حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
یَخَم، یَخ by: حُسنیه

 

مدتها بود حالت تهوع نچشیده بودم. یکهو، به‌طرز سوزناکی گلوم پُر شد. واقعا داشتم بالا می‌آوردم، اونهم غذاهای نخورده رو. نه ناهار به معنیِ واقعیِ شمالی‌ها می‌خورم و نه شام. معتادِ نسکافه شدم. شبُ روزم رو با نسکافه دود می‌کنم، تلوتلوخوران. فقط نفرت می‌بینمُ نفرت. غذاهای نخورده‌ بیشتر فشار می‌آوردن، داشتن بالاتر می‌اومدن، رفتم دم سینک، قطره‌های اشک از دو طرف چشمام می‌ریختن، نمی‌تونستم. بلد نبودم بالاآوردن رو. یک‌ساعتی می‌شد که با این حالت دست‌ُ پنجه نرم کرده بودم، درست از یکساعت پیش امروز که به تبلیغِ دینِ اسلام فکر کردم، تبلیغ اسلامی که قرار است تا چند روز دیگر، لابد از دهانش بیرون بیاید!

 

عین این 28 شب رو مثل دیوانه‌ها لالایی خوندمُ صدای لالایی‌مُ که برای هردوتاشون جدا خوندم رو گوش می‌دم. ... هنوز یکماه نشده بودن که مادرم بارها وابستگی حسنین موقع خواب به لالایی امام حسن رو با صدای من دیده بود. داشت برای چند نفری تعریف می‌کرد. پدرم هم بود، اندازه‌یی که مادرم بارها دیده بود، نتونست باور کنه تااینکه شبی، حسین رو پاهای من بودُ حسن رو پاهای پدرم. من برای حسین با صدای ریز، لالایی امام حسن رو می‌خوندم و خودمم داشتم می‌خوابیدم. پدرم صدام زد که هرچی تکونش می‌دم نمی‌خوابه، بیا حسین رو من بگیرم حالا که خوابیده، تو برای حسن لالایی رو بخون. به 5 دقیقه نکشید که حسنم با لالایی امام حسن، روی پاهام خوابش برد. حالا بغض کن سمیه، ولی گریه نکن.

 

دل و دماغ نوشتن نیست اصلا. تازگی‌ها ایمان دارم که همه‌ی درد رو یکی، جایی نوشته، یا حتی فیلمشُ ساخته‌ن. حق با نویسنده‌ی ایوان کلیماست: "حتی اگر صد تا کله هم داشته باشم، هیچ‌گاه بیشتر چیزهایی را که دیگران پیش از این نقل کرده‌اند، کشف نمی‌کنم". من حتی سیگار هم برای تحمل‌کردنِ دردم ندارم، چه برسد به حرف...

 

و حالا حرفهای تکراری مانده در ناکجاهای گلوم که هیچ‌ربطی به حال و هوای امشبم ندارند، فقط از سری حرفهایی که قبلا نوشته بودم اما نتونستم بذارمش، برش داشتم...

 

اول برای همه‌ی دخترهای مجرد

نمی‌دانم چه معیار و سنجشی برای انتخاب شوهر دارید اما لطفا کنار معیارهاتان، میزان احترام خواستگار به مادرش را تحقیق کنید، بفهمید، حالا با هر راهی که شده. اگر پسری بداند که با مادرش چگونه رفتار کند، اگر نگاهش به مادرش، همراه با احترام و مهربانی بود، یقین بدانید که شوهر خوبی هم خواهد شد. این نکته را با وابستگی به مادر اشتباه نگیرید. اگر مادر نداشت، رفتارش نسبت به خواهرش را دقت کنید. اگر خواهر هم نداشت، پدرش

روزهایی که پدرم پذیرفت دخترِ در مقطع راهنمایی‌ش را که پسران توی کوچه هم در حسرت بازی‌کردن باهاش مانده‌اندُ پایش را بغیر از مدرسه و انجمن شاعران نوجوان شهرش، جایی نگذاشته بود، عروس بشود و کاری هم از مادرم ساخته نبود، اولین چیزی که از تعجب، نمی‌دانستم چه عکس‌العملی نشان دهم، رفتارهای سخت و بی‌محبت اعضای خانواده‌شان به هم بود. مخصوصا نسبت به مادرشان. رفتارهایی که تا الان هم به‌ندرت در جامعه دیده‌م.

اگر می‌خواهید شوهرتان موقع صحبت‌کردن‌تان، به چشمانتان نگاه کند، حتی اگر می‌خواهید در خانه، خوب صدازده بشوید و حتی‌تر اگر می‌خواهید در گوشی همراه‌ش، "منزل" سیو نباشید، لطفا و لطفا ببینید چه نگاهی به مادرش دارد و چطور خطابش می‌دهد. بخدا بهم ربط دارند...

 

فاصله‌ی سنّی

من 10 سالی کوچکتر بودم و فکر می‌کنم اگر این فاصله‌ی سنی به 20 سال یا 25 سال می‌رسید، اینقدر هضم تفاوت‌ها برایم سخت نبود که ده سال، سختش کرده بود. در فاصله سنی بیشتر، تو با مرد کاملا جاافتاده‌ای سروکار داری که ناخودآگاه محبت می‌بینی، یک‌جورهایی باید شبیه رابطه پدر فرزندی باشد که ذاتا محبت دارد. ولی تفاوت یک دهه اصلا خوب نیست. یا به فاصله‌ی خیلی کم‌ترش فکر کنید و یا خیلی بیشتر...

 

سادیسم سکس و سردمزاجان

مردانی که دور ُ برمان درموردشان می‌شنویم، یا از این‌ور بوم افتاده‌اند و یا آن‌‌ور بوم. یا سادیسم دارندُ زندگی را طوری سخت کرده‌اند که زن به فکر جدایی می‌رسد و یا سردمزاج هستند. البته سردمزاجی مردان دلایل زیادی می‌تواند داشته باشد که یکی‌ش فشار اقتصادی‌ست. من درین دو مورد هیچ تجربه‌ای ندارم. برای همین فکر می‌کنم، هم سادیسم درمان داردُ هم سردمزاجی. یکی از دوستانم مشکلی با شوهرش پیدا کرده بود و تا دم جدایی پیش رفته بود اما تنها دلیلش برای برقرارماندن زندگی‌اش را رضایت کامل جنسی می‌دانست. فقط باید موقع این صحبت، مقابلش نشسته باشید تا برق چشمانش را ببینید. رضایت زنان از روابط زناشویی معجزه می‌کند

.

مردانِ لاغر اصلا زیبا نیستند

ایمان دارم اگر در مقام انتخاب قرار می‌گرفتمُ پدرم مهلتی می‌دادند، برای ویژگی ظاهری، مردی را انتخاب می‌کردم که سینه‌سپر باشدُ تپل، چارشونه حتی. بشدت از مردان لاغر بدم می‌آید. پس فکر نکنید ظاهر اصلا مهم نیست. حتما به سلیقه‌تان اهمیت بدهید. وگرنه تا دنیا دنیاست این عقده دست از سرتان برنمی‌دارد و فقط اگر کمی ایمان‌تان ضعیف بشود، با دیدن هر مردی که این خصوصیت را داشته باشد، هر بار دلتان می‌لرزد و

...

جا داشت که بعد از این عنوان، مردان غذاخور را هم میان‌تیتر کنم ولی دیدم واقعا جزو عقده‌های خیلی وحشتناک‌م بشمار می‌رودُ درد دارد نوشتنش. فقط بدانید مردی که خیلی کم غذا می‌خورد و هر غذایی را هم نمی‌خورد، چندش‌آور است. فقط تصور کنید تا دلیلی باشد که به این ویژگی اهمیت بدهید

.

باز هم جا داشت که رکابی‌های سفید و رنگی را میان‌تیتر کنم اما بی‌خیالش، می ترسم دوباره کارم به سینک برسدُ ... همینقدر بدانید که حالیتان شود زنها از رکابی‌پوشیدنتان در خانه خوششان می‌آیند.

 

 

ازدواج بی‌موقع، ازدواج‌های اجباری

نیاز به توضیح ندارد به گمانم ولی فقط بدانید که هنوز در خیلی از شهرهای کشورمان بی‌داد می‌کند، بی‌داد

 

مشکلات مادرزادی

عذر می‌خواهم که تا اینجایش ترغیب شدید که با فکرِ باز ازدواج کنید ولی بدانید اگر مردتان مشکل مادرزادی داشته باشد که دلیل مشکلات زناشویی هم باشد، حتی اسلام هم دستتان را باز نگه نداشته تا قبل از عقد متوجهش بشوید و یا حتی ببینید تا بپسندید. مثل خودشان که می‌توانند کاملا نظری بهتان بیندازند و بپسندنتان، شما هیچ راهی ندارید و اگر بعد از عقد متوجه شدید، درست است که طبق یکی از دلایل طلاق در سندازدواج می‌توانید درخواست جدایی بدهید ولی اگر با یک آدم بیمار طرف باشید، مطمئن باشید موفق نخواهید شد

.

 

طلاق، تیرِ نهایی

تا می‌توانید محبت را سرلوحه‌ی زندگی‌تان قرار  دهید. تا می‌توانید مهربان باشید. تا می‌توانید به خودتان سخت نگیرید. معنویت هم در این راه خیلی موثر است اما آنقدر غرق در این حرف‌ها نشوید. دوران خیلی بدی‌است. به اندازه مهربان باشیدُ به اندازه مدیر. برای طلاق هم عجله نکنید. اصلا بهش فکر نکنید تا می توانید. ولی اگر خیلی به استیصال کشیده شدید، سریعا خودتان را به مشاورمعتمدی برسانید. راه‌حل‌های نرفته را بروید و از خدا هم کمک بخواهید... طوری این مراحل را بروید که در آینده، با نگاهی که به گذشته دارید، افسوس و حسرت نخورید و پشیمان نشوید

.

 

 

این‌روزها پُر از محبتم. خیلی بد پُر شده. بچه‌لازمم

 

 

 

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه