حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
برکت شعر by: حُسنیه

 

چند وقت پیش که دانشکده پزشکی همایش شعری گذاشته بود، به اصرار یکی دو تا از هم‌شهریای شاعرم تو قسمت کلاسیک شرکت کرده بودم. داورهای این همایش هم حضور داشتن؛ آقای سعید بیابانکی و دکتر سیامک بهرام‌پرور. با آقای دکتر از قبل آشنایی داشتم اما برای اولین‌بار آقای بیابانکی رو می‌دیدم. خیلی مراسم خوبی بود. کلیپ شعرخوانی شعرا و مخصوصا قسمت شعرخوانی آقای بیابانکی در حضور رهبری هم پخش شده بود و فضای شادی رو به جمع داده بود. مخصوصا بعدش که خود آقای بیابانکی مشغول شعرخوانی شده بودن و با اثار طنزشون مهمونمون کردن و خاطرات خوبی هم تعریف کردن.

شعرخوانی‌هامون که تمام شد، نوبت به خوندن اسامی برگزیده‌ها رسید و دادن جوایز. برام سلیقه‌ی این دو داور مهم بود. همش فکر می‌کردم تو بخش‌های مختلف، کدوم شاعر و شعر رو انتخاب کردن. هم از قبل آثار رو بدستشون رسونده بودن و هم اکثر شرکت‌کننده‌ها شعرخوانی داشتن و می‌شد تخمین زد اگه فلان شاعری، برگزیده‌ی اول شده، شعر و شعرخوانیش چطور بوده.

جزو سه‌رتبه‌ی بخش کلاسیک بودم. غیر از تقدیرنامه‌ی شیکی که اهدا کرده بودن، یه کارت پارسیان بهمراه رمز هم همراهش بود. بعد از همایش تا خود دیروز، بدلایل مختلف حواسم اصلا به این کارت نبود. اما دیروز که متوجه شدم پدرم بدلایلی امسال نتونسته خرید رمضان برای خونه داشته باشه، یهو یادش افتادم و گوشه‌ی کیف پولم پیداش کردم.

با مامان رفتیم فروشگاه بزرگی که بتونیم اکثر موادغذایی رو از اونجا تهیه کنیم و اصلا ببینم چقدر تو این کارته پول هست. با 40 تومنی که از این همایش نصیبم شده بود، تونستیم کلی خرید رمضانیه رو داشته باشیم. از حبوبات و نشاسته گرفته تا زعفرون و کشمش و شکر و کشک و مرغ و سن‌ایچ و خرت‌و پرت بچه‌ها. خیلی وقت بود فروشگاه نمی‌رفتم. حسابی به بچه‌ها هم خوش گذشته بود. یهو حس کردم مامانم معذبه. سر زدن به یه قسمت دیگه‌ی فروشگاه رو بهونه کردم‌و با بچه‌ها از مامانم فاصله گرفتیم و گفتم شما حساب می‌کنی تا ما بیایم؟ خواستم خودش کارت رو بده به فروشنده و خودش رمز رو هم بگه. وقتی از دوربین‌های مداربسته دیدم نوبت مامان شده، کم‌کم راه افتادیم سمتش. حسابش تموم شده بود و داشت می‌رفت بیرون. بهش رسیدیم. هر کسی یه پلاستیک دست گرفت و پیاده تا خونه اومدیم. خوش گذشت؛ خیلی

هر شب تو برنامه‌ی سحری که مجری‌ش آقای حسنی‌ه، یه قسمتی هست که شعرخوانی شعرا رو در حضور رهبری نشون میده. معرکه‌س اینکه تو اون فضا، هر شب شعر یه شاعر رو می‌شنوی و ارتباطی که رهبری با اون شعر می‌گیرن و عکس‌العمل نشون می‌دن رو می‌بینی. ایشالله نصیب هر شاعری که این جمع رو دوس داره بشه...

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه