حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
مامان بهونه‌گیر by: حُسنیه

 

 

حتی ذره‌ای تمرکز ندارم این‌روزها، چه برسه درس بخونم برای امتحاناتم. دارم به زور زندگی می‌کنم. به‌ زورِ اعتقاداتی که دست‌وپامو بستن؛ به زور اعتقاداتی که اگه نبودن، خیلی قبل‌تر من‌هم نبودم.

دیگه فلوکستین هم جواب نمی‌ده آقای دکتر.

هنوز می‌ترسم از اتفاقاتی که شوم‌ن و قراره بیان اما زمان داره با کندی زجرکُشم می‌کنه.

فاطمه؛ میزبان اولین سفر سه‌نفره‌م، اینروزها تو خونه‌ی خدا لونه کرده. وقتی قبل رفتنش دیدم‌ش، موقع خداحافظی وقتی داشت سوار ماشین می‌شد تا کنار شوهرش بشینه، فقط یه کلمه گفتم: فاطمه... خیلی محکم برگشت و گفت: می‌دونم، می‌گم بهش. این محکمی‌ش رو نمی‌تونم ترسیم کنم. میخکوبم کرده بود یه‌لحظه. دلم لرزید حتی، خجالت هم کشیدم...

دیشب وقتی چشامو باز کرده بودم و داشتم صدای اذان صب رو گوش می‌دادم، اصلا اتاق خودم کنار بچه‌ها نبودم. بدون اینکه بخوام روبروی سیاهی پرده‌ی خونه‌ش داشتم دور می‌زدم... داشتم...

پا شدم با ترس

وضو گرفتم با ترس

نماز هم خوندم با همون ترس

یه ترس عجیب

تسبیحات رو که داشتم بعد از مدتها می‌زدم اما، دیگه نمی‌ترسیدم. اون ترس ناشناخته دیگه کنارم نبود

ناآرومم اینروزها بانو

مامان بهونه‌گیر رو هیشکی دوس نداره. نه؟

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه