حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
املا می‌نویسم، پس هستم by: حُسنیه

می‌خنده و می‌گه یه غلط داری مامان. اتوبوس رو نوشتی اُتُبُس.

از اول مهر قرارمون این بود که یه‌شب درمیون از درس جدیدشون بهم املا بگن. امشب هم نوبت املانوشتن من بود. عمدا کلمه‌یی رو غلط می‌نویسم. جالبش اینه که موقع تصحیح‌ش خنده‌ش می‌گیره.

از تمام حُسن املانوشتن مادرانه که بگذرم، نمیشه از جمله‌یی که زیر نمره، اونم تو دفتر خودشون برام می‌نویسن گذشت. این جمله‌ها هزار و یک معنی داره. دقیق حس ِ اون لحظه‌شون رو به مادر می‌رسونه، امشب نوشتن "مادر خوبم هواست رو جمع کن اما باس ِ دقتی که داشتی ستاره می‌کشم برات."

حالا باید یادم باشه وقتی به درس "حا" رسیدن، بنویسم هَواست، نه حَواست. ببینم چقدر میِخندن.

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه