حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
... by: حُسنیه

دبیرستان و پیش‌دانشگاهی‌مو توی قم گذروندم. مسیر دبیرستان حضرت خدیجه، خط واحدی نداشت و ساعتهایی هم اصلا تاکسی نبود. سعی می‌کردیم اگه قراره غیر از تاکسی، سوار شیم، حداقل دو سه دختری باشیم.

یه‌روز که بارون شدید می‌اومد و تا مغز استخونمون یخ زده بود و ماشینی هم نبود، یه ماشین شخصی که پیرمردی راننده‌ش بود، نگه‌داشت. انگار بابابزرگمونو دیده بودیم. با خوشحالی و احساس امنیت سوار شدیم و نشستیم و به گرمای ماشینش پناه آوردیم.

اما

تا آخر مسیر، صلوات فرستادیم تا سالم برسیم مدرسه، از بس چشاش تو آینه عقب رو می‌پایید.

....

روز بعد ماشین شخصی که اتفاقا شیشه‌شم دودی بود و راننده‌ی خیلی جوونی هم داشت، نگه‌داشت، واقعا ترسیدیم. هم یخ زده بودیم هم دیرمون شده بود. انصافا با ترس و لرز سوار شدیم. اولین پیچ رو که رد کرد و از دور گنبد و حرم رو دید، دستش رو گذاشت روی سینه‌ش و سرش رو خم کرد و گفت: السلام علیک یا فاطمة‌المعصومه...

....

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه