حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
مادرهایِ پُشتِ دسته by: حُسنیه

 

دختربچه که بودم, این شبهایِ محرَّم, همراهِ دسته‌یِ تکیه‌مان می‌رفتیم. جمعیتی از زنانِ چادری که دستِ بچه‌هاشان را داشتند, پشتِ انبوهی از مردانِ زنجیرزن و سینه‌زن امام حسین از این تکیه به آن تکیه می‌رفتند.

بزرگتر که شدیم, چادر به سر که شدیم, رگ غیرت داداشم گل کرده بود و پاش رو در یک کفش کرده بود که شما دیگه نباید بیاید. که البته ما هم دیگه تو سن نوجوانی, خجالتی شده بودیم و زیاد هم ناراحت نبودیم که فرصتِ نوستالژیکی را از دست دادیم.

اما قصّه عوض شد. کم‌کم ماها از پشتِ دسته‌ها حذف شدیم و جای ما دخترانی آمده بودند که وضع پوشش متفاوتی داشتند. از آن سالها بود که داداشم بر حرفش, که من و خواهر و مادرم نباید در دسته‌روی شرکت کنیم, مصرّانه ایستاد و مدام از وضعی که پیش آمده بود و جوانهای دختر و پسر این دسته‌ها را که می‌دید, عصبانیتش گل می‌کرد.

آرایش‌هایی که الان هم دست به دست پیامک می‌شوند که بیایید در دسته‌روی ها ببینید!

باز قصّه عوض‌تر شد و من مادر شدم. مادرِ دو پسری که از کودکی, طبل و زنجیرشان به راه بود و دوست داشتند در صف کودکان سیاه‌پوش شرکت کنند.

من مانده بودم و نگرانی‌هایی که از جنس خودم بود. نمی‌توانستم صرفا به حضور برادرانم اکتفا کنم که حواسشان به حسن و حسین من هم هست. می‌دانستم یا میدان‌دارند و یا جزو نفرات اول صف زنجیرزنی و هرچقدر هم که می‌خواستند مراقب خواهرزاده‌هاشان باشند, نمی‌توانستند دل من را محکم کنند و جمع.

رفتم. خجالت دوران نوجوانی‌م هنوز همراهم بود. مخصوصا اینکه وقتی زن ِ چادری‌ای بدلایل مختلف, وارد صف زنجیرزنان میشه تا شال فرزندش رو سفت کنه و یا بینی‌ش رو تمیز, همه می‌بینندش, توی دیده. گاهی هم پیش می‌اومد که قسمتی از راه رو کنارشون حرکت کنم. مخصوصا برای حسنم که زود گشنه‌ش می‌شد, اکثر اوقات باید لقمه در دهنش می‌گذاشتم.

این شبها که دسته‌ها می‌آیند و می‌روند و حسنُ حسینی نیستند که من را به خیابان بکشانند, مدام تصویر زنجیرزنی‌شان جلوی چشمانم است...

آهای جماعت عزادار و سینه‌زن این شبها! حواستان به مادرهای پشتِ این دسته‌ها باشد. صف کودکان را عقبِ دسته‌ها بگذارید. سخت است برای یک مادر که جلوی دسته‌ها به موازات قدمهای پسرش حرکت کند.

...

لباسهای سیاه, با آرم سبزِ یا حسین‌تان را منهم مثل هر مادرِ پسرداری درآوردم و اُتو کردم.

کاش حداقل میشد صدایتان را شنید. چقدر ظلم همچنان باقی‌ست. 

  Comments ()
هر مادری باید یک حسن توی زندگی‌ش داشته باشه by: حُسنیه

 

هر مادری باید یک حسن توی زندگی‌ش داشته باشه که وقتی سرِ 20متری امام حسینِ زنبیل‌آباد, بعد از نیم‌ساعت ماشین گیرشون نیومد, به ذهنش برسه که سه تا صلوات برای امام جواد ختم کنه که به دومین صلواتش هم نرسیده, تاکسی جلوی پامون توقف...

هر مادری باید یک حسن توی زندگی‌ش داشته باشه که توی تاریکی‌ِ شب وقتی میبینه دستِ مادرش دورِ گردنش حلقه زده شده‌س, ردِّ دستِ دیگه‌ی مادرش رو بگیره و بذاره رو شونه‌های داداشش...

هر مادری باید یک حسن توی زندگی‌ش داشته باشه که موقع جداشدن, تا لحظه‌ای که جاده اجازه بده, سرش رو عقب برگردونه و لبخند بزنه و دست تکون بده... که تا می‌تونی اشکت رو نریزی و بغضت رو نترکونی و همه رو تو اتوبوس قم بابل خالی...

هر مادری باید یک حسن توی زندگی‌ش داشته باشه که مزّه‌ی تپل‌شدن و سینه‌سپرشدن یه مرد رو به وضوح جلوی چشمات ببینه...

هر مادری باید یک حسن توی زندگی‌ش داشته باشه که دیر ریاضی رو بفهمه تا هی براش توضیح بدی و یهو با حل یه مسأله بفهمی کاسه‌ای زیر نیم کاسه‌س و آقا انگار خودش بلد بوده و میخواسته فقط کل‌کل کنین

هر مادری باید یک حسن توی زندگی‌ش داشته باشه که پاییز و زمستون, مدام نگران گلوش باشی و سرفه‌هاش و موقع آمپول‌زدنش, با گریه‌ش گریه کنی و ضعف بریُّ بعد خودتُ توی بغلِ خدا حس...

 

هر مادری باید یک حسن توی زندگی‌ش داشته باشه...

 

 

عکس برای کوه خضره که توی چند پست قبل نوشته بودمش. شکار لحظه‌ی خوبی بود اینجا, وقتی حسنم وسط شعرخوندن منُ حسین, رفت و این گوشه نشست. عکس از زوج عکاسی‌ست که مهمانشان بودیم.

  Comments ()
غدیری مادرانه by: حُسنیه

 

برای دو پسر, در سن‌ِّ جنینی, حرف‌زدنِ مادرانه کم نیست. اما اینکه خیلی بی‌اختیار دستت رو مدام روی شکمت بکشی و براشون مناجات امیرالمومنین بخونی و مدح آقا رو بگی و با شور دیگه‌ای بخونی: "اگر گل می‌شود زیبا, علی گوید, علی گوید", یکی از لذت‌بخش‌ترین‌هاست.

 

از تپلیِ شکمم پیش داداشا و پدر و پدربزرگم خجالت می‌کشیدم که هرروز شاهد بزرگ‌تر شدنش بودن. هرچی مامان‌مریمم بهم می‌گفت انقد به خودت سخت نگیر, انقد با چادررنگی تو اتاقت نباش, اذیت میشی, قبول نمی‌کردم که نمی‌کردم.

 

مادرها می‌دونن, غیر از بزرگیِ شکم, نمی‌دونم بسته به کدام دلیل علمی, ناف هم مثل یه تیزی میزنه به جلو و از پشت لباس راحتیِ خونه, یه تیزی وسط یه شکمِ گرد خیلی توی دیده.

 

دلایل خجل‌بودنم البته کم نبود, همینها هم نبود که قبول نکنم بدونِ چادر توی اتاق و حیاط قدم بزنم. البته‌تر الان که فکر میکنم, باید به همه‌ی اینها, کم‌سن‌بودنم رو هم اضافه کنم. کم‌سنی خیلی خامی داره, بارداری توی سن کم, باعث می‌شه که خیلی رفتارهای عجیب از مادر سر بزنه که بعدها شاید آدم بهش فکر هم می‌کنه, خنده‌ش بگیره.

 

همه‌ی دلایل دست به دست هم داده بودن که من بیشتر اوقات توی یه اتاق بمونم و سعی کنم خیلی کم توی هال کنار پدر و پدربزرگ و برادرهام بشینم. همین باعث شده بود که اون اتاقِ تنهاییِ من تبدیل شده بود به مکانی برای حرف‌زدن. حرف‌زدن با دو جنینی که توی شکمم بودن و باید الفبای زندگی رو از همون روزهای جنینی بهشون یاد می‌دادم.

 

امروز که تلویزیون عید ولایت خوبی رو برگزار کرده بود. امروز که قاسم صرافان توی برنامه, هی شعر خوندُ شعر خوندُ دلم هوایی شد, یادم به همون روزها پر کشیده بود. دستم بی‌اختیار روی شکمم می‌رفت و نوازشش می‌کرد و مدام می‌گفت: أشهد أنّ علی‌ولی‌الله. دو پسر با سن‌های جنینی رو. دو برادر کنار هم که بایستی از همون روزهای جنینی, از حرفهای مادرانه‌ی اون روزها, این‌روزهای مقاومت رو یاد می‌گرفتن. چه خوب هم یاد گرفتن که بدون مادرشون, بدون دستِ نوازشگر مادرشون, این روزهای کودکی و نوجوونی‌شون رو سپری کنن.

 

یا علی‌جان! من به همون روزهام قسم, به همون روزهایی که صدات می‌زدم قسم, با نام تو متبرکشون کرده بودم, با نام تو خوابشون کرده بودم, با نام تو سلامشون می‌‌دادم... می دونید آقا! ما مادرها یک روزهایی داریم توی زندگی‌مان, که مدام غدیرمان را برای کودکان جنینی و فرزندانمان بازسازی می‌کنیم. دستتان را می‌گیریم و به ولایتتان قسم می‌خوریم و عشق می‌ورزیم.

 

دستت رو از بالای سر این بچه‌های معصوم برندار آقا

 

همین

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه