حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
... by: حُسنیه

از اصول روانشناسی جا مانده است!

اگر برای فرزندت از عقده‌ی دست‌کشیدن روی موهایت موقع خواب حرف بزنی

شب تا صبح را بی‌خواب می‌شود

تا نکند دست‌هایش از حرکت بایستد

و مادرش

بی‌خواب شود

  Comments ()
مردها ناخن بلند دوست دارند؟! by: حُسنیه

هرچقدر هم که سازمان بهداشت جهانی از میکروب‌های زیر ناخن بگوید، کوتاهشان نخواهم کرد.

  Comments ()
شوهرتان را پرستش کنید by: حُسنیه

باید یکی به زنها بگوید که همراهی دوشادوش مردهاشان توی بازار، حتی اگر با غُر هم همراه باشد، می‌ارزد.

باید یکی به زنها بگوید همینکه فقط نگران سِت‌کردن کیف و کفشُ آستین‌دستُ روسری‌شان هستند و نه نگران حساب‌کردن اجناس از کارت بانکی‌شان. که هی بسوزند چون یادشان می‌آید با سختی ساعتها ترجمه و تدریس، دوزاری درآورده‌اند و باید حواسشان به خریدهای غیرواجب باشد، می‌ارزد.

باید یکی به زنهای اینروزهای آخر اسفند، لذتهاشان را یادآوی کند.

شماها خیلی خوشبختید که سایه‌ی مردتان را دارید.

من اگر جای شما بودم، می‌پرستیدمش. نترسید، بپرستیدش

  Comments ()
کاش مادرم بودین! by: حُسنیه

سه تا شاگرد دارم. همیشه به ماماناشون میگم که بذارید پنج‌شنبه و جمعه رو بخوابن و حداقل سر صبح کلاس نیان. کلی هم فلسفه‌بافی می‌کنم اما فقط یکی‌شون بخاطر مهمونی‌هاشون گفت باشه. یکی دیگه ولی گفت "نه, ایراد نداره, عادت به خواب نداره". اون یکی هم گفت "برای ما این روزا فرق نداره, شوهرم که میره سر کار, منم که خیاطی دارم. اینم بره کلاس بهتره". آدم حس می‌کنه یه پنجشنبه جمعه هم که بچه‌شون مدرسه نمیره, حوصله‌ش رو ندارن!

داشتم از تلویزیون صحبتهای رهبری رو گوش میدادم که مدام درمورد فرهنگ صحبت میکردن. بعد من فکر کردم که چقدر تربیت فرهنگی خانواده‌هامون مشکل داره که شاگردم برگرده بخاطر دوساعت در هفته محبتِ معلمی که ازم میبینه بگه: کاش مادرم بودین...

تربیت فرهنگی خانواده‌هامون شایدم مشکل نداشته باشه, نمیدونم ولی میدونم دنیا خیلی عجیبه.

بچه‌های من از محبت هر روزه‌ی من دریغ شدن

من به بچه‌های غریبه, محبتِ مادرانه می‌کنم.

بچه‌ای فکر میکنه من مامان خوبی‌م, درحالیکه اگه خوب بودم, الان تنها نبودم. پیششون بودم. پیش بچه‌های خودم بودم, اونهم به هر قیمتی.

مادری هم فکر می‌کنه جمعه یعنی خواب و چون بچه‌ش زود پا میشه, تنها گزینه‌ی روی میزش, کلاس‌رفتنه. بازی‌کردن, آشپزی‌کردن, تمیزکردن دسته‌جمعی اتاق, باغچه رو هرس‌کردن, فیلم دیدن, حرف‌زدن ... فراموش شده.

من لالایی بلدم ولی خوابم نمی‌بره

یکی دیگه بدون لالایی می‌خوابه

...

 

شهریه‌ی این ماه‌ رو هر سه تا آوردن. با پولهای دو نفرشون قراره این هفته برم قم تا فقط یه بیست و چهار ساعت با پسرام باشم و حتی‌تر ببرمشون جشنواره‌ی بهاره. پول اون یکی رو هم توی قلک گذاشتم برای سفرِ مشهدی که شاید تابستون قسمت سه‌نفره‌مون بشه.

 

 

 

 

 

  Comments ()
سایه‌سر by: حُسنیه

مهم نیست که داری از تب می‌سوزی

مهم اینه که برادری داری بهش پیامک بدی: ناجور دلم بستنی میخواد

بعد پشتِ درِت باشه با بستنی

نگه بدتر میشی

نگه آبجی الان سرده

...

بفهمتت

  Comments ()
شاهگوش by: حُسنیه

آقای میرباقری فکر می‌کرد که حتی بچه‌های ده‌سال‌و‌نیمه‌ی من‌هم پای برخی سکانس‌هاش از خنده غش می‌رن؟

چقدر خوبه که "شاهگوش" رو دوبار میتونم ‌ببینم.

یکبار تنهایی, یکبار هم با حسنین.

 

 

  Comments ()
به صف! by: حُسنیه

من فقط همین رو میدونم که از عدالتت بدجوری به دوره. غم هم حتی باید به ردیف سراغ آدم بیاد, نه بصورت حمله. از بچگی توی مدرسه هم همینطوری بهمون یاد دادن. معاونی بود, مدیری بود. نگامون می‌کردن, نظارت داشتن, کسی نباید دست از پا خطا می‌کرد و بی نظمی‌ای راه می‌نداخت. حق نداشتیم از صف خارج شیم.

حالا نه معاونی هست, نه مدیری. هیچ‌ بزرگی نیست که نظارت کنه. همه‌ی غم‌های ریز و درشت هم دارن حمله می‌کنن. همه‌ی غم‌ها...

آدما دنبال بهونه‌ن میدونم. تا از مشکلات خسته میشن, یهو کرور کرور مشکلاتشون جلوی چشماشون ردیف میشه. همینکه انقدر ضعیفم که نمیتونم کارت تلفنی براشون بخرم تا از کلاس قرآنشون باهام تماس بگیرن, همونجوری که خودشون دلشون میخواست و ایندفعه با خوشحالی بهم گفته بودن "مامان دیگه ناراحت نباش که نمیتونیم بهت زنگ بزنیم. دم کلاس قرآنمون, تلفن کارتی گذاشتن و میشه به موبایلت زنگ زد". ولی وقتی امروز پشت تلفن مدرسه میگن که حواسشون نبوده که هیچ‌وقت با خودشون پول نمیبرن و منهم انقدر دستم بهشون نرسه, انقدر ضعیف باشم و نتونم هیچ کاری کنم که این روزها انقدر گند نزنن.

خدایا من اینها رو کجای دلم بذارم؟ خودت یه لحظه بیا جای من. وقتی میدونی که حتی عید نوروز هم بااینکه بچه‌هات توی شمالن, نمیذارن ببینیشون تا سرِ موعد همیشگی, دو هفته یعنی چهاردهم فروردین که دیگه نیستن و تو باید دوباره اینهمه راه رو بری, بی‌هیچ‌ انرژی‌ای و وقتی میفهمی که دادخواستی بنام ملاقات فوری وجود داره که الان وقتشه و باید بنویسیش تا برای عید بتونی یکی دو روز نگهشون داری ولی برای نوشتنش باید یه هفته ده روزی توی اون شهر بمونی که نه مکانی برای اینهمه مدت داری و نه هزینه‌ی وکیلش رو میتونی پرداخت کنی که اصلا اون به جات اینکارها رو بکنه, دیگه به کجایِ این زندگی دلم خوش باشه؟

خدایا انسانها رو میشد بهتر هدایت کرد. از انسانیت به دوره که مادری حتی لحظه‌ای درک نشه که باید با بچه‌هاش تلفنی حرف بزنه, از انسانیت خیلی به دوره که نباید عید نوروز سوای روزها و ماه‌های عادی ولو یه ساعت بچه‌هاشو ببینه...

من حالم خوب نیست

من داغونم

هایدم کنید

 

 

  Comments ()
رسالتِ دستانِ قدیسه‌ی ما؛ زنان by: حُسنیه

مردای خیلی از زندگی‌ها تنهان.

مردای خیلی از زندگی‌ها تنهان, چون تجربه‌ی ماساژ رو ندارن.

دختر و زنی توی زندگی ندارن که تنشون رو با روغن و یا لوسیون ماساژ بده, خستگی‌ش رو بگیره و با دستهایی که خدا توش انرژی و گرما گذاشته, بهش آرامش بده

تا پدرتون زنده‌س

تا شوهرتون زنده‌س و سایه‌ش بالا سرتون

روغن بچه‌ای بخرید و بدون ایف و پیف‌کردن, بدون اینکه پرسشی بکنید که "میخوای ماساژت بدم یا نه", لبه‌‌ی شلوارشُ بزنید بالا و کمی روغن بچکونید و شروع کنید آروم آروم پخش‌کردن و ماساژ دادن. ...

پای پدر و همسرتون رو ماساژ بدید دخترا, از آیات الهی جا مونده بود!

...

تلویزیونم روشن بود اما خودم مثل یک مرده‌ فقط داشتم نگاش می‌کردم. حوصله‌ش رو نداشتم اما سکوت اتاقمم سنگین بود. چشمام کار می‌کرد اما گوشم نمی‌شنید. اتفاقا سریالش هم "سی‌مین روز" بود. عمویِ فیلم تو یه سکانس خودشُ رسونده بود لبه‌ی تخت و پاشو کرد تو یه دستگاهِ برقی و دستگاه شروع کرد از نوک انگشتِ پاش تا زانوش رو ماساژ دادن. عمو تو همون حالت دراز کشیدُ داشت آروم می‌شد و میخوابید... مردِ زندگی یک نفر, دیشب توی فیلم تنها بود, حتی اگه به‌ظاهر دختری داشت و برادرزاده‌ای.

بگذارید تنهایی مردها فقط توی فیلم‌ها بماند. بگذارید دستگاه‌هایِ ورزشیِ ماساژ ورشکست شوند. بگذارید دستانِ قدیسه‌ی ما, رسالتشان را خوب انجام دهند.

 

 

 

  Comments ()
بگذرد آن روزگار تلخ‌تر از زهر by: حُسنیه

بعضی زمان‌ها کِش می‌آیند. شاید برای همه‌ی شما پیش آمده باشد, لحظات بسیار شاد و لذت‌بخشی که فکر می‌کنی باید دنیا همین لحظه تمام شود. لحظاتی که قند توی دلت آب می‌شود و حتی سویِ چشمت بیشتر و دلت می‌خواهد همه را در شادی‌ای که خدا روزی‌ات کرده سهیم کنی...

اما بعضی زمان‌ها بد کِش می‌آیند, بد تمام می‌شوند, بد پی‌ت را درمی‌آورند. ...

هفت‌سال؛ هفت سالی که در دوران متارکه به سر می‌بردم _وای از این اسم, چقدر از این اسم بدم میاد: متارکه. بی‌هیچ ارزشی, بی‌هیچ قداستی به مقام زن و مادر. کاش زبانشناسان عرصه‌ی حقوق فکری به حال تغییرش بکنند. بگذریم_ آن هفت سالی‌که با حسنینم به تنهایی زندگی می‌کردم و هنوز بیست سالم نشده بود, زن سرپرست خانوار نامیده شده بودم, هیچ‌کدوممون دفترچه بیمه‌ای نداشتیم.

الان که به اون روزها و سالها فکر می‌کنم, می‌بینم که چقدر عجیب بود که به لطف و فضل خدا من اصلا بیمار نمی‌شدم, دکتر نمی‌رفتم, هزینه پرداخت نمی‌کردم, استرس درمانمو نداشتم و چار ستون بدنم سالم بود اما محمدحسنم _ که جانم برای تپلی‌ش می‌رفت_ بخاطر گلو ش, کل 6 ماه پاییز و زمستون هر سال دکتر داشتم. هزینه‌های دکتر و درمانش خیلی زیاد میشد. یادم میاد بارها حس کردم که کمرم زیر بار همون درمانهای جزیی خم می‌شد.

حالا, تو همین یکسالی که طعمِ گسِ مطلقه‌بودن رو دارم تجربه می‌کنم, امروز, همین الان, همین لحظه پدرم با دفترچه بیمه‌م وارد شد.

بعد از سالها دفترچه‌بیمه‌دار شدم و فقط دارم فکر می‌کنم چه زنها و کودکانی تو کجای این کشور مجبور شدن که جا روی پای من بگذارنُ مُردگی کنن, نخورند و نخوابند و فقط کار کنند تا هزینه‌ی درمان‌های آزاد فرزندشان را پرداخت کنند. کاش دوران متارکه‌ی هیچ زنی انقدر طولانی نشه. کاش‌تر نسل ازدواج دخترانِ زیر پانزده سال تموم شده باشه. کاش تن هیچ کودکی به ناز طبیبان ... بقول نجمه زارع: اخبار گفت شهر شما امن و راحت است, من باورم نمی‌شود, اخبار هیچ‌وقت ...

  Comments ()
برسد به دست آقای رییس جمهور by: حُسنیه

من کاری به اشکالات توزیع و طرح سبد کالا ندارم. اصلا منِ ضعیفه را چه به این حرفها. اصلاتر چیزی که عیان است, چه جاجت به بیانش بود که اینهمه در بوق و کرنا کرده بودند عده‌ای. تازه به منهم سبد کالایی نرسید بااینکه شرایط سبدکالابگیران رو داشتم, پس زیاد به من مرتبط نیست. ولی آقای روحانی! میانِ ملت ما دخترانی زندگی می‌کنند که بخاطر اینکه نظارتی روی قیمت لاک‌ها وجود ندارد, نمی‌توانند هرزگاهی رنگ لاک‌شان را عوض کنند. میان ملت ما دخترانی زندگی می‌کنند که گاهی تنها امید زندگی‌شان, تنها اکسیژن زندگی‌شان, تنها دلیل زنده بودن‌شان, لاک‌هایی‌ست که به دست و پاشان می‌زنند و هی باهاش قر می‌روند و کیف می‌کنند و سبک می‌شوند. خودشان برای خودشان. بعد هم کاری به کار کسی ندارند که, دوباره می‌روند و در پستوی خودشان, نه حتی به سبک "یه دختر رو تراس روبرویی", دقیقا در پستوی اتاقشان می‌روند زیر پتو و پنهان می‌شوند. لال می‌شوند, ساکت می‌شوند.

تنها دلیل زندگی‌شان را ازشان نگیرید. دستور بدهید قیمت لاک‌ها را کمتر کنند. اینجا دخترانی دارند جان می‌دهند. لاک‌لازمند. لاکِ خون‌شان کم شده.

لطفا برای سبد کالای بعدی, حتما لاک هم بگنجانید, از نوع اکلیلی البته. فقط جسارتا من صورتی‌ش را دارم. رنگ دیگری مرحمت کنید منت می‌گذارید.

زیاده عرضی نیست

  Comments ()
ترکید by: حُسنیه

رستاک گذاشته بود فهیم. درست قسمتِ لگن‌زنی که شمالی می‌خوننُ می‌گن آی چَکِّه چَکِّه چَکِّه. بابابزرگُ مامان‌بزرگ رو هم صدا کردن بیان. حالا کارِ خوردنِ بغضم سخت‌تر شده بود. پیش اومده بود جلوی اعضای خونواده یهو گریه‌م بگیره ولی دیگه اون پیرزن پیرمرد گناه داشتن. بغض داشتم, بغض. شبِ تولد سختی بود, بشدت سخت. الان که دارم می‌نویسم هم دلم داغونه. همش دارم به شبای قدر فکر میکنم که چجوری تقدیر امسالمو نوشتن که شب تولد به این غمگینی داشته باشم. اینهمه بغض اونم تو شب تولد داغون‌کننده‌س.

از صب می‌دونستم که چه روز داغونی خواهم داشت. از وقتی که اذان ظهر رو شنیدم و چشمم به گوشی‌م خیره مونده بود که چرا معلم بچه‌ها جواب پیامکمو نمیدن که زنگ بزنم صدای حسنین رو بشنوم. آخر هم وقتی ساعت شد دوازده و نیم, گفتم تموم شد. دیگه دارن میرن خونه‌شون. فاک...

بیست و هفت سالگی رو هم فوت کردم. زنداداش شمع‌ها رو عمدا جابه‌جا گذاشته بود و اجبارم کردن که همینطوری فوتشون کنم. درست وقتی سرمو خم کرده بودم و خواستم نفسمو داخل بفرستم که یهو خالیش کنم روش, بغضم ترکید, جمع شد گوشه‌ی چشمم...

تو دیدار قبلی, وقتی میخواستم نمازمو بخونم, به حسنین گفتم شما کم کم حاضر شید که بعد از نماز بریم جیگرکی. وقتی نمازم تموم شد, وقتی با کت‌تک دیدمشون, یه لحظه محو زیبایی‌شون شده بودم. اونهمه معصومیت, اونهمه زیبایی... حسین که دید دارم با لبخند نگاشون میکنم, اومد سمتمُ بغلم کرد. حسن هم صحنه رو نخواست خالی بذاره. فهیم هم حس عکس‌گرفتنش...

کاش جای خالی‌ها فقط دو تا می‌موند.

 

 

  Comments ()
به تمام آدمای حلقه‌دار حسودی می‌کنم by: حُسنیه

من به تمام آدمهای حلقه‌دار حسودی می‌کنم.

من به اندازه‌ی تعداد حلقه‌هایی که تو دست آدما دیدم, جون دادم

دُرُست از یه زمان.

از یه زمانی به بعد، حلقه خیلی برام مهم شد. از یه زمانی به بعد، داشتنِ حلقه و مفهومش به عقده‌های زندگی‌م اضافه شده بود. از یه زمانی به بعد... وای از همون زمان....

این روزها, توی تاکسی, توی مهمونی‌ها, توی خیابون, فقط به دست آدما دقت می‌کنم، چه مرد, چه زن. البته این روزها یعنی مدت زیادی که حسابش از دستم در رفته. کاش ریاضی بلد نبودم. کاش دستِ چپ و حلقه‌ای که احاطه‌ش کرده دست از سرم برمیداشت. من آدم اینهمه کلنجار نبودم. با خودم کلنجار می‌کنم که چند درصد این ادمای حلقه‌دار, به حسی که از داشتن حلقه باید بهشون دست بده اعتقاد دارن. چند درصدشون, داشتن حلقه رو از روی عادت رعایت نمی‌کنن. چند درصدشون جونشون به حلقه‌شون بسته‌ است...

چقدر دلم حلقه می‌خواد. من به تمام شما حلقه‌دارها حسودی می‌کنم. حلقه‌هاتان را مدام بگذارید. من به این حسادت نیاز مبرم دارم

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه