حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
شعله‌های زیر روسپی‌گری by: حُسنیه

بچه‌های دوران جنگ و بچه‌های‌شان همیشه آسیب خوردند. آسیب شرایطی که خودشان انتخاب نکرده بودند

بچه‌هایِ بچه‌های دوران جنگ اما، قربانی بزرگ‌تری بودند. ما؛ همان قربانی‌های رنگ‌وارنگ را اگر خوب تماشا کنید، می‌فهمید. هر کداممان یک‌جوری داغان شدیم. "آن‌کس که باد را دیده، دیگر بذر نخواهد کاشت و آن‌کس که ابرها را دیده، دیگر درو نخواهد کرد"، این قسمت از کتاب "ایوان کلیمای کارِ گِل" هم دروغ است، چون این قصه سر دراز دارد. باز هم برخی بچه‌های بچه‌های جنگ حق انتخاب نداشتند

برخی از بچه‌های جنگ! روحیاتشان زیادی تغییر کرده بود، زیادی آرمانی شده بودند، فقط بلد شده بودند صلح کنند، بدون اینکه یادشان بیایند 8 سال اول را جنگیدند!

برخی بچه‌های بچه‌های دوران جنگ، قربانی انتخابی بنام صلح‌ و سازش‌ند

کاش خیابان‌هایمان مملو از نام بچه‌های جنگ بود

ولی بچه‌هاشان آواره‌ی خیابان نمی‌شدند!

 

 

 

 

 

 

  Comments ()
مدیریت پسرانه_مادرانه by: حُسنیه

ظهرجمعه‌ست. دارم شامی درست می‌کنم. مقداری گوشت چرخ‌کرده رو درمیارم و یه عدد سیب‌زمینی متوسط براش رنده می‌کنم. حسین تا تو دستم سیب‌زمینی رو می‌بینه میگه میخوای چی درست کنی مامان؟ گفتم: شامی. می‌گه یه سیب‌زمینی کمه. می‌گم دو عدد شما، یه عدد من، روی هم 5 عدد. اینم 5 عدد درمیاد دیگه. می‌گه درنمیاد. حالا گوشت چرخ‌کرده‌م رو با سیب‌زمینی‌رنده‌شده و یه عدد تخم‌مرغ مخلوط کردم، دیدم به 5 عدد شامی نمی‌رسه. به حسین می‌گم: یه سیب‌زمینی دیگه بیار از حیاط. می‌گه چرا؟ می‌گم یکی کمشه. می‌گه من درآینده حتما یه کسی می‌شم برای خودم، چون همون اول می‌دونستم کمه

 

 

 

  Comments ()
اعتراف، هرچه دروغ تر، بهتر by: حُسنیه

 

اصلا لازم نبود دادگاه ویژه، محکوم به ضربات شلاقت کنند بابت اتهامت. اصلا درست گفته‌اید پدرِشناسنامه‌ای! درست حدس زده‌اید، درست تخمین زده بودید وقتی تمایل بچه‌ها رو نمی‌دیدید، گفتید این بچه‌ها از خون من نیستن شاید. اعتراف، هرچه دروغ‌تر باشد، بهتر؛ حسنین، پسران تو نبودن، اصلا توی بیمارستان اشتباه شده و این دو باید در رحم دیگری جایگزین می‌شدن. میدانی چرا می‌گویم؟ دو روزی که مهلت گرفته بودم برای آماده‌کردن‌شان، که قبولت کنند، که کم گریه کنند، که به آینده‌ی نزدیکی امیدوار باشند، وقتی فهمیدند دارم نقش بازی می‌کنم که از خوبی‌هایت می‌گویم، عصبانی شدن، داد می‌زدن و پرخاشگری‌شان گل کرده بود و حسین با اشک‌هایی لرزان روی گونه‌هاش گفت: "توی تمام دعاهای بعد از نمازم، از خدا مرگش رو خواسته بودم

". ...

اینها از پسرِ یه پدر برمیاد؟

  Comments ()
کم آوردم by: حُسنیه

قربون امام حسین بشم، دهه‌ی محرّم‌ش یه‌طرفُ شبی که اینجا تا صبح بیدار می‌مونن برای همدردی با حضرت زینب که صبحش طلوع نشه یه طرف. بااینکه همه وقایع عاشورا برای همه‌ی ما مبرهنه اما باز هم مثل یه آدم ملتمس و مستأصل، اون شب رو دعا می‌کنم به صبح نرسه. این فرهنگ عزاداری رو از بچگی‌‌هام به یاد دارم. انقدر اون شب استرس می‌گیریم و به حال حضرت زینب ناراحت هستم و از خدا می‌خوام که اون شب رو ... که فکر می‌کنم شاید اصلا واقعا دعام بگیره و تاریخ عوض بشه و صبح عاشورا نیاد...

حالا من و پسرا چهار شبِ خیلی بد رو پشت‌سر گذاشتیم. هر شب به خانم زینب می‌گفتم ما اینجا یه شب برای شما مراسم "صبح‌‌نشوطلوع" می‌گیریم ولی ببین خانوم! من و حسنین نه یک شب بلکه چند شب رو با این حس، داریم صبح می‌کنیم.

روزهای خیلی بدیه. هرروز یه تنش وارد می‌شه. هرروزش استرس داریم. روزهاست من و حسنین از ترس، خونه‌ی پدرم خوابیدیم، کنار مادرم.

 

دعامون کنید. دیگه کم آوردم

 

 

 

 

 

 

 

  Comments ()
پُست پیشتاز by: حُسنیه

پروردگارا!

دستور بدهید زمان برگردد به نُه سال قبل لطفا

بند ناف‌شان دور گردن‌شان ب‌پیچدُ هم‌زمان من‌هم بدلیل دو فرزند ُمرده در شکم، جان دهم

 

 

 

  Comments ()
صبح نشو طلوع by: حُسنیه

فردا

قانونی که قرار است برای احساسات مادرانگی‌ من و وابستگی پسران نُه‌ساله‌م شاخ و شانه بکشد

دعامان کنید

 

  Comments ()
قنوت بخوان، بلدش نیستم هنوز by: حُسنیه

 

بیابانی پیدا کرده بودم و خار می‌کندم و مدام نق می‌زدم و گریه می‌کردم. یهو آمدی مثل داستان "خار و دل" شجاعی، دقیق‌تر اگر آدرسش را بدهم، می‌شود جزو داستانهای "سانتاماریا"یش. دست روی شانه‌ام گذاشته بودی و گفتی: "خدا بنده‌های خسته را بیشتر دوست دارد. خدا بالهای شکسته را بهتر می‌پذیرد" و بعدش بوسه‌ای می‌زنی و دست روی موهام می‌کشی و خوابم می‌کنی

همیشه همینجاست که گریه‌ام بیشتر می‌شود. تو خودم بودم. سر لای دستهام کرده بودم که نکنه بچه‌ها که غرق در بازی‌شون بودن، ببیننُ بفهمنُ ...

صدای شلیک تفنگش نزدیکتر شده بود. انگار سمت من هدف گرفته بود و شلیک می‌کرد، اینطور حس می‌کردم. که یکهو داداش حسینش گفت" آدم مامان خودشو هدف نمی‌گیره که، بیا اینطرف". خنده‌م گرفته بود.

صدای اذان باعث شد که پا شم از جامُ طبق معمول فقط بلند بگم: "نمازه". با این ریتم آشنان، هول می کنن و هی می گن " مامان! شروع نکنیا تا ما بهت برسیم. صبر کن، من تشهد رو هنوز کامل بلد نیستم. سجاده‌ منه، نه سجاده‌ی تو، ببین اینجاشُ قرمز کردم ..."

و من تا چادرم رو از تا باز کنمُ گیره بزنم، هر دو اینطرف و اونطرفم ایستاده‌ن. اصلا خار و دل شجاعی رو برای همین روزها دوست دارم. همین روزهایی که بهانه‌ی آشتی‌م شده. بهانه‌ی خوندن "ربنا آتنا فی‌الدنیا حسنة ..." که مدتی طولانی جاش، فقط صلوات می‌خوندم.

مستحبیِ نمازِ واجب را کندتر بخوان حسن

من هنوز کامل بلدش نیستم!

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه