حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
:( بمیر منو by: حُسنیه

 

 

یه بغضم که مادرم با عشق بدنیام آورد. یه دردم که پدرم با خون مبادله‌م کرد. اینروزا دیگه اشک و بغض ندارم. انگار خون می‌یاد از چشام. من دردنویس نیستم. زندگی‌مم پُر از درد نیست اما اینروزا با شادی و خنده‌ی بچه‌ها هم گریه می‌کنم. نمی‌فهمم دلیل نازشدن بیشتر این دوتا رو. نمی‌فهمم وابستگی دیوونه‌کننده‌مو. من اصلا نمی‌دونم چرا مادری باید بخش بشه. من اصلا نمی‌دونم چرا تو کتاب‌ای درسی نگفتن مادری یه تیر شیطانه؛ نزدیکش نشین. چرا نگفتن حتی شیرینی‌هاش‌م درد داره.

 

 

نامه‌های دادگاه اینروزها امان می‌بُرَّند

 

 

 

از شادی‌هام: کتاب‌های کلاس دوم رو از پسر هم‌سایه تهیه کردن. یعنی رفتن در زدن و چون از خانم همسایه خجالت می‌کشیدن، با صدای خجل و آروم گفتن کتابای طه رو می‌دین ما بخونیم؟ خانم همسایه هم صداش می‌اومد، با خوشحالی از دیدنشون گفت وای کلاس دوم می‌خواین برین؛ آره و بعد طه‌ش رو صدا زد و ... این‌روزا کنار درازکشیدنای من برای درس‌خوندن، اونام دراز می‌کشن رو شکم‌و کتابای کلاس دوم رو با شعف و شوق تمام می‌خونن. چند جایی از ریاضی رو از من می‌پرسن و تو دفتر ریاضی شروع می‌کنن به نوشتن مسئله با شکل و رنگ‌آمیزی. اینروزا جذاب‌ترن. اینروزا خدای من شدن.

 

 

 

من کافرم! سه سال و کمی می‌شود، خدا!

 

راستی خانم دندون‌پزشکی که به منش‌ت گفتی ده تومن رو ازشون نگیر ممنونم ولی هنوز نمی‌دونم چون دیدی دفترچه نداریم این حرف رو زدی یا همینطور که گفتی فقط بخاطر خودت و دوقلوها بود...

 

از شادی‌هام: وااااای اشی‌مشی‌ش رو؛ اینوووو لواشکه؛ داداش داداش بیا اینجا پاستیل کِرمی آوردن. هیچی رو برنمیدارن ولی. فقط با صدای بلند انگار فقط خودشون تو فروشگاه‌ن حرف می‌زنن درمورد وسایل. یه بسته کلوچه خانواده برمی‌دارن و از تو یخچال آب‌میوه و اسنک... فقط نگاشون می‌کنم. قد چادرم انگار خم می‌شه...

 

وقتی بلالِ کوچک من دیر می‌کند...

 

درسته مردی یا پدری تو زندگی‌شون نبوده اما دلیل نمی‌شه حمام‌رفتن بلد نباشن. دیگه خودشون حمام می‌رن. دو تا حوله رو با لباساشون رو می‌زارم پشت در حمام و می‌گم بیاین دیگه شام حاضره...

 

 

 


معبود بی‌ملاحظه‌ام اندکی سکوت!

 

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه