حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
سلطان غم که نه؛ مادر خودِ غم است by: حُسنیه

 

 

بچه‌ها تا هفته‌ی بعد امتحانات ترمشون طول می‌کشه. اینروزا هر سه‌مون مشغولیم کم‌وبیش. سعی می‌کنم درس بخونم برای امتحانای پایان‌ترم که 18 خرداد شروع می‌شن. یه خط ترجمه می‌کنم:

They are ways to deflect the barb and boost self-esteem

خط می‌زنم.

باز ترجمه می‌کنم

"راه‌های زیادی وجود داره برای دورموندن از زخم زبان و تقویت اعتماد به‌نفس"

 

یهو سرمو می‌چرخونم. خیلی ناخودآگاه. خیره می‌شم به یه نقطه‌ای. زل می‌زنم به گردی قرمزرنگ فرش و به مسافرخونه فکر می‌کنم. به مسافرخونه‌یی که بچه‌ها رو خسته از اتوبوس و جاده و راه، می‌برمشون اونجا که خستگی در کنن و آماده باشن برای تحویل. تو شهری که توش نفس کم میارم.

 

زل‌زدنم بیشتر می‌شه. دارم فک می‌کنم باید شجاع باشم. نباید حتی وقتی‌که خوابیدن گریه کنم. باید با خوشحالی راهی‌شون کنم. باید فک کنم بعد از تموم‌شدن امتحاناتم، تو همون شهری که پسرا دارن نفس می‌کشن، خونه اجاره می‌کنم. برای همیشه هم اونجا زندگی می‌کنم تا به‌دستور کثیف قانون هفته‌ای یه‌بار اجازه‌ی دیدنشون‌رو داشته باشم.

 

باید فک کنم من اونجا ساکن می‌شم و هرروز می‌رم مدرسه‌شون و حتی شده از دور می‌بینمشون، حتی از گوشه‌ی چادر مشکی‌م و تو جلسات اولیامربیان شرکت می‌کنم حتی از دور.

 

یه ربع به همون نقطه خیره می‌شم اما نمی‌تونم به ادامه‌ش فک کنم. یعنی فک می‌کنم اما مث همون ترجمه، همه رو خط می‌زنم. نمی‌تونم باور کنم انقد شجاع‌م‌و می تونم صبور باشم و بزارم دستشون از دستم جدا شه.

 

نقطه یهو مات می‌شه. دیگه رنگش معلوم نیس. انگار داره گریه‌ش می‌گیره.

 

خسته می‌شم ازش. رومو برمی‌گردونم به کتابم

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه