حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
حلقه‌ی تعهد by: حُسنیه

 

از صب که چشمشو باز کرد، دید طبق معمول، کنار تختش خالیه و شوهرش بدون اینکه بیدارش کنه رفت سر کار. نشست روی تخت. موبندش رو برداشت و موهاش رو با همون آشفتگی بست، خودش رو توی آینه دید؛ چقدر رنگ جدید قسمت دُم موهاش بهش میاد. لباس خوابش رو درآورد و تی‌شرت و شلوارش رو پوشید. چشمش خورد به رکابی زرشکی مردانه‌ی کنار تخت. یادش اومد دیشب موقع خواب، شوهرش زیرپیراهنش رو درآورد و چون زنش خیلی دوس داره رکابی زرشکی رو، پوشید و کنارش دراز کشید. خندید و با خودش گفت" باز نخواست رکابی رنگی زیر بلوزش بپوشه. رکابی رو برداشت و بو کرد و با خودش برد تا بشوره. سر راهش، در اتاق بچه‌ها رو باز کرد و دید بچه‌ها خوابن هنوز. وقت رو مناسب دید تا بره آشپزخونه و به کارهای ناهار برسه تا وقتی بیدار شدن با هم صبحونه‌ی مشتی بخورن بدون اینکه هی بلند بشه بره غذا هم بزنه و بوی سوختگی بشنوه. لوبیاسبز ریز شده رو از فریزر درآورد و گذاشت با روغن و کمی آب با شعله‌ی کم بپزه و سرخ شه تا پیاز رو بهش اضافه کنه. وسط خردکردن پیاز بود که یهو چشاش رو از سوزش بست و همونطوری به کارش ادامه داد که یهو انگشت دست راستش که پیاز رو نگه می‌داشت، خورد به حلقه‌ی انگشت دست چپش که چاقو رو عقب جلو می‌کرد. سوزش چشم که هیچ، خردکردن پیاز برای غذا رو هم از یاد برده بود و چشمهاشو به‌زور باز میکرد تا به حلقه‌ای که چند ساله توی دستش جای خیلی خوبی خوش کرده بود نگاه بندازه.

باز کرد، دیدتش. میخکوب دیوارِ جلو شد و به شوهرش فکر کرد یک لحظه. "حالا بعدا فکر می‌کنم اسم شوهرش چی باشه. اسم خیلی مهمه، نباید مثل این قصه‌ی خیالی، یهو توی ذهن بیاد و توی قلم خلاصه بشه". یک لحظه فکر کرد به گردی حلقه، به اینکه همین حلقه توی دستای شوهرش هم چند ساله هست. فکر کرد یک لحظه که، چقدر دوسش داره. که چقدر لذت می‌بره مال یه نفره که حلقه‌ش توی دستشه. حلقه‌ی تعهد، حلقه‌ی تأهل. حلقه‌ی عاشقی...

بوی سوختگی لوبیا تمام این معاشقه‌های ذهنی رو ازبین برد و نویسنده‌های داستان چقدر بدبختن که باید بعد از ارضاشدنشون توی داستان، یاد عقده‌هاشون بیفتن که هیچ‌وقت انگشت دست چپشون حلقه‌ای رو حس نکرد، نداشت...

من شانس‌هایی توی خاطرات گذشته‌م دارم که تو این سه سال فهمیدم، خیلی برام می‌ارزن. یکی همین. "البته توی همون دورانی که راهنمایی بودم، خریده بودند اما بدلیل وضعیت مالی برای تهیه‌ی پیش‌پول اجاره توی اون شهر، فروختن" اما غیر ازینکه برام جای سواله که واقعا این حلقه‌ها توی تعهد به شوهر و تعلق‌خاطر حتی، چقدر موثرند؟ اینکه هرزگاهی وسط دانشگاه و کار خونه، یهو دستت‌و می‌بینی که حلقه‌یی لای انگشتشه و یهو بدون اینکه شوهرت پیشت باشه، برای یه لحظه از درس و کار خیره می‌شی به نقطه‌ای و به یادش می‌افتی و می‌خندی و ازش به خوشی یاد می‌کنی توی ذهنت، اینکه وقتی بعدش ببینی‌ش، بخاطر همین حس حلقه، مال کسی بودن بهت دست بده و لذتش رو ببری واقعیت داره یا فقط توی توهممه؟

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه