حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
روز نامبارک مرد و پدر! by: حُسنیه

 

 

ریشه‌ی دندون امروز محمدحسن انقد بزرگ بود یا مدلش کشیده بود " نمیدونم دکتر دقیقا گفت کدومش" که شدیدا اذیت شد و باعث شد بعد از مدتی که دیگه تو خیابون کارم به بغل‌کردن‌ش نمی‌کشید، بغلش کنم و از پله‌های طبقه‌ی دوم درمانگاه تا اولین مغازه‌ی بستنی فروشی رو برم. تحمل کوله‌م و چادرم دیوونه‌کننده شده بودن. محمدحسین هم یه دندون کشیده بود اما حالش خیلی بهتر از داداشش بود. برای همین دلم نمی‌اومد بهش بگم تو داشتن کوله کمکم کنه. پنبه‌ی تو دهن و بسته بودن‌ دهنشون و مظلومیت این لحظه با اشکای تو گوشه‌ی چشم جمع شدشون حسابی دمار درآورد ازم. همه‌ی اینا یه طرف، روسری‌م که لبنانی‌ بسته بودم، هرلحظه داشت جدا می‌شد. مونده بودم چکار کنم. برم به کدوم مرد تو خیابون بگم بیاد کمکم. حسنمو بغل کنه یا کوله‌مو دستش بگیره، یا مراقب حسینم باشه. مرد لازم بودم خیلی. حتی به همراه زن داشتن، هم فکر نمی‌کردم. فقط حضور مردونه‌یی می‌تونست آرومم کنه.

اما من الان آرومم. مردی هم در کار نبود. گذشت، مثل همه‌ی این سالها. این رو بعد از نیم ساعت که از درمانگاه بیرون اومدم فهمیدم، وقتی داشتم از عرض خیابون رد می‌شدم و نگران محمدحسین بودم و بهش می‌گفتم مامان چادرمو نگه‌دار و هم‌پای من بیا اما تمام راننده‌ها می ایستادن و با سر علامت می‌دادن رد شو. یکی نه، دو تا نه، یه خیابون نه، دو خیابون نه...

این روز برای تو و امثال تو نحسه. برای تو و امثال تو که معلوم نیست وجود و حضورتون چند تا قربانی رو خواهد داشت... برای تو و امثال تو که محبت رو لگدمال کردن، پدری رو شرمنده کردن. آهای مردک ناجور! حیف که محمدحسن‌م درد داره و میخواد بخوابه وگرنه می‌نوشتم تا جایی که پرشین‌بلاگ جا داشت...

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه