حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
نارنج ِ دار ِ بِن by: حُسنیه

مامان و خاله‌م تو زمین بابابزرگم شروع کردن به پرورش سبزی. عاشق این کارن. شیفته‌شن. من‌م. خاله‌م اما یه روز با شیطنت بهم گفت: همه کارای مربوط به باغ رو خودم می‌رسم، مامان‌ت که بیاد باغ، مشتریا می‌برنش زیر ِ درخت‌ِ نارنج.

با ترس و تعجب می‌گم چرا اون‌جا؟ می گه چه می‌دونم والا. می‌گم: مامان! خاله‌جون چی می گه؟

مامانم می‌خنده و نگاه‌م می کنه، ازون نگاها که تا عمق چشمام میره و می‌گه چن‌باریه که آدمای مختلفی میان و بهم می‌گن حاج‌خانوم یه‌چن‌لحظه کارت داریم. وقتی می‌گم بفرمایید. می‌گن نه، اگه ممکنه بریم زیر درخت نارنج. یا به اصطلاح خودمون: نارنج ِ دار ِ بن.

خودمم اولین‌بار با ترس همراه یکی‌شون رفتم. زیر اولین درخت نارنج که رفتیم، میگم بفرمایید، اینم درخت نارنج. می‌گه نه. اشاره می‌کنه به درخت نارنج عقب‌تر و بزرگ‌تر و می‌گه بریم اونجا.

با خنده به مشتری می‌گم، دارم می‌ترسم ازتا، کجا می‌بری منو. وقتی می‌رسیم می‌گه یه شاخه از درخت بکن و بده دستم. می‌گم مال خودت، قابلی نداره که. خودت بکن. می‌گه نه. بعد یواش در ِ گوشم می‌گه: خواب دیدم باید از دست شما این شاخه رو بگیرم..... تا الان چن‌نفری میان و اینطوری می گن و میرن.

هیچی نمی‌تونم بگم. فقط به چهره‌ی مهربون و زیباش خیره می‌شم.

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه