حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
اگر أمُّ‌البنین‌م، کو بنین‌م؟ by: حُسنیه

به تاریخ اضافه کنید

دقیقا همین روزها که "موسی"تان به طور رفت

فاطمه هم به خانه‌ی علی

ابراهیم با اسماعیل به قتلگاه...

محمد با علی به غدیر

و حسین ...

و کربلا...

دستِ پسرانی را هم از دور گردن مادرش کشیدندُ برای همیشه بردند...

لعنت به مادری که 3 روز پیاپی حسنین‌ش را نمی‌بیند اما زنده است.

 

 

  Comments ()
مدیریت همسرانه_مادرانه by: حُسنیه

 

به دوستم؛ سحر پیامک می‌دم که مطلب "تضاد ازدواج" رو یادت نره‌ها. با روحیه‌ی همیشه طنزش جواب می‌ده که اصلا چرا به منِ مجرد از این سفارشات می‌دی؟ براش می‌نویسم که زیاد حرف بزنی، موضوع مادرانه بهت می‌دم. جواب می‌ده: آخ‌جووون!...

این یک حقیقتی شده. سحر عاشق مادری‌کردنه. نیمی از دختران جامعه‌ی من به‌طور طبیعی کشش به مادرشدن و حتی ابراز محبت مادرانه دارند. شاید بیشتر از نیمی، دیروز که پای تلفن داشتیم درمورد موضوعی از کارمون حرف می‌زدیم، حسنم جلوی چشمام برای دوچرخه‌سواری تو کوچه، داشت دو تا لباس می‌پوشید، یعنی روی رکابی‌ش، یه تی‌شرتی رو باعجله می‌پوشید که حتی متوجه پشتُ‌روبودنش هم نشده بود. وسط صحبت با سحر، بهش گفتم رکابی‌تُ دربیارُ مامانُ این تی‌شرت ورزشی‌ت رو بپوش که راحت‌تر باشی. چون عجله داشت، سریع پوشیدُ رفت. حالا دیگه مکالمه‌ی من و سحر هم بخاطر صحبت کوتاه منُ حسنم هم تغییر کرده بود، سحر پرسید چه حسی داری که مادر این دوتایی؟ گفتم تو همین لحظه حسّ خاصی ندارم اما کلا حسِّ خیلی خوبیه. ذوق‌مرگ می‌شد. همیشه اسم مادریُ مادرشدن که پیش میاد، برق چشماش رو از پشت تلفن هم می‌تونم حدس بزنم. بهش می‌گم تو شوهر بکن، بچه‌آوردنت پیش‌کِش. می‌خندهُ می‌گه آره مادرمم همینُ می‌گه. حرف دوران بارداری می‌زنیم. ذوقش دوبرابر می‌شه. می‌گم سحر! بخدا این تصوری که تو داری، این لذتی که داری می‌بری، این فضای انتزاعی‌ای که داری متصور می‌شی به شوهرت بستگی داره. اگه شوهرت هم‌پای تو از ویار خوشش نیاد، حتی حالش بد بشه وقتی حالت‌تهوع‌ت رو ببینه و یا اینکه نتونه درکت کنه داری چه دردی رو تو اون لحظه تحمل می‌کنی و یا باید چکار کنه که فلان ضعفت برطرف بشه، چه حرفهایی بزنه که تو بهترین زمان آرامش قرار بگیری و  و و ... تو به‌تنهایی اصلا نمی‌تونی این لذت‌ها رو ببری. دقیقا کوفتت می‌شه.

خب نمی‌دونم می‌تونست درک کنه یا نه ولی ... الان که وسط درس‌خوندن، نوشتن این یادداشت کلافه‌م کرده، دارم فکر می‌کنم به اون قشر از دوستام که مادر هستن. گاهی که حرف می‌زنیم می‌بینم که خداروشکر اکثرا مردهای زندگی‌شون می‌دونن باید چه رفتارهایی توی دوران بارداری داشته باشن و نسبتا خوب برخورد می‌کنن اما باز هم ته حرف‌ها و چهره‌ها یه ناراحتی‌ای وجود داره. من می‌گم طبیعیه. چون همه‌شون دارن از مادربودن لذت می‌برن. از اینکه موجود کوچیکی از خودشون، از خون‌شون حرفی می‌زنه، صدای خاصی درمیاره، نکته تربیتی خاصی رو رعایت می‌کنه و درکل بهشون وابسته‌س و مادر صداشون می‌کنه لذت می‌برن.

اما بارها شنیدم که مردها، وقتی پدر می‌شن، حس می‌کنن که بیش از نیمی از محبت همسرشون برای فرزند خرج می‌شه و شوهر جز در موارد نادر اصلا دیده نمی‌شه. این رو بارها دوستام بهم گفته‌ن که شوهراشون این حرف رو بارها تو خونه تکرار می‌کنن. نمی‌دونم حقیقت چیه و آیا واقعا نمی‌شه به‌قول سحر، بین دو حس، مدیریت کرد؟

مدیریت مادرانه و همسرانه اگر درست انجام نشه، آسیب جدی‌ای رو به خانواده می‌زنه. مراقب زندگی‌تون باشید، اصلا ایراد نداره که فرزندتون گریه می‌کنه و یا گشنشه. از یه بار دیرشدن غذا و یا خواب، هیچ فرزندی بیمار نمی‌شه. کمی بیشتر برای استقبال و بدرقه از شوهرتان وقت بگذارید. بگذارید حس رضایت از مادری‌تون، دو طرفه باشه و شاهد روزهایی باشیم که اعلام رضایت بیشتری از پدرشدن در جامعه ‌بینیم. یادتون باشه که ابتدا همسر خوبی باید باشید و بعد مادر خوبی. از این فرصت‌تون نهایت استفاده رو لطفا بکنید.

 

  Comments ()
عضو تیم ملی فوتبال بانوان نیستم! by: حُسنیه

 

اصلا حواسم نبود که امروز دانشگاه ندارم. از ساعت 5 و نیم مشغول مقدمات ناهار شده بودم. کیفم رو آماده کرده بودمُ به پیش‌مطالعه‌م نگاهی انداخته‌م و خیالم جمع شد که امروز آماده‌م. ساعت 6 و ربع هم پسرا رو صدا زدم و شیر رو هم گرم. جلوی چشماشون، توش کمی شکرُ پودر کاکائو می‌ریزم که موقع خوردن ایراد نگیرن. همیشه بلافاصله بعد از شستن صورت‌شون، می‌زنن کانال دو تا مِگامَن رو ببینن. کارتون جالبیه که خودم هم دنبالش می‌کنم. براشون تکرار کردم که امروز هم مثل دیروز دانشگاه دارم و لطفا سریع کمکم کنید تا سفره رو جمع کنیمُ آماده شیم. مسواک‌هامون رو که زدیم، یهو یادم اومد که هنوز یکی از کتابهای دانشگاه رو نتونستم تهیه کنم. رفتم اسمش رو از پرینت انتخاب واحدم دربیارم که یهو می‌بینم اصلا امروز کلاس ندارم. نمی‌دونم چرا اینهمه شاد شدم. شاید چون کارهای نکرده‌ای داشتم که فکرم رو مشغول کرده بود یا ... نمی‌دونم.  ولی ما زود آماده شده بودیم، برعکس روزهای قبل. خلاصه اینکه بهمراه بچه‌ها از واحد 4 تا خود پارکینگ رو اومدم. کفش‌هاشون کمی کثیف شده بود، براشون تمیز کردم. نگاهی به بوته‌های هویج حسین تو باغچه انداختم که خیلی بزرگ شده بودن. به حسین گفته‌م چند تا هویج برام می‌کَّنی که ببرم بالا برای سالاد؟ گفت آره. همینطور که کیف رو کول‌ش بود، رفت تو باغچه، می‌گم مراقب باش لباس مدرسه‌ت کثیف نشه. سه چارتایی هویج کَندُ گذاشت رو پلّه. بهش می‌گم یادت باشه برای سال بعد دیگه از اون آقاهه، بذر هویج نخریم. انگار هویج‌هاش زیاد بزرگ نمی‌شه. می‌گه آره همه‌شون همین‌قدری مونده‌ن. یهو چشمم به توپ فوتبالشون افتاده بود، یکی دو تا پا زدم‌ش، پسرا خنده‌ی شیطنت‌آمیزی کرده‌ن و هر دو حمله کرده‌ن که توپ رو ازم بگیرن. منم هی این‌پا و اون‌پا می‌کردم توپ رو. اصلا نمی‌تونستن ازم بگیرن. حسن‌م مبهوت بازی فوتبالم شده بود و مدام می‌گفت وای مامان تو باید عضو تیم ملی فوتبال زنها بشی. گفتم زن نه، بانوان. گفت خب بانوان. حسین هم همینطور که داشت با مهارت تلاش می‌کرد توپ رو ازم بقاپه، می‌گفت مامان خجالت بکش، مردم ببینن چی می‌گن. هیچ حرفی نمی‌زدم و فقط داشتیم بدو می‌کردیم. من برای اینکه توپ رو ازم نگیرن، اونها هم برای اینکه توپ رو ازم بگیرن. نهایتا هر سه تا افتادیم از خوشحالی. دیگه شروع کردیم به حرف‌زدن که تو باید این قسمت اون کار رو می‌کردی و تو نباید زیاد وسط بازی حرف بزنیُ اینها. لباساشون رو دست کشیدمُ گفتم دیگه برید مدرسه تا دیر نشده. چون چادر سرم نبود، در رو کمی باز کرده بودمُ دیدم کوچه خلوته، نیم‌نگاهی هم که شده، می‌دیدمشون که یهو حسنم روشُ برگردوند عقبُ انگشت دستشُ و برام تکون داد "از این علامت بیستیا" و گفت مامان خیلی فوتبالت بیست بود. بعد یه مُشت از داداشش خورد. دقیقا یه مُشت، بهمراه این تشر که: هیسسس چرا تو کوچه می‌گی مامان فوتبال بازی کرد، زشته، نباید کسی بدونه!!!

به غیرتِ بچه‌گانه‌ش خندیدمُ ذوق‌مرگ شده بودم. اصلا کی گفته من فوتبال‌کردنم خوبه؟ من اصلا هم خوب شوت نمی‌کردمُ سرعتم خوب نیست.

نسبت به اعضای خانواده‌تان غیرت نشان دهید تا حیای واقعی را درک کنید.

 

 

 

  Comments ()
دست‌پُختِ مادرانه by: حُسنیه

استامبولی مازندرانی، عدس‌پلو، قیمه، سیب‌زمینی سرخ‌شده با پیازداغ و تخم‌مرغ که بهش رُب بزنم، ماکارونی، انواع آش و ... اینها معمول غذاهایی هستند که حسن و حسین در طول ماه دستور پختش رو بهم می‌دنُ برای لابد گول‌زدنم، کلی هم به‌به و چه‌چه می‌کنن و حتی‌تر جلوی مادرجون‌شونُ دایی‌هاشون کلی هم تعریف. حسین حتی چند روز پیش سر شام تو مهمانی‌ای می‌گفت، عدس‌پلوی مامان انقدر خوشمزه بود که انگشتم که هیچ، همه‌جامُ داشتم می‌خوردم که من کلی از حرفش خنده‌م گرفته بود. حالا بماند که توی پخت کیک کمی تنبل شدم چون باید موادش رو تو سوئیت خودم آماده کنمُ و از فر مادرم یا زن‌داداشم استفاده. ولی اگر روزی همه گزینه‌های شغلی‌م رو برای کار ازدست بدهم، مطمئنا به آشپزشدن فکر خواهم کرد.

خلاصه‌تر اینکه دیروز در سیمای خانواده، برنامه‌ی جالبُ متفاوتی پخش کرده بودن. ما هم سرِ ناهار بودیمُ بچه‌ها هم چون تازه از مدرسه تعطیل شده بودن، حسابی حواسمون به خودمون بودُ غذا، که یک‌هو برنامه‌ی جذاب و متفاوت "دست‌پخت مادرانه"شروع شد. برای اولین‌بار بود که می‌دیدیمش. برنامه‌ از این قرار بود، بچه‌هایی که فکر می‌کنن دست‌پخت مادرشون تو یه غذایی خیلی خوبه، به شماره برنامه باید پیامک کنن و مسئول برنامه هم آدرس رو می‌گیره و می‌رن خونه‌ی صاحب پیامکُ از پخت این غذا و از اعضای خانواده‌شون از نزدیک فیلم می‌سازن. همینطور که خیره‌ی جذابیت و تفاوت برنامه شده بودیم، حسین انقدر اصرار کرد که ما هم بهشون پیامک بدیم. گفته‌م اینها که نمی‌تونن از تهران پا شن بیان اینجا فیلم بگیرن، گفت مامان محاله، باید اینی که می‌گم رو بنویسی. گفتم خب می‌خوای بگی مادرت چه غذایی رو خوب درست می‌کنه؟ گفت یادته اولین غذایی که تو این خونه درست کردی چی بود؟ گفتم ماکارونی؟ گفت نه، اولین غذات آش رشته بود و به زن‌دایی ها و مادرجون هم داده بودیم یه کاسه، یادت نیست خیلی خوشمزه بود؟ گفتم آها یادم اومد، یعنی بنویسیم مادر ما آش رشته رو خیلی خوب بلده و بیاید خونه‌ی ما؟ گفت آره. خلاصه ما هم نوشتیم و براشون فرستادیم.

مدیران سیمای خانواده! احسنت به این خلاقیت. شما در بین بچه‌های کشورتون، شادی خاصی رو ایجاد کردید. واقعیتش هم اینه که حتی یک‌جورهایی دوست دارن مادرهاشون با هم رقابت داشته باشن. مثلا حسین دیده بود که توی اون برنامه، مادر دختری که پیامک زده بود و سی‌ساله‌ش بود، خوراک ماهیچه درست کرده بود و خب چون ما تا حالا اینهمه گوشت خالص تو غذایی استفاده نکرده بودیم و اصلا تمایلی هم به پخت و خوردن این نوع غذاها نداریم، یک‌جورهایی باافتخار دوست داره زودتر نوبت ما بشه تا بگه غذای مادر من بااینکه ساده‌س اما خیلی خوشمزه‌س... خلاصه یکهو دیدید که سیمای خانواده‌ی تلویزیون شما هم یکهو ما سه نفر رو نشون داد که این دو تا دارن از روزی که پیامک دادن حرف می‌زننُ منهم لابد دارم آش رشته می‌پزمُ یه دوربینی زوم کرده رو غذای روی شعله‌مون...

 

  

  Comments ()
یا ضامن آهو by: حُسنیه

پسرا داشتن انیمیشن "آقای مهربان" رو از شبکه دو می‌دیدن. به نماز باران حضرت رسید. حسنم می‌پرسه: مامان اینا واقعیت داره؟ گفتم "آره، اگه کسی پیش خدا عزیز باشه، دعاهاش زود جواب می‌ده". حسین می‌گه "مثل شما"...

و من همینطور که داشتم مثل خودشون برنامه رو می‌دیدم، عکس العملی نشون ندادم به حرفشُ فکر می‌کردم به اینکه واقعا چرا فکر می‌کنه من پیش خدا عزیزم؟ اصلا با خودش چه فکری کرد که اینطور گفت؟

آهویِ مادر! آماده برای مردن بود، بدست شکارچی. دلش پیش بچه آهوش بود که مریض بوده و تنهاستُ چشم‌به‌راه... حضرت ضمانت کردنُ تو خونه شکارچی موندن تا شکارچی آهو رو آزاد کنه تا بره به بچه‌آهوی شیرخواره‌ش برسه، اونهم فقط تا غروب. بعد اگه برنگشت، پول دو سه آهو رو از حضرت بگیره...

داستانش تکراریه شاید اما داستان من و آهویِ مادر...

منُ ضمانت آقا...

 

 

 

  Comments ()
اسطوره‌های باستانی by: حُسنیه

پسرم

دیشب

دستش را دراز کرد تا بلندی موهام را نوازش کند

هنوز بزرگ نشده‌ست تا بداند

موی بلندم، پیام‌آور خطر است

 

  Comments ()
دخترا پا می‌دن! by: حُسنیه

دوستانی دارم که خیلی بی‌پرده از روابط ‌با دوست‌پسرهاشان که انصافا به یک‌نفر قانعند، حرف می‌زنند. اینکه تأکید دارم روی یک‌نفر، چون فقط و فقط همین روحیه‌شان باعث شده از دوران دبیرستان، دوستم باقی بمانند. وگرنه تفاوت‌های زیادی داریم. باوجود این تفاوت‌ها، از کناربودن باهاشان آرامش می‌گیرم. این‌نوع حرف‌هاشان برام خیلی خوبه. برای منی که نتونستم مثل‌شون عقده‌گشایی کنم و بدتر همیشه سعی بر سرکوب هرگونه غرایظم رو تو اولویت قرار بدم.

دوستم بعد از دوشب حرف‌زدن از دوست و صمیمیتش، به حرف‌های معمولی‌شون هم پرداخت. حرف‌ها و رفتارهایی که مصممم کرده هیچ‌وقت سراغ مردها نرم. بشدت حساسیت بالایی پیدا کرده‌م و وسط خیلی از رفتارهایی که دوستم از دوستش تعریف می‌کرد، ناراحت می‌شدم. اون رفتار رو حقش نمی‌دونستم و خودم رو جاش می‌ذاشتم و می دیدم که دارم گریه هم می‌کنم حتی... کمِ کمش می‌شد اگر جاش بودم، برای همیشه اون رابطه رو قطع کنم.

مردها ورای لحظاتی که خودشان در لحظات خاصِ خواستن، قرار می‌گیرن، اصلا توانایی ابراز محبت و حتی رفتار طبیعی رو ندارن. دوستم از اون برخوردها ناراحت نمی‌شد و حتی همیشه با لذت از همین رفتار دوستی که سالها برای هم هستند، حرف می‌زد اما من با خیلی از جاهای رابطه‌شون مشکل دارم...

وقتی که بهش گفتم، دوستت؛ دکتر جراح رو چطور پیدا کردی؟ گفت درسته که خود دکتر هم تو دیدار اول شیطنت کرد اما من‌هم کم پا بهش ندادم! خودم خواستم که رابطه‌مون از بیمار و دکتر فراتر بره. اگه نمی‌خواستم، مطمئنا شیطنت‌هاش بی‌جواب می‌موند.

بهش خیره می‌شم. به چشمهاش دقیق می‌شم. برق خاصی پیدا می‌کنن. آرامش خاصی دارن. حتی فکر می‌کنم چقدر پوستش بخاطر همین آرامش زیباتر شده... اینجاست که سرم رو از سمتش برمی‌دارمُ دستش رو محکم‌تر به دستم فشار می‌دم و به لونه‌ی خرگوش‌های حیاطم خیره می‌شمُ بهش می‌گم:

دارم فکر می‌کنم به خودم، وقتی که بارها و بارها با حسن و حسین به دکتر می‌رم، من‌هم هرزگاهی شیطنت دکترها رو دیدم. درست زمانی که به پسرها می‌گن: "خاله‌ت، خواهرت..." و بچه‌ها درجوابش می‌گن: "مادرمونه، نه خاله‌مون، نه خواهرمون" و معمولا هم دکتر با تعجب سراپای چادرمُ نگاه می‌ندازه وُ وقتی می‌فهمن بیمه نیستیم و داروها رو تو دفترچه بیمه نمی‌تونه بنویسه، خودش حدس‌هایی می‌زنه انگار، چون بلافاصله نگاهش... و من اگه یکبار می‌خواستم مثل دوستم بهش پا بدم

دخترها پا می‌دن. هرچقدر هم که مردها شیطنت کنن، جامعه بهمون ثابت کرده باز خود ما هستیم که می‌تونیم پا بدیم یا نه. باز خودمون هستیم که می‌تونیم ارزش‌مون رو با انتخاب مون نشون بدیم.

راستی چقدر از اصطلاح پا دادن بدم میاد...

هنوز کتاب ایوان کلیما دستمه. نویسنده‌ها همینند دیگر، ساز مخالف می‌زنند. فرقی هم نمی‌کند ایوان کلیمای کارِ گِل باشد یا چیز دیگری. برخلاف زن عادی داستانش که فکر می‌کند "ریوئلای کورتازار" که فقط برای ارضاکردن هوس دو مرد غریبه و تنبل، سینه‌خیز از این سر تا آن‌سر تخته‌ی سست و زهوار دررفته‌ای که میان دو پنجره‌ی چهارم کشیده می‌شد، رفت، تصویر وضعیت برده‌وار زن‌های کشورش است، نویسنده می‌گوید که یک نوع ادای احترام به زنان است اتفاقا، و دقیقا زنان بدلیل شهامتشان همیشه مورد احترامند و اضافه‌تر می‌گوید: معمولا زنها می‌توانند خطر را قبول کنند و مردها فقط می‌توانند بابت آن تحسین‌شان کنند...

چقدر حرف دارم براش اما کلاس‌های دانشگاه شروع شده و من باید یاد بگیرم کم‌تر مثل نویسنده‌ها ساز مخالف بزنم...

تازگی‌ها بیش از پیش به دخترانی برمی‌خورم که صورت‌شان هیچ حالتی ندارد!

 

 

 

  Comments ()
بازی گمراه‌کننده‌ی تاریخ by: حُسنیه

 

چقدر مردها تغییر کرده‌ن، چقدر محبت حالیشون شده. امروز تو فرندفید خوندم از آقایی: هر روز برای همسرتون "چه خوشگل شدی امشب" رو بخونید. خب تصورش هم خیلی زیباست. اینکه یک‌نفری باشه، اصلا یک‌نفر نه، حتما باید جنس مخالف باشه که هر شب بهت اینُ بگه. یک جنس مخالفی، چه با آهنگ، چه بی‌آهنگ، وقتی پا خونه می‌ذاره، برات تکرار کنه "چه خوشگل شدی"، چقدر به زن فخر می‌ده، چقدر بهش ایمان می‌ده که آروم شده، تخلیه شده. اصلا معجزه می‌کنه روی زن. معجزه می‌کنه چون هر شب به همسرش این حس دست می‌ده که امشب متفاوت موهاشُ ببنده، اصلا متفاوت موهاشُ باز نگه داره. متفاوت لباس بپوشه، متفاوت راه بره، متفاوت غذا بپزه، متفاوت بخنده، متفاوت نگاه کنه.

بی‌برو برگشت، کمِ‌کمش لبخند رو روی لب زن که می‌کاره، اگه زنی هم سرد باشه.

اصلا تیر نهاییه. خدا کنه نسل این مردها زیاد بشن

کماکان روی کتاب ایوان کلیما مونده م، الان داستان قاچاقچی‌شم. انگار اینجاشُ، برای همین حسم نوشته‌ن: 

"اما بازی گمراه‌کننده‌ی تاریخ این‌چنین است. مردم وقت‌شان را فدا می‌کنند، آزادی و حق زندگی‌شان را به مخاطره می‌اندازند فقط برای این‌که از مرزهایی که می‌دانند احمقانه و بی‌معنایند، بگذرند و یا این‌که محوشان کنند. بعد مرز- بیشتر وقت‌ها کوتاه‌زمانی بعد_ فقط ظرف یک‌لحظه، به مثابه پیامد یک حکم مجرد، بی‌هیچ رد و اثری ناپدید می‌شود.

به‌نظر می‌آید که این مرزها، در افشای ناپایداری خود، بیهودگی تمام فداکاری‌های گذشته را نیز آشکار می‌سازند. اما شاید قضیه واقعا عکس این باشد: اگر به‌خاطر آن‌هایی که در نبردشان با مرزها، همه‌چیز را به خطر انداختند نبود، مرزها ناپدید نمی‌شدند، بلکه به تله‌ای بدل می‌شدند و همه‌مان چون حشرات در درون‌شان به دام می‌افتادیم."

شاید ربطش رو فقط گذشته‌ی تلخ‌م ب‌فهمه

  Comments ()
این روزهای کلاس سومِ شاد by: حُسنیه

صبح که بیدار شدم، اصلا خبری از بارون نبود. فقط از دریچه‌ی تهویه آشپزخونه که هنوز براش تهویه‌ای نخریدم، باد سردی می‌اومد. به خدا که سلام کردم، برق رو روشن کردم و وضو گرفتمُ سجاده‌ی قرمزمُ پهن کردم و نشستم به حرف‌زدن. بدون اینکه حرکتی از لبهام حس بشه و صدایی ازم دربیاد. خیلی حسّی خوبی بود. ساعت رو نگاه کردم، یه‌ربع به 6 بود. نیم ساعت دیگه باید پسرها رو صدا می‌زدم که صبحونه بخورن. منهم باید وسط تکرارهای مکرر "لقمه دهنتون نیست، تلویزیون رو خاموش می‌کنم اگه غذا نخورید" براشون ساندویچ خونگی درست کنم، نفری دوتا. هر روز چهارتا درست می‌کنم که با یه عدد سیب قرمزی که این هفته از جمعه‌بازار با حساسیت خاصی در اندازه‌ش که از متوسط هم کوچیکتر باشه‌ خریدیم، تا بتونن تو دقیقه‌های زنگ تفریح تمامش کنن.

روزهایی هم که شب قبلش ماکارونی درست می‌کنم یا کتلت یا کوکو، سعی می‌کنم کمی اضافه بیاد تا فرداش تو ظرف غذاشون بریزمُ تا تو مدرسه بخورن. این دو تا روزهایی که ماکارونی به مدرسه می‌برن رو خیلی دوس دارن. مثل اولین روز مدرسه، امسالشون، با ماکارونی فرستاده بودمشون. حسین کلاس دوم که بود، یه بار می‌گفت: دوستم وقتی ماکارونی‌مون رو دید گفت: چرا ماکارونی شما قرمزه؟ گفتم مگه ماکارونی اونا چه رنگیه؟ گفت زرد. فهمیدم لابد مادر دوستش مواد کمتری به رشته‌های ماکارونی می‌زنه ولی من چون این دو تا کمی لاغرن و نسبت به سنشون کاهش وزن دارن، سیب‌زمینی رو همربه صورت قند ریز می‌کنم و بهش، مواد سویا و مقداری گوشت کوبیده‌ اضافه می‌کنم. پرملاط! مثلا...

دیروز سر صبحونه بودیم که یهو بارونی شروع به باریدن گرفت که بدون اغراق باید بگم صدای همُ هم به خوبی نمیشنیدیم. تا دلش خواست تو ده دقیقه بارید. نگران شده بودم که چطور باید ببرمشون به مدرسه. بهشون گفتم صبر می‌کنیم تا شدتش کم بشه. نگران نباشید، امروز صف نخواهید بست و دیر نمی‌شه

کمی از شدت بارون که کم شد، با هم حرکت کردیم. هر سه‌تامون فهمیدیم باید چتر بخرم براشون. بهشون گفتم امروز می‌خرم، نگران نباشید. بعد از اینکه به مدرسه رسوندمشون، تاکسی گرفتم تا برم از اولین مغازه براشون چتر بخرم. دونه‌ای هشت هزار تومن بود، خریدم.

من هیچ‌وقت برای خودم چتر نخریدم، اصلا دوست ندارم زیر بارون خیس نشم، اصلا دوست ندارم چادر مشکیم، آب بارون رو روی خودش سُر نده. راستش یه‌جورهایی حسِّ مادرنبودن بهم دست می ده. دیروز ولی دو چتر خریدم براشون که اندازه‌ش از متوسط بزرگتره. دو تا پیراشکی هم برای عصرشون گرفتم و برگشتم خونه. لباسهای روی طناب توی حیاط خیس خیس شده بود. مادرم پشت تلفن بهم گفت باید جارختی بخری که لباسها رو تو اتاق خشک کنی، دیگه هوا همینه یا لباسهاتُ بیاری خونه مون تا بندازم تو خشک‌کن. گفتم نه، شما اگه فقط یه طناب داشته باشید، همون رو میخوام فقط. میخوام مثل بچگی‌هام که شبهای سرد، این سر اتاق تا اون سرش رو با طناب می‌بستی و لباسهای شسته‌شده رو روش قطار می‌کردی، منهم تو اتاق طناب وصل کنم

امروز؛ چهارم مهرماه 1391، جلسه اولیامربیانه. اولین جلسه تو کلاس سوم ابتدایی. باید ساعت 10 مدرسه‌شون باشم. می‌رم به ناهار برسم

 

 

  Comments ()
الوعده وفا حبیبم by: حُسنیه

از 5 صبح بیدار شده بودم. ماکارونی شب قبل رو تو ظرف مدرسه‌شون ریختم. یه قمقمه آب هم تو یخچال برا مدرسه‌شون گذاشته بودم. سجاده‌مو جمع نمی‌کردم، بین هال و اتاق‌شون دری وجود نداره، همینطور که داشتم چادرنماز‌به‌سر نگاشون می‌کردم، فکر می‌کردم به اینهمه محبتی که تو دنیا هست. محبتی که منُ سرشار خودش کرده. نعمتی که آرامشش بیشتر از هر روز و شب دیگه‌ای بهم داده شده بود. نعمتی که منُ سیراب خودش کرده. خدایی که همین نزدیکی بود...

ساعت داشت می‌گذشت، باید بیدارشون می‌کردم. خودمم باید آماده می‌شدم که روز اول کلاس سوم رو با هم باشیم تا مدرسه، کنار صف.

صداشون زدم: حسنم! حسینم! پاشید گل‌پسرا...

امروز فکر کردیم باید برای نذرسه‌نفره‌ی با هم‌بودنمون، حفظ قرآن رو شروع کنیم

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه