حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
زن آوازه‌خوانِ بند 72! مادر بود! by: حُسنیه

کتابهای کتابخونه‌ی حسن و حسین رو آوردم بیرون تا طبقه‌بندی‌ش کنم به قسمت رمان, داستان‌های مذهبی, رنگ‌آمیزی, آموزشی و سُک‌سُک تا اینبار اگه قاضی لطف کنه و حکم بده که هرزگاهی ملاقاتمون توی بابل هم باشه, وقتی اومدن پیشمُ توی اتاقشونُ روی تخت‌شون خوابیدن, با یه کتابخونه‌ی منظم و طبقه‌بندی‌شده روبرو بشنُ ذوق کنن. نشستم پایین تخت‌شونُ دارم یکی یکی کتابا رو بررسی می‌کنم. کارت عضویت کتابخونه‌ی کانون‌شون رو بهمراه دو کتابی که امانتی گرفته بودن رو پیدا کردم. چقدر عکس کارتشون برام جذابه. یادم میاد که این عکس رو توی آتلیه‌ای گرفتیم که از کارش اصلا راضی نبودم ولی حالا عکسشون برام خیلی جذاب اومده. یادم اومدد که از دوستم چند تا فیلم گرفتم. یادم نمیاد پیشنهادش برای دیدن اولین فیلم کدوم بود ولی خودم  Incendies رو انتخاب کردم, بخاطر لغتش. وسط کار کتابخونه, پلی کردمش.

 

فرزند مثل چاقویِ زیر گلو می‌مونه که نمی‌تونی براحتی اونُ از زیر گلوت کنار بزنی. اینُ نوال مروان میگه. نه میشه از این فیلم نوشت و نه میشه با هزار حرف توی ذهنت کنار بیای که ساکت باشن که حرف نزنن که کلمات رو بایکوت کنن. این جمله رو وقتی از زبان نوال؛ مادره این فیلم تو وصیت‌نامه‌ش شنیدم, به سختی‌هایی که کشیدم فکر کردم و خیلی راحت و ساده گفتم راس میگه, فرزند مثل چاقوی زیر گلو می مونه, نمیتونی براحتی اونُ از زیر گلوت کنار بزنی, بهت صدمه میزنه. چه بمونه, چه برش داری. ولی بعد از همون یه لحظه‌ای که حرفشُ تأیید کردم گفتم: چه تعبیرِ خشنی!

 

همیشه فکر می‌کردم زندگی‌ای که با عشقه و دو طرف برای رسیدن به هم سختی کشیدنُ با نگاهُ فکر به هم قلبشون به تپش افتاده بود... باید خیلی ثمره‌ی بهتری بده. ثمره! فرزند! اما ابوتارک! پسر نوال و وهاب تو این فیلم, همه‌ی فرضیاتم رو بهم زد. اصلا نمی‌تونم فکر کنم پسری که اولِ فیلم صم‌بکم ایستاده بود و نگاه دردآلودی داشت تا موهای سرش رو بتراشن, بزرگیِ نفرت‌انگیزی برای مادرش خواهد داشت. برای مادرش! فاحشه‌ی بند 72 تو این فیلم, مادرش بودُ ابوتارک که مسئول مجازاتش بود, نمی‌دونست. به طرز وحشتناکی مجازات رو درموردش شروع کرده بود.

 

کلمات دست من نیستن الان, این فیلم حتی باورها, نمیگم اعتقادات, باورهای من رو هم بهم ریخت. مگه می‌شه فرزندی بوی مادرش رو حس نکنه, مگه میشه وقتی به مادرش می‌رسه, گیریم که نشناسدش, اصلا تا حالا ندیده باشدش, نیروهای موجود توی کائنات که باید از وحشی‌گری به مادرش منع‌ش کنن که از مادرش یه فاحشه نسازه. ابوتارک چطور میتونه پسر وهاب‌ی باشه که لحظات عاشقانه‌ای رو برای باهم بودن خواستن. کاش نوال وقتی برادراش وهاب رو کشتن و فهمید بارداره, اینهمه ماه بی‌آبرویی رو تحمل نمی‌کرد و نِهاد رو بدنیا نمی‌آورد.

 

زندگی سیاسی نُوال مروان نشون داد که هرچقدر هم که عاشق باشی و مادر, اما سیاست بلاهایی به سرت میاره که دنیا هم ممکنه به خودش ندیده باشه. زنِ آوازه‌خون بند 72 زندان کفر ریات! چقدر می‌تونه واقعیت داشته باشه؟

 

پناه میارم به بقیه‌ی کتابها تا اگه بشه لابه‌لای کتابها و مجلات خودم کمی از درگیری ذهنی این فیلم رو کم کنم. حالا سه طبقه از کتابخونه‌ی پهن‌مون رو کتابهای حسنُ حسین گرفته. منم انگار باید از بابابزرگ چند تا سبدمیوه بگیرم تا برای کتابهای خودم فکری کنم.

 

 

 

  Comments ()
اکبرهای ده ساله by: حُسنیه

 

بدنیا که اومده بود، چشماش بسته بود. یه بادومِ بسته رو میتونید تصور کنید؟ حسنمُ میگم. خوابِ خواب بود. موقع شیرخوردن، پرستار گفت بزن زیر پاش تا بیدار شه، آروم زیر پاشو دست می‌کشیدم و صداش می‌زدم: حسنم؟ اما بیدار نمیشد. پرستار خنده‌ش گرفته بودُ گفت: اینجوری بچه بیدار می‌کنن؟ بعد اومد و محکم زد زیر پاش. حسنم گریه کرد اما عوضش بیدار شدُ شیر خورد...

 

ده سال پیش همچین روزی مادر شدم.

 

چشمای حسین اما باز بود، بازِ باز، برعکس داداشش، چشماش گرد بود و کوچیک. مردمکشم سیاه بود. یه چشمِ کوچیک سیاه. وقتی مامان‌مریمم حسین رو بهم چسبوند تا شیر بخوره، دیگه ولم نکرده بود. تو تخم چشام نگاه میکردُ شیر میخورد. به زور ازم جداش کرده بودن.

 

ده سال پیش همچین روزی مادر شدم.

 

دیروز روز ملاقاتمون بود. یه ملاقات یه روزه. کیکی با طرح انگری‌برد سفارش دادمُ جشن گرفتیم. بهشون گفته بودم امروز تولد حضرت علی‌اکبر هم هست، منُ لیلا مادر شدیم امشب.

 

اکبرهای ده ساله‌ی من! منهم ده سال بزرگتر شدم، ببینید دارم تلاش میکنم غُر نزنمُ فقط بخاطر تولدتون شاد باشم. فقط از خدا میخوام هر جا هستید، خودش حافظتون باشه، خودِ خودش. کاش این 5 سال زود بگذره.

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه