حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
بالون! by: حُسنیه

داشتم برای پسرا تعریف می‌کردم که فلان آقایی وقتی که خواست دختری رو که برای ازدواج بهش معرفی کردن ببینه، گفت این دختر رو توی خیابون میخواد ببینه، اونم بطور نامحسوس، نمیخواد اولین دیدارش توی خونه باشه.

بعد وقتی بطور نامحسوس، ساعت بیرون‌رفتن دختر رو بهش گفتن، بطور تصادفی دختر همراه مادرش بود. آقاهه هم همونجا جلوی واسطه‌هه که از دور دختر رو دید و راه‌رفتنش رو، گفت: نه.

فکر کردن مشکلی توی راه‌رفتن دختره بود ولی آقاهه گفت: دختری که جلوتر از مادرش قدم برمیداره و حواسش نیست که باید با مادرش چطور راه بره، نمیتونه زنِ زندگیِ من باشه!

البته این رو به طنز برای حسن و حسین تعریف میکردم که وقتی من با مادرجون توی خیابون راه می‌رم، مادرجون بخاطر پادردش خیلی آروم راه میره و منهم به خنده بهش میگم آخر این پادردت خواستگارامو می‌پرونه!

همین توی ذهنشون مونده بود انگار.

دیروز که رفته بودیم نقاشی‌شون رو برای مسابقه تحویل بدیم، حسنم دو سه بار داداشش رو صدا میزد و می‌گفت جلوتر از مامان هستی. خودم یادم رفته بود، چون داستانی که بهشون گفته بودم، درمورد دخترها بود. وقتی بهش گفتم خب ایراد نداره، انقدر بهش نگو. گفت مگه خودت نگفتی اون آقاهه، اون دختره رو بخاطر همین نخواست؟

...

مادرِ چادرسیاهی بودم که دو تا پسرم کمی عقب‌تر از من راه می‌رفتن و من هم خیره به لنز دوربین.

راستی، توی مسابقه‌ی نقاشی جایزه گرفتن. جایزه‌شون، بالون بود. من اولین‌بار هوارفتن یه بالون رو می دیدم.

کاش هیچ‌کسی بالونِ زندگی‌ش رو دستِ باد نسپره!

 

 

 

 

 

  Comments ()
زندگی با طعم حامد زمانی by: حُسنیه

توی تاکسی، سر ناهار، موقع شب‌نشینی، توی خیابون، هروقت که حس حسین برسه، داره یکی از شعرهای حامد زمانی رو میخونه. اخیرا هم فرقی نمی‌کنه که در چه حالتی قرار داره و داره چه کاری میکنه، شعر "می‌کُشیم" رو با حالت جدی میخونه. خیلی بیشتر از شعرهای دیگه‌ی آقای زمانی.

از وقتی قضیه لوازم تحریر ایرانی اسلامی داغ شد و مدام خبرهای نمایشگاه و فروش و تبلیغاتش رو می‌بینیم، فکر میکنم از بس حسین به حامد زمانی علاقه‌مند شده، اگر ببینه که عکس آقای زمانی رو هم روی جلد لوازم تحریری کار کردن، حتما ترجیح میده که تمام دفترهاش، حامد زمانی باشه.

حس قهرمان‌سازی پسرها خیلی جالبه. قبل از این انرژی هسته‌ای و شهدای هسته‌ای و نیروی دریایی بود، حالام که آهنگهای آقای زمانی اضافه شد.

 

پی‌نوشت: این‌‌روزها این دو تا کارایی می‌کنن که زیاد تو لنز دوربین خیره میشم!

 

...

  Comments ()
شهریور دوست‌داشتنی by: حُسنیه

به عشق شهرکتاب، شب رو خوابید. قبلش ازم پرسید که ساعت چند درِ شهرکتاب رو باز میکنن. گفتم باید 8ونیم باز باشن. ساعت 8وربعِ صب بیدار شد. بیدارم کرد. اعلام ساعت کرد و بعد خودش برای مسواک‌زدن پا شد. منم داداش‌حسن‌ش رو آروم صدا زدم. صدای ریزی ازش درومد که: مامان خوابم میاد. گفتم داداش داره حاضر میشه که بریم شهرکتاب. دوباره با چشمای بسته و صدای ته‌چاهی گفت: "مگه بعدازظهر باز نیست؟ الان خوابم میاد". مونده بودم بین دو حس متفاوت چیکار کنم. خیلی صحنه‌ی خنده‌داری درست شده بود.

ساعت 9 صب، ما سه نفر شهرکتاب بودیم

...

ما سه تا رو جاهای مختلف شهرکتاب باید پیدا میکردن. دو ساعتی رو در سکوت و فکر و نگاه توی شهرکتاب گذروندیم و بعدش با کلی نایلکسِ کتاب و رمان نوجوانان و سی دی اومدیم بیرون.

حسین جدیدا عاشق تاریخ شده. یعنی از وقتی کلاس چهارم رفته، انقدر فهمیده که تاریخ رو دوست داره که کل کتاب درسی‌ش رو از بر کرده بوده، طوریکه زنگهای تاریخ، معلم به حسین به شوخی می‌گفت: تو برو این زنگ رو صفا کن. برای همین دیروز تا تونست کتابهای تاریخی و دزددریایی‌ها و کاشفان و دایناسورها و پک لوک خوش‌شانس رو گرفت و محمدحسن هم دو سه تا کتاب تخیلی مثل گربه‌ی چکمه‌پوش اما سی‌دی‌هایی مربوط به ربات‌ها. من ولی مدام دنبال کتابی بودم که درمورد سن نوجوان بهشون اطلاعات بده، کتابی که با ادبیاتی مختص سن و روحیه‌ی الانشون، درمورد بلوغ و تغییرات روحی و جسمی، درمورد خطرات برخی از این تغییرات بهشون اطلاعات بده. سه کتابی از نویسندگان ایرانی و خارجی گرفتم، البته مسئول این بخش از شهرکتاب هم خیلی توی پیداشدن این نوع کتاب کمکم کرده بود.

دیشب دوتایی داشتن کتاب تغییرات جسمی و روحی هنگام بلوغ رو میخوندن. یواشکی تحت‌نظرشون که می‌گرفتم، میدیدم که با چه دقتی زل زدن به کتاب و حتی لابه‌لاش خنده‌شون می‌گیره.

صب قبل از اینکه بیدار شن، صفحات کتاب رو با دقت خوندم، خودمم خنده‌م گرفته بود.

خوشحالم که هم خودشون براحتی پذیرای خوندن این کتاب شده بودن و هم من این نیاز رو از همین الان براشون حس کردم. خوشحالم که پسِ ذهنشون به مدیریت رفتارهای این سنشون میپردازن و میدونن که با چه تغییراتی روبه رو خواهند شد. خوشحالم که امروز سر صبحونه، حسین کامل غذاش رو خورد چون توی کتاب، یکی از علل بلوغ دیررس رو سوء‌تغذیه خونده بود. امیدوارم پشیمون نشم.

...

همه‌چیز این شش روزی که با همیم خوبه

ما خیلی خوشحالیم

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه