حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
بُقچه by: حُسنیه

همیشه یاد گرفته بودم که لباسهای زمستونه رو توی تابستون، درون روسری‌ای ببندم و بگذارم کنار.

همیشه یاد گرفته بودم که لباسهای تابستونه رو توی زمستون، درون همون روسری ببندم و واگذارش کنم به فصل‌ش.

اینجا به اون روسری می گن: بُقچه!

وقتی که هجرت رو توی تقدیر پسرا نوشتن، لباسشون تا یکسال توی اتاقشون آویزون و تاشده توی کِشو بود تااینکه جز دو دست لباس ورزشی‌ای که مال زمان فوتبالی‌بودنشون بود و دو تی‌شرتی که احتمال می‌دادم همچنان تا دو سالی اندازه‌شون باشه، بقیه رو توی بُقچه‌ای بستم و دادم به خانواده‌هایی که نیاز داشتن. حالا دست به دست شده و من توی جاهای مختلفی از شهر، اون لباسها رو تن بچه‌ها می‌بینم. اون لباسها طوری توی ذهنم حک شده‌ن که برای لحظه‌ای نمی‌تونم وقتی می‌بینمشون، جلوی مات‌موندنم رو بگیرم. انگار خود پسرام هستن که توی سطح شهر، کنار خانوم و آقای دیگه‌ای نشسته‌ن و راه می‌رن.

حالا که خواستم لباسهای زمستونی‌م رو توی بُقچه لباسهای تابستونی ببندم. اشتباها بقچه‌ی حسن و حسین رو گرفتم. وقتی گره‌اش رو باز کردم، دیدم لباس ورزشی و تی‌شرت و جوراب فوتبالی و مچ‌بند پسرهاست... اشتباهِ خوبی بود. چون تی‌شرت ورزشی رو گذاشتم توی کوله‌م که توی دیدار این‌دفعه با خودم ببرم. پسرهام همیشه عاشق تی‌شرت فوتبالی‌شون بودن که شماره‌شون پشت لباس حک شده بود.

الان دارم مرور می‌کنم؛ بُقچه‌ی قهوه‌ای، بقچه‌ی لباس حسن و حسینه. بُقچه‌ی سفید، بُقچه لباسهای زمستونی من.

 

 

 

  Comments ()
پسر کو ندارد نشان از مادر! by: حُسنیه

«پسرک ماهی‌گیر توضیح داد: "بدیِ کار این است که ما آنجا که باید باشیم، نیستیم. آنجا همان‌هایی نشسته‌اند که جواز دارند.... برای ماهی‌گرفتن، آدم باید قبل از همه، دو چیز را بلد باشد: جا و طعمه. فرض کنیم که شما می‌خواهید یک قزل‌آلا بگیرید، باید اول فکر کنید که این ماهی کجا را از همه بیش‌تر دوست دارد. معلوم است آنجایی که بتواند خودش را در برابر جریان آب حفظ کند، دوم آنجایی که جریان آب زیاد است، چون یک عالم جانور با آب به آن‌طرف می‌آیند، بنابراین کمی پایین‌دستِ رود، پشت یک سنگ بزرگ یا بهتر از آنجا: پایین‌دستِ رود، پشت یکی از ستون‌های پل. ... یک مارماهی را می‌توانید با یک گیلاس بگیرید. ولی یک ماهی شکارچی، یک قزل‌آلا یا مثلا یک ماهی خاردار را باید با یک چیز جاندار بگیرید. با یک جشره یا یک کرم یا یک ماهی کوچولو. فکری کردم و گفتم: با یک چیز جاندار". »

.

حسین! می‌دانم. همیشه باید داستان را با زبان خودم برات تعریف کنم وگرنه مزه‌ات نمی‌دهد. باشد. یادت باشد کتاب "قولِ دورنمات" را اینبار برات همینطور پاراگرافی بگویم. همیشه سلیقه‌ی من و تو یکی بود و این خوب است. اینکه من رمان پلیسی دوست دارم و تو هم می‌دانی و بارها می‌گویی موضوعشو دوست داری‌، خوب است. فقط که نباید در شعر، شبیه هم باشیم، ها؟ امروز دفتر شعرت را که می‌گفتند! با خودم فکر می‌کردم حالا که برای خودت دفتر شعر داری و شعر می‌گی، اولین شعرِ زندگی‌ت رو به یاد داری؟ یا باز هم مزه‌ات نمی‌کند اگر به یاد بیاری و من باید برات بخونمش تنبل‌آقا؟ فقط موندم تو با این تنبلی‌ت چطوری غزل‌های منُ حفظ می‌کردی...

.

یکی نیست به من بگوید که چرا ساعتها داری فکر میکنی چه جایزه‌ای برای پیشرفت تحصیلیِ حسن‌ت بگیری؟ فقط کافی‌ست ببری‌ش شهرکتاب میدان سعیدی ...

 

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه