حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
یه مادرِ قد خمیده by: حُسنیه

 

من توان مُحَرَّم رو ندارم. توان تصویرسازی‌ش رو هم. اصلا مادر که می‌شی، نازک‌دلی‌ت بیشتر می‌شه. مادر رو چه به درد دیدن فرزند، درد کشیدنش. کل شب حتی ازین پهلو به اون پهلو هم نمی‌شدم. خودآزاری مزمن گرفته بودم و فقط به چهره‌ی خوابیده‌شون نگاه می‌کردم و گریه. برعکس شبای دیگه نه آب خوردم و نه چایی. مامان و آبجیم، عذاب‌وجدان گرفته بودن که چرا تنها فرستادنمون مطب که اینهمه ضعف کنم. این ضعف‌م اولین‌بار نبود، چون تاحالا هم برای دکتربردنشون، همراه نداشته‌م. اما دیشب عجیب بود، می‌دونم خودم ضعیف بودم، خودم ضعیف‌تر شدم. در به در دنبال قرص استامینوفن گشتن برام که ساکتم کنه. اما قطره‌ی استامینوفن بچه‌ها رو که می‌دیدم دیگه کنترلم دست خودم نبود. فکر درد کشیدن حسین‌م و تحملش زجرم می‌داد. فکر گریه‌های حسنم وقتی دستمو محکم فشار می‌داد و اشکش جاری می‌شد از ترس، خمیده‌م کرد. به‌حدی از مظلومیت این دو تا موقع عصب‌کشی و پرکردن، بغض کرده‌مو قورت دادم که بااینکه در طول روز، اصلا نیم ساعت هم استراحت نکرده بودم، تا بعد از اذان صبح بیدار بودم و نمی‌تونستم حتی چشم ازشون بردارم. توی تاریکی زل می‌زدم به قسمت سینه‌ی تی‌شرت‌شون و خیالمو جمع میکردم که قلبشون تکون می‌خوره. شده بودم آدمی که یه بیابون کم داشت برای دیوونگی‌کردن، فرار کردن. اینهمه مظلومیت رو دیدن و دست به کمر نشدن...

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه