حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
زنِ داستان by: حُسنیه

بیست و یک ساله و مجرد بود که خاله‌ی سی‌ و خردی‌سالش فوت کرد، تو یه تصادف. سه تا بچه‌ی کوچیک هم داشت. مادرشُ خاله‌های دیگه باهاش صحبت میکنن که نظرش به ازدواج با شوهرخاله‌ش چیه، بخاطر اینکه زنِ غریبه‌ای بالای سرشون نیاد و دلشون قرص باشه.

دخترک قبول می‌کنه. لباس عروس هم نمی‌پوشه. عقد ساده‌ای میکنن و دست سه تا بچه رو تو دستش میزارن و میره خونه‌ی خاله‌ش.

میگه: بچه‌های خاله‌م شده بودن همه‌ی عشقم، خیلی دوسم داشتن و با هم خوب بودیم، ولی وای از اون ساعتایی که شوهرخاله‌م _شوهرم_ می‌اومد خونه. از شدت سختی فضا، دلم میخواست بکشمش... با خودش عهد میکنه هیچ‌وقت نخواد که از خودش بچه‌ای داشته باشه.

حالا که بیست سال از اون زمان می‌گذره، خوبه، حالا دیگه اون حس رو نداره، حالا که دو تا از بچه‌های خاله‌ش رو فرستاده خونه‌ی بخت...

 

 

 

  Comments ()
اینروزهای سخت by: حُسنیه

لعنت به زندگی که یادم داده:

چشمِ یه زن

باید

به بازویِ شوهرش

گرم باشه

و لاغیر

  Comments ()
دوستِ متأهلم... by: حُسنیه

خودش گوشی‌ش رو داده بود بهم. شلوارش جیب نداشت. منهم گوشی‌ش رو گذاشتم جیب اون‌وری‌م. ویبره رفت. در آوردمش که بهش بدم. یهو عکس داداشش که بک‌گرانده گوشیش بود، اومد.

"بک‌گراندت، داداشته؟" نه اینکه داداشش رو نمی‌شناختم، نه. از تعجب پرسیده بودم. با ذوق خاصی گفت: آره، عاشقشم

...

غروب تاحالا سردردم. دارم به حسِّ شوهرش، هرباری که چشمش به گوشی همسرش می‌خوره فکر میکنم...

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه