حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
من می‌مونم گاهی از اینهمه درک by: حُسنیه

 

دارم با پسرا کلیپ بلاگ تا کربلا رو می‌بینم. به اون کلیپی که بلاگ تا مکه رو داره نشون می‌ده که رسیدیم، ازم می‌پرسن این فیلم چیه؟ می‌گم یادتونه بهتون گفته بودم دوستام و بعضی همکارام دارن می‌رن کربلا؟ گفتن آره. گفتم انگار می‌خوان مکه هم برن. دوباره غرق فیلم می‌شم. غرق اللهم لبیک‌ش. محمدحسن دوباره ازم می‌پرسه شما میخوای مکه بری همراشون؟ جوابی نمیدم. نمی‌تونم جواب بدم. حسین بهش میگه مامان که نمی‌تونه بدون ما بره. حسن میگه خب ما هم می‌ریم باهاشون. حسین می‌گه نمی‌تونیم بریم دیگه، چون راهش خیلی زیاده، خسته می‌شیم، مامان نمی‌تونه ما رو ببره. حسن میگه ولی اینجا هم بعضیا با بچه‌هاشون رفته‌ن، تازه ما ازشون بزرگتریم. حسین می‌گه خب داداش اونا پول داشتن، مامان که نمی‌تونه پول ما سه نفر رو بده.

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه