حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
خصلت‌های خوب کودکانه by: حُسنیه

 

دیروز، پای صحبت بودم با مصاحبه شونده‌ای. معمولا پسرا موقع صحبت‌های کاریم، عادت کردن به آهسته صحبت‌کردن که هم زودتر مصاحبه‌م تموم بشه و هم چون چند سالیه این روند رو دیدن و شغلم رو کاملا می‌دونن، دقت کامل دارن که نباید صدام بزنن برای هیچ کاری. که البته تجربه‌هام سرِ این موضوع برا خودش یه کتاب میشه. اما دیروز یه اتفاق متفاوتی افتاد. یهو بحثشون شد، یهو شروع کردن سر هم داد کشیدن. محمدحسن که زود از کوره در می‌ره و چون زورش بیشتره، اول شروع کرد و یکی زد. داداششم کم نیاورد و سرش رو عقب کشید و یکی بهش زد. من همینطور وسط صحبتم که دارم این صحنه‌های عجیب رو می‌بینم که پا می‌شم برم جداشون کنم. پا شدن من همون و دور من چرخیدن برای از هم دررفتن همون. یعنی انقدر از دست هم عصبانی بودن که هی هم رو دنبال میکردن و داد می‌کشیدن هرکدوم که ماااامااااان داداشووو ببین. مخصوصا حسین، گریه می‌کرد و جیغ می‌کشید چون زدن‌های محمدحسن بخاطر بزرگتر بودنش، تنش رو بیشتر درد میاره. سر و صداشون زیاد شد. واقعا نمیدوسنتم باید چیکار کنم. وسط صحبت بودم هنوز. یکی دو بار عذرخواهی میکنم و هی دنبالشون راه میرم که کمتر هم‌دیگه رو بزنن. اما کار به حرکاتهای تکواندو شون که رسید، دیگه قطع کردم. خیلی بد شد. خیلی...

اما وقتی قطع کردم، دیدم هر کدوم چند تا لگد خوردن و صورت حسین و گردن حسن حسابی سرخ شده. انگار حسابی هوس کشتی و حرکتهای رزمی زده بود به سرشون. یه دل سیر خوردن و زدن هم‌دیگه رو. حسن افتاده بود و هی آخ آخ می‌کرد و سینه‌شو داشت که مثلا لگدت به سینه‌م خیلی درد داشت. حسین داشت با گریه نگاش می‌کرد. هیچی نمیگفتم. فقط نگاه میکردم. بعد کاملا رومو یه طرف دیگه کردم. بعد از مدتی دیگه صدای گریه هم نمی‌اومد. تعجب میکنم از سکوتشون. نگاه میکنم‌شون، میبینم که هر کدوم دارن همو نگاه می‌کنن و جای زخماشون رو به هم نشون میدن.

اوضاع خیلی زودتر از اونی که فکرشو کنم، آروم شد. دوباره صحبت تلفنی رو شروع میکنم تا بچه‌ها عذرخواهی کردنمو ببینن که چقدر شرمنده شدم.

مصاحبه‌شونده هم لطف بزرگی می‌کنن و بهم از سه خصلت خوب بچه‌ها می‌گن، خیلی به دلم نشست. انقدر که دلم می‌خواد اینجا ثبتش کنم: 1. میسازن اما خراب میکنن. 2. قهر میکنن اما زود آشتی می‌کنن 3.دلبستگی ندارن، زود فراموش می‌کنن

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه