حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
خواب بد دیده‌ای انگار گلم، چیزی نیست by: حُسنیه

 

دیشب

 

لب دریا

 

صدای موج‌های وحشی از باغ‌وحش دررفته هم نتوانست، امواج خسته‌‌ی این شبها ت را به‌یادم نیاورد

 

دیشب! مدام به سیده مریم‌ت فک می‌کردم. به دل‌تنگی تو که چند شب پیش برای اولین‌بار ابرازش کردی و من اصلا به‌روی خودم نیاوردم که دارم بغض می‌کنم، دارم خفه می‌شم بااینکه حسنینم کنارم خوابیدن اما طاقت تصویرسازی‌ش رو ندارم، طاقت اینکه یک‌روزی مثل تو، کنارشون نباشم.

 

 

دیشب! مدام وسط شادی و خنده‌ی کودکانه‌‌ی حسنینم، وقتی مشغول بازکردن کادوهاشون بودن، به صدای سیده‌مریم‌ت فک می‌کردم؛ همون شبی که داشتی داداش کوچیکش رو می‌خوابوندی و سیده‌مریم کنارت بود و من برای لحظاتی تلفنی باهاش حرف می‌زدم...

 

دیشب اندازه‌ی بغض‌های اون شب‌ت، اشک ریختم. بغض‌های دیگری که قانون، بدون اهمیتی از کنارش گذشت

 

بخاطر ایمانم که ازدست ندادنش رو به تو مدیونم، برای این شب‌هات دعا می‌کنم؛

 

آرام باش کوه قهوه‌ای.

 

شاید روزی نه‌چندان دور، این خواب لعنتی هم تمام شود...

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه