حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
زن وقتی تنهاس که عکاس نداشته باشه! by: حُسنیه

آره, تنهایی این نُه ماه, خیلی اذیت‌کننده‌س. مخصوصا برای منی که عادت داشتم به پختن غذاهای مختلف برای حسن و حسین, از بس بدغذا بودن. اما کلاس خصوصی و شاگرد داشتن اونم تو خونه قدری جای این تنهایی رو گرفت, اعتراف میکنم که گرفت, مخصوصا روزهایی که قرار بود براشون سوال طرح کنم. اما این وسط وقتی به عکسهای این سالهامون نگاه می‌کنم, یه روزنه‌ای توی ذهنم باز میشه که بد جای خالی‌ش بی‌چاره‌م میکنه.

 

حسنُ حسین درست عین خودم عاشق عکاسی‌ن, از صحنه‌های مختلف و بهونه‌های مختلف عکس می‌نداختن که تبدیل شده به ویژگی شخصیتی‌ این‌روزهام. حتی تر مامان‌مریمم هم وقتی توی باغ, محصولی رو میبینه, انقد به شوق میاد که سریع تماس میگیره و میگه: سمیه بدو بیا ازین عکس بنداز. وقتی هم که خودمو بهش میرسونم, با چوب لای خروار برگهای درشتِ کدو زرد رو باز میکنه تا از کدویی که زیرش پنهون شده عکس بندازم. از بوته‌های انبوهِ خیار و گوجه‌ و بادمجون و کدو و هندوانه و لوبیاسبز و فلفل تند و ذرت و سبزی‌‌های خوردنش.

 

ولی وقتی آلبوم این سالهامون رو نگاه میکنم, وقتی به حالتهای مختلفم تو عکسها خیره میشم و به عکاس پشتش فکر میکنم, جای خالی دستای کوچولوشون و صدایی که میگه: مامان! اینجا رو نگا کن و بعد هم صدای چیلیک, حالم تنگ میشه, حالم خرد میشه, حالم میگیره و محتاج یکبار پشت دوربین موبایل ایستادنشون میشم.

 

یادمه یکبار داشتم براشون می‌گفتم که چی دوس دارم. حتی گفتم فکر کنم همه‌ی زنها اینها رو دوس دارن. میون اونهمه حرفهام, اینکه "ازم تو حالتهای مختلف عکس گرفته بشه" و "به اسم صدا زده بشم" رو خوب به حافظه‌شون سپردن. اینبار که پیش هم بودیم, داشتم لازانیا درست میکردم, نشسته بودم کف آشپزخونه, قابلمه‌ی سس و آبکش لازانیا و ورق آلومینیوم و ظرفهای پیرکس برای داخل فر رو دور خودم جمع کرده بودم که یهو حسن صدام زد مامان!. موهامو با حرکت سرم از جلوی صورتم کنار زدم تا ببینمش که یهو عکس انداخت. خنده‌م گرفت که هنوز یادشه, هنوز یادشه, هنوز یادشه من چی دوس دارم.

 

بماند که اینبار حسین وقتی رفته بود از سر کوچه خرید کنه, زنگ آیفون رو که زد و من برداشتم و گفتم بله؟ گفت سرکار خانم سمیه! به اتاق عمل! پشت گوشی خندیدم و گفتم: دیوونه, بیا تو.

 

میدونم که دارم عقده‌هامُ با پسرهام برطرف میکنم اما خوشحالم که آینده‌ای نزدیک اینها رو قراره درمورد همسراشون تکرار کنن. قراره صدا بزنن, عکس بندازن و به زنی حس خوشبختی بدن. حس خوشبختی‌ای که هیچ طوفانی نمیتونه ازبین ببردش.

 

قبلا جای دیگه‌ای هم ازین عنوان استفاده کرده بودم اما یخ نه هم جای خوبی بود که به مردهای جامعه‌م بگم که از زنهاتون مدام‌لبریز عکس بندازید و بعد ببینید که چقدر لذت میبرن و چقدر زندگی‌تون شیرین خواهد شد و چقدر زنهامون عفیف خواهند شد و به شما مکفی. زنانِ شوهربسنده! و ما أدریک زنانِ شوهربسنده!

 

  Comments ()
پرِ چادر by: حُسنیه

 

همینکه توی خیابان یک ظهر تابستان, وقتی به ضعف افتادیُ نمی‌توانی دستِ پسرانت را نگه داری, پرِ چادرت را نگه می‌دارند, می‌ارزد!

 

 

 

برای صبر ریحانه‌ها 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه