حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
فرشته‌هایِ کوچیکِ وعده‌داده‌شده by: حُسنیه

همیشه روال همین بود. از همون سه‌سالگیِ حسنین, هر سال مامانُ فهیم دستشون رو می‌گرفتن و در حضورشون کادویی برام می‌خریدن. از همون سه سالگی همین بود که حسن و حسین یاد گرفته بودن پنجم اسفند تولد مادرشونه. حساب و کتاب که یاد گرفته بودن, به غیرتشون برمی‌خورد انگار, پول قلک‌شون رو به خاله‌شون میدادن که سهمی توی کادویی که همیشه فقط به اسم‌شون بوده داشته باشن.

امسال ولی جالب‌تر بود. دیروز و پریروز که با فهیم به دیدنشون رفته بودیم, حسن و حسین برام جشن تولد گرفته بودن, چون دیدار بعدی‌مون به پنج اسفند نمی‌رسه لابد. یه جشن تولد کوچیک پسرونه. انگار حسین منتظر بود که اول داداشش ببوستم و بعد خودش که کادو رو تو دست گرفته بود. همینطور هم شد, من ابروهامو بالا داده بودم که یعنی چی شده الان؟ و می‌خندیدم, از بزرگ‌شدنشون, از ذوق کادودادن مردای ده ساله‌م.

بوسیدنم. گفتن مامان تولدت مبارک باشه, با ریتم آهنگ‌دار می‌گفتن. نپرسیدم چجوری یادتون بود. نپرسیدم هیچی, هیچی. فهمیدم که بازم پای فهیم و مامان درمیونه. ولی برام مهم نبود.

پوشیدمش. یه ژاکتِ لیموییِ ریزبافت بود. خیلی زیبا بود, خیلی زیبا.

خودشونم ذوق خاصی داشتن وقتی توی تنم دیدن. ذوقی که انگار اولین‌بارشون بود کادوشون رو می‌دیدن. چقدر لحظات قشنگی بودن.

حسنم بدون هیچ شمارشی گفت دیگه باید از بیست و هفت‌سالگی خداحافظی کنی مامان. به شوخی گفتم ای وای پیر شدم رفت. حس دلسوزی‌ش گل کرده بود و بغلم کرده بود و مدام می‌خواست دلداری‌م بده که پیر نیستم براش.

نمیدونم از کدوم حسِّ این‌بار حرف بزنم, از کدوم حس باهم‌بودنمون که پر از آرامش و نیاز و خبرِ بزرگ‌شدنشون بوده.

یه سجاده و مادری با چادرسفید و فرشته‌هایِ کوچیکِ وعده‌داده‌شده...

  Comments ()
سبد حمایتی کالا by: حُسنیه

زنی که نه بیمه‌ست و نه کارمند. فقط هم با نوشتن, آنهم زور بزند سیصدتومنی در ماه دربیاورد, باید پیغام "به شما تعلق نمی‌گیرد" را ببیند؟

  Comments ()
بترسید از خسته‌شدنِ زنها by: حُسنیه

مناجات امیرالمومنین رو زدم و دارم فکر می‌کنم به همه‌ ترس‌هایی که زندگی‌م رو پُر کرده. نگرانم, نگران هر زنی که چهره‌ش رو خسته ببینم. نگران چشمانِ هر زنی توی کوچه‌خیابون شهرم هستم که گریه کرده باشه, که ماه‌ها نتونسته باشه بخوابه, که کمبودِ آهن و خونِ بدنش از چند فرسخی داد بزنه. حتی حالا که دارم می‌نویسمشون هم, از ترس می‌لرزم. آخه شما نمی‌دونید که الآنِ من, نتیجه‌ی همین خستگی‌هاس...

دارم پرونده‌ی افزایش جمعیت رو برای جایی درمیارم. می‌خوان با سیاست خاصی دربیاد, ناچارم حرفهامو توش سانسور کنم اما چی داره به روزم میاد این روزها که فقط دارم یادِ خستگی‌هام می‌افتم. یادِ حقایقی که خیلی تلخن و براشون خیلی بد تاوان دادم.

بچه‌دنیاآوردن انقدرها هم برای ما زنها سخت نیست, حتی‌تر لذت از دوارن بارداری و بی‌ریخت‌شدنمون می‌بریم اما به شرطِ اینکه شوهری همراه داشته باشیم. بشرط اینکه فرهنگ مردان جامعه‌مون رو اول بالا ببریم. که توی الفبای برخورد با همسر باردار و شیرده‌شون نمونده باشن. ده سال پیش که بحث افزایش‌جمعیت انقدر توی بورس نبود, براحتی می‌تونستن زور کنن _نه با زبان محبت_ که توی هفده‌سالگی باردار شیم اونهم نه بصورت طبیعی. حالا که توی بورس رفته, لابد کارهای بدتر هم می‌کنن. نکنید, بخدا دودِ این ظلم اول به چشم خود شما مردها میره... حالا که کردید هم, حداقل بلد باشید قافیه رو نبازید, به همسرتون برسید. درک کنید که دوران‌های سختی‌ن, درک کنید که شیره‌ی جان رو بیست و چارساعته گرفتن, اونهم به تنهایی و در شهر غریب, بنیه درمیاره, عصبی می‌کنه, از مادربودن پشیمون می‌کنه.

من از افزایش جمعیت می‌ترسم چون از مردهای جامعه‌م می‌ترسم

از بارداری می‌ترسم, چون حسن و حسین رو خیلی به‌سختی باردار شدم, اونهم به اجبار, اونهم بدون حامی, بدون کمک

از دوران شیردهی می‌ترسم چون فکر میکنم هنوز بلد نیستم نوزادم رو با طعمِ شیرخشک آشنا کنم. که وقتی متخصص اطفال میگه "گشنه نگهشون دار تا شیرخشک بخورن و تو نمی‌تونی هر دو رو با شیر خودت ساپورت کنی", بعد از اولین گریه‌شون کم نیارمُ نزنم زیر گریه و تسلیم‌شون نشم و خودمُ به این وضع و روز نندازم.

من عذاب‌وجدانِ پرونده‌ی افزایش جمعیتی رو دارم که بخاطر نون و آب مجبورم تحویلش بدم. ولی شما رو بخدا هر حرفی که می‌خونید باور نکنید.

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه