حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
دوستای سید by: حُسنیه

 

 

اصلا خوشبخت‌ترین‌مون کسیه که دوستای سیدش بیشتر باشه؛

 

نمیدونم حس اینهایی که همسر یا شوهر سید گیرشون میاد چیه. ولی انصافا قند تو دلشون تکون میخوره؟ نازن، آرومن، برای دلهره‌ت حتی نذر می‌کنن و میخوان نذری بدن و تازه تماس هم می‌گیرن تا یه‌وقتی زمان ادای نذرشون قضا نشه...

 

 

این حس رو برای بار دوم هم داشتم؛ بعد از زیارتی که به‌ جام تو مشهدالرضا داشت و ازین پیامک‌های نایب‌الزیاره بودن که نه، اختصاصی برای من روبروی باب‌الجواد رو داد، سجاده‌ی قرمزمو بعد از مدتها باز کردمو نماز خوندم؛ حالا من چی بگم که انگار این دستای من نبود که سجاده رو میگرفت و رو زمین پهنش میکرد و تایِ چادررنگی‌ش رو باز کرد و رو سرم می‌نداخت؛ انگار این اتاق من نبود که داشتم توش نماز می‌خوندم؛ انگار خودِ صحن بود...

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه