حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
یکی بگه می‌فهمه منو! by: حُسنیه

من؛ زنِ سرپرستِ خانوارم

فقط تو؛ زنِ سرپرستِ خانوار

دردِ این واژه رو می‌فهمی!

حتی نزدیکترین فردی که تابه‌حال از دونه دونه‌ی مشغله‌هام باخبر بود و سختی‌هام رو با چشماش می‌دید هم، نتونست درکم کنه.

زنِ سرپرستِ خانوار نیست. حق داره.

  Comments ()
ماهی سیاه کوچولو! by: حُسنیه

من قرار است «ماهی‌سیاه‌کوچولویِ» "صمد بهرنگی" باقی بمانم!

قرار است توی قصه‌ی ماهیِ پیر، غرق باشم.

من باید توی ذهنِ دوازده‌هزار بچه و نوه‌ی ماهیِ پیر، الگو بمانم.

من نخواهم گذاشت تا جایی که از دستم برمی‌آید، دوازده‌هزار بچه و نوه، به یازده‌هزار و نهصد و نود و نُه ماهیِ کوچولو، تقلیل پیدا کند.

آقای بهرنگی! بیا و بنویس که ماهیِ سرخِ کوچولو هم بلاخره خوابش برد و از خیر و شرِّ دریا در امان ماند!

...

سرِ زندگی‌تان بمانید، به‌خدا آسمانِ همه‌جا، یک‌رنگ دارد!

 

 

 

 

  Comments ()
داداش! by: حُسنیه

پسرخاله‌م با زبان کودکانه‌ش، خاله‌م رو صدا می‌زنه. صدازدنی که همه می‌فهمیم میگه: مامان. ولی خاله‌م جواب نمی‌ده. وقتی می‌گیم "خاله‌جون، داره صدات می‌زنه". جوری که پسرش متوجه بشه اشتباهی کرده، می‌گه: من فقط مادری‌ش هستم! قصه از این قرار بود که خاله‌جونم دوست داشت پسرش، "مادری" صداش بزنه، برای همین با توسل به قهر و جواب‌ندادن و تکرار و تکرار سعی کرد به خورد ذهنش بده که من مادری‌م، نه مامان و دوست دارم فقط مادری باشم. همیشه آرزوم بوده مادری صدا بشم!

همین رفتار رو توی خانواده‌های چندفرزندی هم دیده بودم که مادری دوست داشت دختر کوچیکش به پسر بزرگترش بگه: داداش و به زور و با انواع راه‌ها سعی می‌کرد یادش بده که این داداشته و تو باید همین صداش بزنی.

یادم اومد که چقدر شما دو تا از همون وقتی که کوتاه‌ترین و کوچک‌ترین اصوات رو گفتید، فهمیدید که باید همدیگه رو "داداش" صدا بزنید. یادم اومد که چطور من مثل این‌ها این تلاش رو نکرده بودم. چرا نشد که یه بار به هم‌دیگه بگید: "محمدحسین؟ محمدحسن؟" واقعا چرا نشد؟

شاید خنده‌دار باشه ولی من از همون وقتی که شما دو تا چشم‌تون رو به این جهان باز کردید و اومدید توی بغلم، "داداشی" صداتون زدم. وقتی خانم پرستار بغلم گذاشته بودتتون، گفتم: "سلام داداش‌حسن، سلام داداش‌حسین! داداشت خوبه؟ خودت خوبی داداشی؟ داداشت خوابیده‌ها، تو نمی‌خوابی؟ داداشتُ بغل کنم، تو برو بغل مادرجون. ...".

من شما رو از همون اول با نام "داداش" خطاب داده بودم. نمی‌دونم چرا. شاید چون همراه خودتون یه داداش دیگه هم داشتید؟ شاید چون داداش‌ِ هم بودید و من یهویی با دو تا داداش روبرو شده بودم؟ شاید چون داداش‌ها قراره خیلی پناهِ هم باشن. شاید چون فقط توی کلمه‌ی داداش، تمامِ لذتِ مادری‌م رو از داشتنتون خالی می‌کردم؟ شاید چون از وقتی که دو ماه و نیم باردارتون بودم و خانم دکتر گفت که شما دوتایید، فقط فکر می‌کردم که داداشید! شاید چون قرار بود داداش‌های خوبی برای من بشید! ...

شاید چی؟

 

حالا که خوب فکر می‌کنم می‌بینم که مردمِ کوچه و بازار حق دارند تا وقتی که شما من رو مامان صدا نزدید، باور نکنند من مادرتونم. ازبس شما رو داداش صدا می‌زنم.

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه