حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
مبارکم باشه ممتازی‌تون by: حُسنیه

 

 

می‌دونم این روزا، این روزای سختی‌که مرتب به دندون‌پزشکی می‌ریم برای دندونای داداش حسن، چند دندونی که ریشه‌ش تو لثه‌ش مونده و دندون دائمی‌ش داره در میاد رو شما هم با ذهن کوچیکتون فراموش نمی‌کنین اما بااینکه تازه از دکتر و رادیولوژی برگشتیم و شما دارین با جایزه‌یی که براتون خریدم بازی می‌کنین، می‌نویسمش چون به یادآوری‌تون کمک می‌کنه. راستی چه‌قدر ماشین رالی‌هاتون قشنگن وقتی از روی جاده‌ی ریل‌مانندی رد می‌شن

.

آره جایزه، امروز هر دوتون رفتین و کارنامه گرفتین. خیلی غیرمنتظرانه داداش‌حسن که ترم قبل ممتاز نشده بود، مثل داداش حسین ممتاز شده. داداش حسن خودتم باورت نمی‌شد. منم انقد خوشحال شدم که گفتم امشب بعد از دکتر، یه جایزه طلبتون. اصلنم یادم نبود زرنگی کنم و بگم جایزه‌ی ممتازی و تولدتون رو با هم می‌دم. حالا این ماه دو تا جایزه می‌گیرین ازم

.

هیچ‌وقت امشب رو فراموش نمی‌کنم وقتی تو انتخاب یکی از اسباب‌بازی‌های مغازه، یه ساعت کاشتین منو. چقدر سخت انتخاب می‌کنین. چقدر سخت با تنوع‌ها کنار میاین. چقدر من خسته شدم. اما بعد از مدتی به آقای فروشنده هم گفتم ببخشید که داره طول می‌کشه، قراره فقط خودشون انتخاب کنن و من اصلا نظری ندم چون جایزشونه؛ جایزه‌ی ممتازی‌شون. ... افتخار کردم

.

تو مغازه وقتی شما تو شوق انتخاب جایزه‌تون بودین، داداش حسین! تو بااینکه ازم پرسیدی مامان پولشو داری و من گفتم آقا‌ی فروشنده داره کارت می‌کشه، آره عزیزم؛ حواست نبود که وقتی آقای فروشنده بهم گفت رمزتون و من رمزمو که سال تولدمه رو گفتم، بدون اینکه انتظار داشته باشه جواب بدم، بدون اینکه نگام کنه گفت: چرا انقد زود؟... البته جوابی هم از من نشنید. من شما رو نگاه کردم و گفتم مبارکتون باشه. شما هم مامان مامان گفتناتون بیشتر شده بود هی، بلأخره خداحافظی کردیم و دست هم‌و گرفتیم و راهی اون سمت خیابون شدیم که ماشین بگیریم و برسیم خونه مادرجون. رسیدیم

.

هم شما ازین دکتر رفتنا خسته شدین، هم من. اونم تو اوج امتحانای پایان ترمم. هی کتاب دست می‌گیرم تو مطب و هی شما حرف می‌زنین و نمی‌شه خوند. خانم دکتر می‌گفت دندونای داداش حسن نیاز به فلوراید داره. باید هفته‌ای یه جلسه بریم پیشش. البته بعد ازینکه نوبتی ریشه‌ی مونده و پوسیده‌ی توی دندونش رو کشید. من می‌میرم درد بکشی حسنم

...

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه