حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
ای جونم by: حُسنیه

 

محمدحسن علاقه ی زیادی به مسجدرفتن داره. محمدحسین اندازه ی داداشش اصراری نداره ولی. محمدحسن اما تمام تلاشش رو می کنه که هر شب همراه پدرجونش بره. تقریبا مثل پدرم که برطرف شدن تمام مشکلات مردم و کارهای مسجد رو به اهل خونواده ش ترجیح می ده، تأثیر گرفته. هر شب با علاقه ی خاصی بعد از افطاری، شال و کلاه می کنه که باهاش بره نماز. چند بار یهم که بابام نخواست ببرتش و خواست دو درش کنه، زود فهمید و با صداقت و اعتماد بچه گونه ش گفت پدرجون صبر کن، من که هنوز نیومدم.

محمدحسینم با یه کامپیوتر حسابی مشغول میشه ولی. مخصوصا کارهای نرم افزاری ش. یه ایرادهایی به کامپیوترم میده که اصلا نمیدونم باید چجوری درست کنم. بماند. الان که محمدحسین داشت به داداشش می‌گفت، بقیه‌ی نصب بازی بمونه برای شب و فعلا با همینها بازی کن. محمدحسن با یه حالت خاصی گفت: من که شب مسجدم. نیستم داداش....

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه