حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
باد ِ چادر by: حُسنیه

یقین دارم به گلستان‌شدن آتیشی که برای حضرت ابراهیم درست شده بود. من یقین دارم اینو با تک‌تک سلولم.

شده گاهی حس کنین خدا دستشو رو سرتون گذاشته تا به همه بفهمونه احدی حق نداره به این فرد آسیب برسونه؟ شده گاهی حس کنین انگار خدا دستشو گذاشته رو سقفی که تو توشی تا به برکت دستش فقط خوشی و لذت ارمغانت بشه؟

 تو بدترین شرائط موقعیتی و روحی بودم و آماده‌ی هرگونه فشار و تنش، یهو همون دست رو با تک‌تک سلولم حس کردم و با دوتا چشمام دیدم گلستان‌شدن رو.

من اعتراف می‌کنم بااینکه چند روز از زیارت حضرت معصومه‌م نمی‌گذره، دلم امشب ضریح‌شو خواست. که بغلش کنم، که پنج انگشتمو بذارم لای ستونش و چنگ‌ش بزنم.

دیوانه‌وار دیوار کنارمو دست می‌کشیدم و نگاهش میکردم و می‌خواستم ضریح جاش باشه. من ضریح می‌خواستم. من مدام لبریز یافاطمه‌‌ی زهرا رو از ذوق و شوق صدا می‌زدم. بی‌اختیار دستم می‌رفت روی قلبم و چشمامو می‌بستم و باد ِ چادرش....

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه