حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
آرومِ آروم by: حُسنیه

 

گاهی توی زندگی نیازی نیست درست همون جایی باشی که می‌خواهی و دلت براش ولوله‌س. گاهی توی زندگی نیازی نیست درست پیش همون کسی باشی که می خواهی‌شُ دلت براش ولوله‌س. گاهی یاد می‌گیری که ساعتها از دور فقط  نگاهش کنی, به هر چی که تو رو به یادش می‌ندازه, در, دیوار, خاک, بو, نور, عکس...

 

مقبره‌ی شهدای گمنام کوه خضر بودیم و پر از پرسش‌های حسن و حسین از سن و سال شهدا و گمنام بودنشون شده بودم. حسین میگفت چرا اینهمه گمنام؟ حسن می‌گفت: "21 ساله رو, 19 ساله رو". گفتم "ببینید کسی چه میدونه, ممکنه همون پیرزنی که اون گوشه نشسته و زل زده به یکی از قبرها, مادر یکی از اینها باشه, بچه‌ها! خیلی سخته که مادری ندونه حتی قبر پسرش کدومه, خیلی سخته اینها نمیتونن برن به مادرشون بگن که توی کدوم قبرن که بیان سنگ همون قبر رو بشورن و روی همون قبر براشون لالایی بخونن و دست بکشن روش و گریه کنن و از دلتنگیاشون حرف بزنن".

 

و همه‌چیز و همه‌ی ولوله‌های دل از همون ساعت شروع شد. وقتی که روی پله‌ی مقبره‌ی شهدا نشستیم و زل زدیم به چراغای سبز جمکران. زل زده بودیم بهش تا ولوله‌ی دلی که از ناکجاآباد اومده بود اروم بگیره, ولوله‌ی دلی که معلوم نبود می‌خواست چی به سرت بیاره. و من نمی‌دونم چطور شد که ناخودآگاه دوشادوش همدیگه که نشسته بودیم و رد نگاهمونم فقط یک چیز بود, غزلی که برای امام رضا گفته بودم, چهار سال پیش, _که یادمه بشدت دلتنگ حرمش بودم_ و هر وقت زمزمه‌ش میکنم, یاد همون دلتنگی‌م می‌افتم که هنوزم برطرف نشده رو برای حسن و حسین زمزمه کردم. البته فقط چند مصرع. اشکم که بعد از "شبیه دخترِ تب‌دار خسته می‌میرم"روی دستِ حسین افتاد, کمی با تعجب نگاه کرد به دستش و فکرش مشغول شد که این خیسی از کجاست و بعد که ردشو گرفت و فهمید گریه کرده‌م, دیگه نشد ادامه بدم. ..

 

خودش از اون چند بیت خوشش اومده بود, هی میخواست که مدام تکرارشون کنم تا حفظ شه. بعد هی میخوند و یه مصرعشو تکرار میکرد: "سلام ضامن آهو, امام زیبایم".

 

ولوله‌ی دل‌مون بدون اینکه باب‌الجواد مشهدالرضا ایستاده باشیم و توی گودی مسجد جمکران نماز خونده باشیم, از کوه خضر آروم شده بود. آرومِ آروم

 

  Comments ()
جبر زندگی by: حُسنیه

 

می‌شمُرد: "چارده روز دیگه اینجایی مامان, گریه نکن". و من از حرف تکراریِ هر دفعه‌ی حسین آروم می‌شدم اما حالا بعد از اینهمه مدت که هر دو هفته رفتم و یک‌روز تو یکی از طبقات خونه‌ی معصومه  باهاشون موندم و خیلی, وقت از زندگی‌شون گرفتم و اخیرا هم هر بار که برگشتم بابل, سرُم وصل کردم, دارم فکر می‌کنم زیادی سخته که مدام سربار یک نفر بمونی و اینهمه فکر و خیال مزاحم‌بودن و نداشتن جا و فکر قیمت مسافرخونه اذیتت کنه.

 

بلد نبودم چطوری جلوی بغضم رو بگیرم و با حسینی که روزها رو می‌شمرد صحبت کنم که برای مدتی _نمیدونم تا کِی_ بجای دو هفته‌ یکبار, سی روز یکبار بیام.

دیروز که با هم رفته بودیم بیرون, باهاشون حرف زدم و از سختی‌های رفت و آمد هر دو هفته گفتم و نداشتن جا و مزاحم شدن تو خونه‌ی این و اون. 

نفسم بند اومده بود اما به اندازه‌ی توانی که من روزها برای همین یکی دو جمله صرف کرده بودم, زودتر از تصور و درک مادرانه‌م دیدم که بزرگ شده‌ن و حتی گفتن: "مامان همون جوری که سختت نیست بیا"...

 

حالا این‌بار قراره بشمرم: یک, دو, سه, ... بیست و نه روز دیگه...

 

  Comments ()
مادری با غرورِ تمام by: حُسنیه

 وقتی که سرِ قرارِ همیشگی تحویل‌شون گرفته بودم, مستقیم رفتیم فروشگاه میدان سعیدی. همیشه عاشق خرید توی فروشگاه بودیم. همیشه خریدهامون ولو کم, ولو در حد مواد اولیه‌ی ساندویچ‌های خونگی مدرسه رو سه نفری می‌رفتیم. اینبار هم برای بار دوم توی قم, رفته بودیم فروشگاه سعیدی. دوستش دارم, البته فروشگاه‌های دیگه‌ی این شهر رو تجربه نکردم ولی چون پیش‌دانشگاهی‌م رو توی همین میدان گذرونده بودم, دوستش داشتم و حس نوستالژیک خاصی برام داشت. طبق معمول, حسنم رفت سراغ چرخ خرید. یک کیلو برنج و ماست و خرت و پرت‌های دیگه برای شام و ناهار یه روزه‌مون خریدیم و رفتیم برای حساب. طبق‌معمول‌تر این دو تا مدام حرف می‌زدن. خانم حسابدار از چهره‌ی بشاشم, از ته دلش آرزو کرد که خدا به خودش هم یه دوقلو بده. آرزوش رو با صدای بلند گفته بود. گفتم: خوبه. گفت" واقعا؟ گفتم: "آره "البته پسرای من خیلی خوبن, شاید برای همین حس خوبی از داشتنشون دارم.

فقط خدا میدونه چه حسِّ غروری به حسن و حسین دست داده بود. شیر پاکتی‌هاشون رو سریع نی زده بودن و داشتن می‌خوردن. منهم حواسم بود که اینبار ازشون نخوام نایلکس‌های خرید رو خودشون حمل کنن. رفتیم بیرونِ فروشگاه, طوری که هر 4 نایلکس دست من بود. از پله‌های فروشگاه که پایین اومدیم, یهو حسین گفت: وای مامان, یه نایلکس رو به من بده داشته باشم. گفتم: "شما شیرتُ بخور, اینبار خودم دارم عزیز, ایرادی نداره". گفت: "مردی گفتن, زنی گفتن". خندیدمُ گفتم: "خُبالاااا, شیرتُ بخور". جدی شد و گفت: "مامان! الان مردم ما رو ببینن, نمیگن چرا این دو تا پسر نایلکس خرید مامانشون رو نگه نداشتن؟

...

و این شد که مردم میدان سعیدی قم, مادری را دیدن که از فروشگاه تا دم تاکسی‌ها بدون هیچ نایلکسِ خریدی در دست با غرورِ تمام از داشتن‌ دو پسر راه می‌رفت.

  Comments ()
هتل‌داران محترم! آشپز نمی‌خواهید؟ by: حُسنیه

اگر عاشق آشپزی باشید و بلد باشید چگونه با تمام عشق‌ و احساستان برای آدم‌های دوست‌داشتنی زندگی‌تان بپزید و نسبتا هم دست‌پخت‌تان خوب باشد, طوری‌که خودتان را به‌وجد بیندازد ولی مرد غذاخور به اصطلاح خودم؛ بُخوری در زندگی گیرتان نیاید, تا عمر دارید دلتان می‌خواهد توی یک آشپزخانه‌ی رستوران, هتل یا هرجایی که خیل جمعیتی را مشغول غذاخوردن دست‌پختتان ببینید استخدام شوید.

آقای سیدمهدی شجاعی! پیرو "لباس خواب صورتی‌ات", و پیرو "مایوی زرشکی مردانه‌م", ته‌چین با گوشت بوقلمون را هم اضافه کن! امروز پختم.

  Comments ()
ماشین با شین! by: حُسنیه

داشتیم اسم‌فامیل ‌بازی می‌کردیم. من, حسن, حسین و مامان معصومه‌سادات _میزبان همیشگی‌مون توی قم_. مامانِ معصومه‌سادات به‌جای گل, گفته بود ماشین بنویسیم. بعد من و بچه‌ها توی خیلی از حرف‌ها, می‌ماندیم که باید چه ماشینی را بنویسیم. ماشین به تعداد حروف توی ذهن نداشتیم انگار. نوبت به شین رسید. هر سه تامون خالی گذاشته بودیم, وقتی مامان‌معصومه‌سادات گفت: استوپ. گوشهامون رو تیز کرده بودیم که شینِ ماشین رو چی نوشته‌ن.

در کمال تعجبِ ما سه نفر، یهو گفته بود: شِورلت! نامی که در دهه‌های ما خیلی کم به ‌گوش‌مان خورده بودُ اصلا هم که ندیده بودیمش. تازه من بلد بودم بنویسمش اما حسن و حسین که حتی نوشتنش رو هم بلد نبودن و از مادربزرگ پرسیده بودن چجوری نوشته میشه, صدای مادربزرگ توی گوشم پیچیده بود که می‌گفتن: شین واو راء لام تا. حسن گفت: تای دو نقطه. گفتن آره.

 

 

 

 

  Comments ()
مردان با نوازش سرانگشتانتان آرام می‌شوند! by: حُسنیه

 

هرچی بزرگتر می‌شن به معجزه‌‌ی سرانگشتم بیشتر پی می‌برم. حسن و حسین نه فقط وقتی که بچه بودن باید بین‌شون می‌خوابیدم و پشتشون یا دست‌شون رو با سرانگشتام دست می‌کشیدم تا بخوابن یا حتی آروم شن بلکه الان هم هر دو هفته که هم رو می‌بینیم, دستمو میخوان, که آروم رو دستشون بکشم تا بخوابن.

 

یکبار داشتم فکر می‌کردم مطمئنا این روش روی مردها هم باید جواب خوبی بده و خستگی رو از تن‌شون بگیره. شاید بعدترها درین مورد تحقیق بیشتری کردم و این عنوان رو کامل.


  Comments ()
مامانم شکل عروساس! by: حُسنیه

 

 

فروشنده‌ی طبقه‌ی دوم شهرِ کتابِ بابل عوض شده بود, وگرنه اکثر فروشنده‌های اونجا من و حسنُ حسین رو می‌شناسن, یعنی میدونن که مادرُ پسریم.

 

حتی وقتایی که از روی دلتنگیِ حسنین, به شهر کتاب پناه می‌بردم, میگفتن چرا دوقلوها رو نیاوردین, دلمون تنگ شده براشون. ولی اینبار یعنی 28م مرداد, فروشنده‌ی طبقه‌ی دوم که من خیلی گوشواره‌ها و انگشترای سنگی‌شُ دوس دارم عوض شده بود و وقتی حسن و حسین, زنبیل فروشگاه به دست از پله‌های چوبیِ خوشگلِ فروشگاه بالا میرفتن و مدام صدام میزدن که وای مامان اینُ ببین, وای مامان اونُ, حواسم بود که فروشنده به دوست کناری‌ش چیزی میگفت و هی نگام میکردن.

هر چی جلوتر می‌رفتیم, بیشتر با هم حرف می‌زدنُ نگام میکردن. این دو تا هم که اصلا حواسشون به این دو فروشنده نبود, مدام شوقشون از دیدن وسایل جدید طبقه‌ی دوم رو با مامان‌صدازدنشون خالی میکردن. منم هی دنبالشون تا تو لذتشون شریک باشم.

 

فروشنده که دختر جوونی بود گفت واقعا مامان صداتون میکنن؟ نگاش کردم, مطمئن بودم حالا میخواد تو صورتم ریز شه و دقت کنه ببینه چقدر بهم میخوره مامان باشم. سرمو سمت حسنین بردم و گفتم: بچه ها! مگه من مامانتونم که صدام میزنین مامان؟ با تعجب و بدون اینکه اصلا متوجه سوال فروشنده باشن گفتن: آره دیگه. منم خندیدمُ به فروشنده نگاه کردم و گفتم میگن آره, انگار مامانشونم. خندیدیم, سه نفری خیلی خندیدیم. سه نفری یعنی من و دو فروشنده. حسن و حسین فهمیدن قصه تکراریه. فروشنده گفت حتی ذره ای بهتون نمیاد. من و حسین همو نگاهی کردیم و میدونم هر دو یاد چی افتادیم. خنده‌مون گرفت و رفتیم قسمت آهنگ‌های شهرِ کتاب.

 

باید از لوازم آرایشی, سرمِ مو می‌خریدم. سرُمِ موی هالیوود. برای موهای من فقط سرمِ موی هالیوود عالیه. وقتی سه نفری وارد مغازه شده بودیم, خانومی که متخصص امور زیبایی و آرایشی بود, داشت به یکی از مشتری‌هاش درمورد صابون هویج میگفت که استفاده از این صابون خیلی خوبه و دیگه لازم نیست بعد از حمام بدنت رو لوسیون کنی.

همینطور که به حرفاش گوش میدادم, نگام کرد. گفتم سرمِ موی هالیوود میخوام, روغن زیتونش البته. گفت نداریم ولی دیترون هم کارایی هالیوود رو داره. گفتم موهام بلنده و نمیتونم ریسک کنم غیر از هالیوود بگیرم. یهو پرسید با موخوره چیکار میکنی پس؟ گفتم موخوره ندارم. سالها پیش که موخوره لبه‌ی موهام زده بود, دکتر پوستم گفت "چند روز صبحانه تخم مرغ آب‌پز بخور, خوب میشه. درحالیکه آرایشگرها تا میبینن موی زنی موخوره افتاده میگن باید کوتاش کنی وگرنه به همه‌ی موهات میرسه و کچلت میکنه". منم سالهاس که در ماه این کار رو میکنم و موخوره‌ای ندارم. خیلی خوشش اومد از تجربه‌م و گفت اتفاقا مشکل همین خانوم بود و نمیدونستم باید چه راهنمایی‌ای بهش بکنم.

حرف زدنامون باعث شد که فروشنده حواسش به نوع پوشش و حتی چادرم دقت کنه, بعد نگاش رفت سمت حسن و حسین که دو سمتم ایستاده بودن. گفت اینا کی‌ن؟ تعجب کردم که مستقیما و بدون مقدمه اینطوری سوال پرسیده. گفتم پسرامن. گفت چی؟ گفتم خب پسرامن. گفت بیا این سمت. منظورش سمتی بود که همکارای خانومش داشتن به مشتری‌های دیگه می‌رسیدن. صداشون زد و گفت لطفا برای این خانوم سِتِ عروس بدین انتخاب کنه. همه نگام کردن عروس آینده رو ببینن. و بهش گفتن چشم. بعد رو به همکاراش ادامه داد: واه تعجب نکردین که چه زود داره عروس میشه؟ یکی‌شون گفت: خب دیگه الان زود ازدواج میکنن. نگام کرد و خندید و گفت میبینی؟ خندیدم. بدون حرفی داشتم ازشون فاصله می‌گرفتم که گفت مادر این دو تا پسره, باورتون میشه؟ شوکه شده بودن یه لحظه. گفته‌ن وای, واقعا؟

 

یهو حسینم گفت هیشکی باورش نمیشه مامانمونه, مامان‌مون شبیه عروساس.

 

ازون وقت تا حالا دارم فکر میکنم عروس تو ذهنش چه شکلیه که اینطوری فکر کرده.

 

دستای همو محکم گرفتیم و رفتیم سمت پارک نوشیروانی که قرار بود سرِ همه‌ی اعضای خانواده اونجا جمع شه.

 

راستی فروشنده راست میگفت, سرُم موی دیترون خیلی خوبه

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه