حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
دنیای بهتری سراغ ندارین؟ by: حُسنیه

 

من بغض داشتم. بعد از مدتها پُر از نفرت بودم، شدم. نفس عمیق هم تأثیرگذار نبود آقایون روانشناس. فقط یک جمله گفتم: خدایا توانمو بیشتر کن؛ کمه". حل شد، بهترم. الان که دارم می‌نویسم، خوبم فقط اشکام بی‌خودی دوس دارن دربیان. نیم ساعت پیش، برای پُر کردن دندون، ارجاع داده شدیم پیش استادِ خانمِ دکترِ دندون محمدحسن. یعنی دندون‌پزشک محمدحسن که یه آقاست، برای پُر کردن، ترجیح دادن، بخاطر سن بچه، استادشون که یه خانومه، کار رو انجام بدن. قبل ازینکه نوبتمون بشه، خانم منشی گفت باید اول فلوراید بشن. فلوراید هم نفری 40 هزار تومنه. یعنی باید 80هزارتومن می‌دادم. نداشتم. سه ماه تمامه حقوق اصلیمو نمیگیرم و با ترجمه‌ها و یکی دو مجله که توش مدتیه می‌نویسم، روزها رو می‌گذرونم. با شرمندگی و بغض، سریع به دوستم مسیج میزنم که: "سی پول کم آوردم؛ مطبم...". تا تهش رو میره و اینترنتی مبلغ رو واریز میکنه و چون میشناستم و برای اینکه خجالت نکشم، فقط یه مسیج می‌ده که واریز شد. با بغض، کارتمو درمیارم و میدم به خانم منشی. 80 تومن میزنه. میگه رمز؟ میگم 1365. برگه‌ی کارت‌خوان بالا اومد. یه برگه‌ش رو میده بهم. حسابم تموم میشه. میریم داخل. فلوراید انجام میشه. اونم نوبتی. با خانم دکتر قرار دیگه‌ای میزاریم برای یکشنبه؛ همین یکشنبه‌ای که میاد. که باید هر دو تا پسرا، پُر کردن دندون داشته باشن. دویست تومن. میایم بیرون. خانم منشی نوبت رو میده، یادداشت میکنه و میگه لطفا این سوالات رو برای تشکیل پرونده جواب بدین. نمیدونم برای چیِ من فکر میکنه پدر بچه‌ها کارمندن. دقیقا می‌گه "پدر کارمند؟". اسم پدر که میاد، دیوونه میشم. دلم میخواد بهشون بگم پیش من این اسم رو نیارین لطفا. نمیشه. باید کنترل کنم. باید نفرتمو بخوابونم. اینجا جای ابرازش نیست. میگم قسمت مادر رو پر کنید، کفایت میکنه. میگه نمیشه خب، پرونده‌س، باید این قسمت هم پُر بشه. حرصم میگیره. کنترل میکنم بغضم نترکه. خسته‌م. خیلی خسته. این اسم همیشه باهام همینکار رو میکنه. هیچ‌وقت نتونستم روش غلبه کنم. مینویسه کارمند. خدا رو شکر می‌کنم شغل واقعیشو حدس نمیزنن. روی شغل من هم میگم بنویسه شاغل. شماره تماس خودم رو که دادم؛ میگه شماره تماس پدر هم لطف کنین. دیگه داره اشکم درمیاد. نمیتونم جلوی نفرتمو بگیرم. اشکم دست خودمه اما نفرتم نه. بین تمام مادرهایی که فرزنداشون رو آوردن مطب، فقط یه آقا هست، دخترش رو آورده. درست کنار منشی نشسته. صدامون رو میشنوه. دوباری هم نگام میکنه، حرصم بیشتر میشه. بی‌اختیار میگم: خانم! پدرشون زنده نیستن. مرد دوباره نگام میکنه و منشی می‌پرسه آخییی تصادف کردن؟ آخ که چقدر بدم می‌یاد ازین عکس‌العمل؛ جوابی نمیدم. قیافه‌ش میشه ناله، گریه. میگه شرمنده‌م یادآوری کردم. میگم خواهش میکنم، حالا لطفا فقط اون قسمتی که مربوط به مادره رو پُر کنین.

آدرس: خیابان خداداد 25، ...

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه