حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
آدم‌های زیبای این‌روزهام by: حُسنیه

 

وقتی نامه‌ی دادگاه اومده بود و به‌طور معجزه‌آسایی، خونواده‌ی سه نفره‌م رو خوشحال کرد و من دیگه شب‌ها ترس ازدست دادنشون رو نداشتم، فقط به تک تک دوستایی فک می‌کردم که تو دعاهاشون جا خوش کرده بودم.

یکی یکی‌شون تو ذهنم می‌اومدن.

حتی می‌تونم اسم‌های زیباشون رو نام ببرم

اما امروز وسط ایمیل کاری به یکی از همکارام، که فقط می‌دونن من دو تا فرزند دارم نه چیز دیگه‌ای، یهو الان می‌خونم که می‌گن:

"راستی خیلی وقته می‌خوام بپرسم: حسنین خوبن؟ یک چیزی می‌گم شاید باور نکنید. توی کاظمین فردای شهادت خانم، دسته شبیه‌خوانی راه انداخته بودن؛ دونفر نقش زینبین رو داشتن و دو نفرم نقش حسنین. وقتی ازشون عکاسی می‌کردم، یاد شما افتادم بجهت حسنین. عکسشم هست، مدارکشم موجوده"

و من فقط دارم به این فک می‌کنم که خدا گاهی فقط به‌خاطر دعاهای زیبای بعضی آدم‌های زیباس که خیلی محبتشو نصیبت میکنه...

حسنین تو کاظمین یادشون بیفتن، حسنین تو لیله‌الرغائب دعای افراد دیگه‌ای باشن، ...

 الحمدلله

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه