کنم. همش می‌گه بشین. میگفت فکر میکردم شما هم اینطوری هستین که پسراتون نمی‌خوان باهاتون اردو برن. اما وقتی ازشون پرسیدم چرا نمی‌خواین مامانتون بیاد؟ گفتن آخه ما تا حالا براش سوغاتی نخریدیم، می‌خوایم با پولی که بهمون می‌ده، از امامزاده براش یه سوغاتی بگیریم.

جلوی خانم معلم ایستاده بودم و سرمو پایین گذاشته بودم تا اشک تو چشمم بره یه طرفی و لوم نده. هی با انگشت‌های پام با گل‌ای فرش، بازی میکردم. خانم معلم رو کرده بود به یه مادر دیگه و گفت: یعنی فکر یه بچه تا کجا می‌تونه بره و هضم کنه...

الان اما همش گریه‌م می‌گیره. نمی‌دونم چطوری بخوابم اصلا. دلم براشون تنگ می‌شه فردا. من دوسشون دارم. کاش می‌تونستم بهشون بگم من سوغاتی نمی‌خوام. پیشتون باشم راحت‌ترم.

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه