حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
شونه‌لازمم عطیه by: حُسنیه

 

 

می‌بینی عطیه! زیر پشه‌بند خوابیدن. منم از 5 صب تا الان بیدارم و از پشه‌بند بیرون‌م و دارم درس می‌خونم. می‌بینی تکون هم نخوردن. می‌بینی دنبالم نیومدن. می‌بینی با چشای پُفی و نازک نخواستن پیششون دراز بکشم تا بخوابن دوباره. حتی یکی‌شون بیدار نشده تا با صدای پسرونه‌ش ناراحت شه ازم که چرا بلند شدم از پیششون. انگار دیگه بعد از فاصله‌گرفتنم از رختخواب‌شون بیدار نمی‌شن. انگار دیگه لازم نیست همیشه پیششون دراز باشم تا بیدار بشن. انگار قبل ازین فقط می‌خواستن با وابستگی‌شون داغ بزارن رو دلم. فقط می‌خواستن بکُشتم. فقط می‌خواستن تو زنگ بزنی بهم‌ و مواخذه‌م کنی که به چه حقی اذیتشون می‌کنم. که بهم بگی مراقبشون باشم و مامان بدی نباشم وگرنه با تو طرفم.

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه