حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
تکیه‌گاه by: حُسنیه

 

تقریبا اکثر آدمای منتظر تو سالن مطب، غرق دیدن ِ دوقلوهام‌ن. دوقلوها هم غرق خوندن روزنامه‌ی روی میز. وقتی نوشته‌‌یی که بدون حرکته رو می خونن، شدیدا آدمو به ریسه می‌ندازن. خانم کناری تکونم می‌ده و می‌گه برو اونجا بشین. می‌گم من؟ سریع خانم روبرویی می‌گه نگفتم که بیاد اینجا، گفتم صداش کن کارش دارم. نگاش می‌کنم، با نگاهم می‌گم جانم؟ می‌گه مامان دوقلوهایی؟ می‌گم آره. می‌گه ببخش که پرسیدم اما دخترم اصرار داشت؛ برا خودت اسپند دود کن، اصلا بهت نمیاد....

همه هم‌چنان می‌خندن از مطالعه‌ی دوقلوها. من دارم به جواب آزمایششون فکر می‌کنم. اذون هم داره می‌گه. به‌زور جلو خودمو می‌گیرم بغضم نترکه...

 

موقع برگشت، یه‌سر می‌ریم سوپری کنار مطب، بچه‌ها پسته می‌خرن، موقع حساب‌کردن، آقایی سلام می‌کنه. برمی‌گردم، احوالپرسی می‌کنه. من فقط با تعجب می‌گم سلام. اصلا یادم نمیاد کجا دیدمش. کی ممکنه باشه خدا؟ می‌گم می‌شناسمتون؟ می‌خنده و می‌گه سه‌روز قبل راننده آژانستون بودم....

 

از همون آژانس، ماشین می‌گیریم. یه راننده‌ی دیگه نوبتشه. مداحی گذاشته. من فقط می‌دونم نمی‌تونم بشنومش. توانش‌و ندارم. خسته‌م؛ بفهم آقای راننده، خاموشش کن. تازه از فردا باید مداوای جدیدی رو شروع کنم. اصلا  آدم بدون ستون و تکیه‌گاه داغون می‌شه؛ دقیقا داغون.

یهو یاد ِ خدا افتادم. غصه نباید بخورم. هست، می‌دونه، می‌بینه. من کاره‌ای نیستم.

 

 

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه