حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
دوس دارم کمی مرا بزنی by: حُسنیه

 

اصرار می‌کرد که برای سحری بیدارش کنم. قولش رو ازم می‌گیره و می‌خوابه. موقع سحری هرچی صداش می‌زنم بیدار نمیشه. روز بعد با گریه بیدار میشه. ‌شاکی که چرا بیدارم نکردی، حالا اگه امروز غذا خوردم و این حرفا. بهش می‌گم صداش می‌زدم اما عکس‌العملی نشون نمی‌داد. بقیه هم تأیید می‌کنن حرفمو اما تأثیری نداره، حرف خودشو می‌زنه، باور نمی‌کنه صداش می‌زدم. قبل از خواب سحر دوم می‌گه مامان خواهش می‌کنم حتی شده منو بزن تا بیدار بشم؛ من دوس دارم سحری بخوردم کنارتون.

بزنم؟

...

 

یاد خودم می‌افتم. یاد علاقه‌مندی‌هام. یاد افعال امری که می‌پرستمشون. یاد کتک‌خوردن توی شعرهام

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه