حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
من و دلتنگی به توافق رسیدیم by: حُسنیه

امیر رو دادگاه محترم به پدرش داده. طیبه روزهای خیلی سختی رو بخاطر جداشدن از پسرش سپری کرد. چند باری بعد از جلسات دادگاهش یکراست اومد پیش من تا کمی حرف بزنه و آروم شه. برام جالب‌ بود شنیدن کارهای دادگاهی‌ای رو که خودم اصلا تجربه نکرده بودم. یعنی برام عجیب بود هزینه‌هایی که طیبه برای دادن دادخواستهاش پرداخت میکنه. دادخواست طلاق، دادخواست حضانت، دادخواست نفقه... اوه.

توی دلم خداروشکر می‌کردم که وضع مالیم خوب نبود تا دادخواستی بدم که مجبور شم پله‌های دادگاه رو طی کنم. شایدم طیبه باید خداروشکر کنه که مشکل مالی نداره و مهریه‌ش رو گرفته و سود ماهانه‌ش برای اون ماه‌ش کافیه. و البته همیشه پای یه پدرِ حامی هم درمیونه. خدا حفظ کنه پدرش رو. اما هنوز نمی‌دونم اونهمه هزینه برای تمبر و دادخواستها حقیقت داره یا نه؟ دادگستری‌ها چه هدفی برای گرفتن این هزینه‌ها که حق یه مادر و همسر هست، دارن؟

حالا دو ماهی از تنهاییِ طیبه می‌گذره. شوهرسابقش خیلی آقاست. شاید تعجب کنید که لقب آقا رو بهش دادم. راستش من از دیدن بعضی مردها تعجب می‌کنم. چون بنظرم مردها در حالت کلی بی‌رحمند و ظالم و بویی از ترحم هم نبردند. ترحم، واژه‌ی مثبتیه، کی گفته ترحم خوب نیست؟ شوهر طیبه از همون دادگستری که امیر رو تحویل گرفت، دستش گوشیِ همراه داد تا با مادرش هر وقت که دلش میخواد تماس بگیره. طیبه توی چار پنج ساعتی که پیشم هست، دو سه باری صدای امیر رو می‌شنوه و با هم مرتب درحال پیامک هستن. کاری که من هیچ‌وقت تجربه‌ش نکردم.

یادمه اول ماه‌رمضان، موقع اولین افطار به پدر حسن و حسین پیامک دادم. مهربانانه آرزوی قبولی طاعاتش رو کرده بودم و خواستم لحظاتی هم شده صدای بچه‌ها رو بشنوم. آخه بعد از تعطیل‌شدن بچه‌ها از مدرسه، هیچ راهی برای مکالمه نداشتیم و ناجور دلتنگ بودم. پدرشون وقتی متوجه شدن بچه‌ها ساعتهایی که توی خونه تنها میشن، با من تماس می‌گیرن، اولتیماتوم داد و همون یه راه رو هم از دست دادیم. اما فکر می‌کردم روزه‌داری و ساعت عرفانی افطار، دلش رو به رحم میاره و می‌پذیره که دل مادری، ولو برای ثانیه‌ای شاد بشه اما ... حتی شب‌های بعد هم، حتی شب‌های قدر هم...

شوهر طیبه ازدواج مجدد کرده و طبق تعریف‌های امیر از زندگی جدید پدر و همسر پدرش، خیلی بهشون خوش می‌گذره. داشتم فکر می‌کردم مردی که بلده چطور حواسش به مادرِ فرزندش باشه، معلومه شوهر خوبی برای همسر بعدیش هست، تعجب نداشت. و آیا پدر حسن و حسین که ذره‌ای مروت و دلرحمی نداشت، شوهر خوبی برای همسر الانشون هست؟

.

.

آخرین دیدارمون، سوم شعبان بوده. از اون زمان تاحالا هیچ‌خبری از بچه‌ها ندارم و خداروشکر که سلامتن. بی‌خبری هم گاهی خوبه.

دوهفته‌ی تابستونی‌مون در راهه. اول شهریور تا پونزدهم.

منم و برنامه‌ریزی غذاهایی که میخوام براشون بپزم. منم و سینما و تئاتری که می‌خوام باهاشون برم. منم و جیگرکی‌ای که فقط با حسن و حسین می‌رم...

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه