حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
چادر حجرالأسود من by: حُسنیه

 

مامان خانوم خونه، برای عید نیمه‌ی شعبان، واسم یه پارچه چادری گرفت. تو یه کاغذکادویی پیچیده بودتش و شب وقتی داداشا و زن‌داداشام مهمون‌مون بودن، آورده بود کنار چایی شیرینی که خودم ریخته بودم. گفت اینم کادوی من و بابا برات، بازش کن ببینیمش. بازش کردم. یه مشت پارچه مشکی لطیف تا زده. از لطافتش ذوق‌زده بودم. همونی بود که تو ذهنم دوسش داشتم. با خوشحالی گفتم چادریه؟ ...

بهش می‌گن پارچه چادر حجرالأسود یا کریستال انگار. خلاصه هرچی هست، من که خیلی دوسش دارم. دیروز برای اولین‌بار قبل از کلاس، کش چادرحجرالأسودمو روی مقنعه‌م ردیف کردم و تو سرم هی براندازش می‌کردم. از تو آینه هی راه‌رفتنمو می‌دیدم. مخصوصا بخاطر اینکه باد پنکه سقفی، دامنه‌ی چادر رو به حرکت عقب می‌نداخت. خیلی قشنگ بود. تو گرمای راه، تو خیابون که دستم زیر چادر، قسمت جلوش رو نگه‌می‌داشت، انگار یه تخت پَر ِ قوی مشکی رو داده بودن بهم و سر تا پام ریخته بودنش. این پارچه چادری تو لطافت و زیبایی چیزی کم نداره واقعا.

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه