حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
محمدحسنم by: حُسنیه

 

 

برای دوست خوبم؛ رها

 

دنیای مادرانه‌ی من با محمدحسین شروع شد. یه صورت کوچیک و لاغر با موهای بور، با وزن 1 و 900 گرم و یه بدن استخونی و سفید رو تو همون اتاق عمل نشونم دادن و گفتن این قلِ دومته مامان کوچولو. محمدحسن نفسش بالا نمی‌اومد و سریع بدون اینکه نشونم بدن، می‌برنش تو دستگاه و مدام استرس داشتن و بعدا فهمیدم چقدر دل می‌سوزوندن برای من که مدام بعدش می‌گفتن اینهمه مدت زحمت حملش رو کشیده و خدانکنه یکی‌شون رو نداشته باشه...

خدا برای هیچ مادری نیاره. یهو محمدحسین هم تنفسش قطع می‌شه و اینم می‌برن تو همون دستگاه داداشش. بیمارستان تخت خالی کم آورد و سریعا با بیمارستان کودکان تماس می‌گیرن که متأسفانه هیچ تخت خالی براشون نبود. فقط یه گزینه می‌موند. بیمارستان خصوصی با شبی 80هزارتومن. بابام سریع ماشینش رو می‌سپره بنگاه و تماس می‌گیره بچه‌ها رو خیلی زود ببرین بیمارستان خصوصی.

من هیچ اطلاعی ندارم از وضعیتشون. فقط می‌دونم خیلی دلم شور می‌زد. فقط نگران بچه‌ها بودم که کی می‌بینمشون؟ از مادرمم خجالت می‌کشیدم اون‌موقع. نمی‌دونم چرا، شاید چون سنم کم بود و می‌خواستم به مامان خودم بگم: مامان! بچه‌های من کجان؟ برای همین به تنها خواهرم گفتم، اونم خیلی آهسته. اونم ازم پنهون کرد و با خوشحالی می‌گفت "الان میارن، همین اتاق بغلن".

بیمارستان خصوصی که اوکی داد، تنفس بچه‌ها به‌طور معجزه‌آسایی درست شد. حتی از دستگاه بیرونشون آورده بودن. من با توصیفاتی که بعدا دکتر داده بود که باتوجه به هشت ماهه بودنشون، این مشکلات نباید به‌خودی رفع می‌شد، گفتم این یه معجزه بود. درست همون موقع بود که معجزه‌ی زندگی من شروع شد.

باز هم پرستار محمدحسین رو اول میاره پیشم. یه صورت کوچیک با چشمای باز سیاه که فقط داره بهت نگاه می‌کنه، زوم کرده تو صورتم و جوری نگام میکنه انگار مدتها بود انتظارش رو می‌کشید بهم خیره بشه. بدون هیچ‌گونه مشکلی، تغذیه‌ش رو با همون نگاه خیره تموم کرد و بدون اینکه باز چشاش رو ببنده و بخوابه، پرستار بردتش.

نوبت محمدحسن شده بود. تو بغل پرستار یه نوزادی می‌دیدم تپل، سبزه، کچل با چشمایی بسته تو خوابی عمیق اما وزن دوکیلو و نیم. یه جوجه اردک زشت :) باورم نمی‌شد اینهمه تفاوت رو. حتی برای تغذیه هم بیدار نشد. پرستار بعد از مدتی اومد و به مامانم گفت "ببرمش؟ تغذیه‌ش تموم شد؟" مامانم گفت اصلا بیدار نمیشه. نفس می‌کشید، آروم بود ولی بیدار نمی‌شد. پرستار با یه نیشگونی زیر پاش بیدارش کرد، طوری‌که دلم برا محمدحسنم رفت. محمدحسن هم فقط برای اینکه پناهی بیاره از درد، تظاهر به خوردن کرد و باز خیلی زود خوابید.

بهش نگاه می‌کردم و ازینکه تپل بود لذت می‌بردم. از اینکه یه پسر تپل کچل بود، تو پوستم نمی‌گنجیدم. یهو تمام زیبایی‌های محمدحسین با اون چشای سیاه و موهای بورش نه اینکه از یادم رفت، ولی واقعا کمرنگ شد. با خودم می‌گفتم چه فلسفه‌ی جالبی؛ می‌دونی رها، اینها رو برای تو می‌نویسم که گفتی چرا از محمدحسین بیشتر میگم. یه‌جورایی مرور این خاطرات تو ذهنمه الان بعد از خوندن کامنتت.

من اگه می‌تونستم انتخاب کنم شوهرمو، حتما باید تپل می‌بود، نه تپل قدکوتاه ا، باید رشید می‌بود، چارشونه. مثل محمدحسنم. این تپلی خیلی برام مهمه. اصلا من برای هر بچه‌ی تپلی هم غش و ضعف می‌رم. یه‌جورایی فکر می‌کنم خدا به فکرم بود که حسنمو تپلو کرد. من عاشق لپاشم. خیلی هم براش تکرار می‌کنم. حالا شاید اگه بیشتر بگم خنده‌ت بگیره. محمدحسین هنوز لاغره، می‌دونه من تپل دوس دارم. خودشم می‌گه ببین مامان، غذا میخورم ولی تپل نمی‌شم :)

کل دوران قبل از مادریمم، تعصب خاصی به امام حسن داشتم. اسم حسن یه‌جورایی مستم می‌کرد. یه آرامش دیگه‌ای دارم از اسمش. هنوز هم دارم. برای همین اسم قل اولمو گذاشتم محمدحسن، فقط برای مظلومیتی که ازین اسم حس می‌کردم و برای علاقه‌ای که به امام حسن داشتم. من عاشق محمدحسنممم رها. فقط خیلی تصادفی پیش میاد که ازشون می‌نویسم. من برای دقتی که داشتی ازت ممنونم. من برای تداعی این خاطرات خوشمزه بهت مدیونم.

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه