حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
دریا رو بغل زده بودیم by: حُسنیه

از دریا برگشته بودیم.

از چهارساعت بی‌وقفه توی آب‌ شناکردن!

از چهار ساعت بی‌وقفه توی آب والیبال‌کردن و فوتبال‌کردن!

وقتی بعدش ساندویچ شامی‌هایِ خونگی رو با لرزیدن چونه‌ها لب ساحل خوردیم، سوار ماشین داداشا شدیم و هرکسی رفت خونه‌ش. ما سه تا هم.

انقدر خسته بودیم که تا لباسهاشون رو درآوردن، رختخواب پهن کردن. -البته پهن‌کردن رختخواب رو توی تمام این شبها بعهده داشتن، و همچنین جمع‌کردنش رو-. محمدحسن که ازبس دنبال توپ توی آب دوئیده بود، له‌تر از ما دو نفر بود. هر سه تا مون برعکس هر شب که ساعت دو می‌خوابیدیم، ساعت 11 شب خواب داشتیم. رفتم از یخچال ظرف میوه رو برداشتم. چهار پنج تا شلیل سبز بود و دو تا گلابی. نشستم وسطشون توی رختخواب. یکی یکی میوه‌ها رو خُرد می‌کردم و می‌دادم دهنشون. خودم هم دور هسته رو تمیز میکردم. سکوت قشنگی بود. دریا حسابی توانشون رو گرفته بود. درجه‌ای از بی‌توانی و خلسه‌ای که پر از لذت بود رو داشتیم تجربه می‌کردیم. وقتی شلیل رو قاچ می‌زدم و می‌دادم دست یکی‌شون، تا قاچ بعدی رو بزنم و بدم دست اون یکی، قبلیه سهمش رو خورده بود و بدون هیچ حرفی فقط نگاه می‌کرد و منتظر بود. هیچ تمایلی نداشتم که میوه‌ها رو یکدفعه توی بشقاب ریز کنم تا بدون انتظار و بدون معطلی میوه‌ رو بخورن و بخوابن. از دیدن چشمهای منتظر و نگاه خواب‌آلود و دستهای خسته‌شون لذت می‌بردم. لذت خیلی نویی بود. خیلی نو...

و امروزصبح ساعت 11 از خواب بیدار شدیم

دریایی که خواب و بیداری‌مون رو لذت‌بخش کرده بود، بغل زده بودیم و خوابیدیم.

 

  Comments ()
ما خیلی باحالیم، خیلی by: حُسنیه

خوشبختی یعنی اینکه بعد از مدتها کیف بزرگمو بخاطر گذاشتن آب و لقمه‌های خونگی پسرا موقع بیرون‌رفتن، به دست می‌گیرم

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه