حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
منشی نُه ساله‌ی من by: حُسنیه

 

برعکس برادرش حسن، حتی اگه مشغول کار و بازی و درس و کتاب‌خوندن‌ش باشه و من مشغول صحبت با خاله‌ش، کاملا می‌تونه هم‌زمان هم به کارهاش برسه و هم تمام و کمال و موبه مو حرف‌هامو ریکورد کنه. نشون به اون نشونی که اگه یه جایی از حرفهام رو هم نفهمه، غیرمنتظره می‌پرسه: "چی گفتی اینجا؟" و البته من به این روحیه‌ش کاملا واقفم. برای همین وقت‌هایی که حرفهای بزرگونه دارم می‌زنم، از اصطلاحات انگلیسی میون حرفهام استفاده می‌کنم که یک‌وقتی فکرش مشغول و یا ناراحت نشه که البته‌تر خودش هم می‌فهمه چرا خارجکی اضافه‌ی حرف‌هام می‌کنم ولی باز هم سعی می‌کنه با عقل نُه ساله‌ش کلمات رو کنار هم بذاره و یه چیزی از توش دربیاره و باهام درمیون بذاره و بخواد ببینه درست فهمیده یا نه.

 

دیشب که افطاری خونه‌ی پدرجونش بودیم، همین اتفاق افتاد و بااینکه کلمات انگلیسی وسط حرف‌هام اضافه کرده بودم، گفت: "مامان! چی شد؟". نگاهش کردم و با یه حالت درماندگی خاصی گفتم: "حسین! من الان می‌تونم بعضی حرف‌هامو انگلیسی بگم تا نفهمی، بعدا که خودت انگلیسی یاد گرفتی، چیکار کنم؟" گفت: "خب انگلیسی حرف نزن، همه‌چیز رو بهم بگو". گفتم: "خب دوست ندارم ناراحت بشی، اذیت بشی، یه حرفها مربوط به خودمه فقط" گفت: " ولی اینکه نمی‌خوای من بفهمم ناراحت میشم". گفتم: "یعنی ما می‌تونیم انقدر با هم دوست باشیم که من همه حرفهای خصوصیم رو بهت بگم؟" سینه صاف کرد و با حالت خیلی جدی و کمی اخم گفت: "آره". گفتم: "ولی مطمئنا تو چون یه پسری، نمی‌تونی مثل دوستم یا خاله‌فهیم نیازهای شخصی و خصوصی‌م رو درک کنی، حتی شاید بهت بربخوره و ناراحت بشی". گفت: " من دوست دارم دوست هم باشیم مامان، قول می‌دم. لطفا دیگه انگلیسی حرف نزن"...

 

قبلا ها اینطور نبود. یه یکسالیه خیلی بهم حساس شده. به نگاه‌هام، احساساتم، همکارام، نوع حرف‌زدنم. همه رو موبه‌مو رصد می‌کنه و مدام می خواد ازم فاصله نگیره. قبلاها که با هم تو جای عمومی‌ای می‌رفتیم و مردم تعجب می‌کردن از اینکه ما مادر و پسریم. با خنده می‌گفتم: "کی گفته من مادرشونم؟ میبینین که بهمون نمی‌خوره مادر و پسر باشیم. ما دوست همیم" که بااینکه شوخی بود، ناراحت میشد و همون‌جا گارد می‌گرفت. هم خودش و هم داداشش. حالا خودش عوض شده و می‌گه من دوستتم، نه فقط پسرت. موندم چیکار کنم.

 

مدتیه که پیامکی هم که برام میاد و وقتی می‌بینه دارم ظرف می‌شورم یا غذا می‌پزم، بازش می کنه و بلندبلند برام می‌خونه. این کار رو که برای اولین‌بار انجام داده بود، خیلی تعجب کردم. شاید چون گوشی خودم رمز داشت نمی‌تونست این کار رو بکنه و این تمایلش رو نشون نداده بود ولی حالا که گوشی ساده‌ی زنداداشمو دارم و قابلیت رمز رو نداره، این میلش فعال شد. باز کرد و خوند. بلندبلند: "شما شماره‌هامون رو به مرکز دیجیتال دادید؟". گفتم پس خودت جوابش رو هم تایپ کن و بنویس: "سلام. نه". یاد گرفت. دوباره دوستم جواب داده بود و حسین خوشحال شده بود که تا دستشه جواب پیامک هم اومد. باز هم برام خوند و باز هم من بهش گفتم جواب بده که ...

 

فعلا خوشحاله و فکر می‌کنه من مثل یه موم تو دستشم

 

فعلا خوشحاله، نگران نیست

 

حسش برام جالبه

 

دوست دارم کمی بگذره و بعد بهش بگم که پیامک‌ها شخصی‌ان و باید برای خوندنشون اجازه بگیری

 

امروز از طرف من به داییش پیامک داد: "سلام. برای عید میری سلمونی که بچه‌ها هم باهات بیان؟". دایی‌شم سریع جواب داد که: "آره، بعد از افطار با هم می‌ریم". دوباره نوشت: " من پیامک دادم بهت دایی، دیگه همیشه من پیامک‌های مامان رو جواب می‌دم".

 

 

 

 

 

  Comments ()
بک یا علی by: حُسنیه

می‌خواهم حرف شازده احتجاب گلشیری را گوش کنم و برای دوست‌داشتن‌تان، داشتن‌تان، دلیلی نداشته باشم. می‌گوید: «انتخاب طرف، هرچه بی‌دلیل‌تر باشد بهتر است». بی‌دلیل دوستتان دارم اما من که نمی‌توانم جلوی ذوق‌زده‌شدن‌هام و گُرگرفتی‌هام رو بگیرم. من که نمی‌توانم وقتی از توی مانیتور طبقه‌ی دوم مسجد می‌بینمتان که کتاب قرآنی را که کلاس دوم جایزه گرفته بودید رو روی سرتان دارید و قرآن به‌سر می‌کنید و نمی‌دانم چی را زمزمه می‌کردید که شبیه "بک یاعلی" مداح نبود، اشکم را به پهنای صورتم مهمان نکنم و بیشتر دوستتان نداشته باشم، بیشتر وابسته‌تان نشوم.

 

شما نعمتید، همینطور که مهمان برنامه‌ی "این شب‌ها"ی دیشب؛ دکتر آشنا می‌گفت. می‌گفت نعمت هر اون چیزیه که باعث قرب بشه. برای همین "نعمت" رو مایِ گیرنده تعریف می‌کنیم. معنابخشی ما دارای نعمتش می‌کنه. برای همین توی نامه‌ی دیشبم برای شما نوشتم که وجود شما نعمته. چون همیشه دلیل تقربم بودید. دلیل اشک‌هام، دلیل توسلم. دلیل یبدل سیئاتهم حسنات‌م!

 

دیشب خواستیم دعای مشترکی داشته باشیم. شما پیشنهادی نداشتید اما یادمه که بی‌اختیار گفتم بیاید به خدا بگیم: "خدایا هر نعمتی که به ما دادی، به همه بده. هر نعمتی که به ما ندادی، باز هم به بقیه بده". شما رفتید و من توی دعای مشترکمون موندم. شما رفتید و من به خدا گفتم مگه غیر از اینه که اگه کسی هدیه‌ای، لباسی، سوغاتی، پوشیدنی‌ای برامون بیاره، دلش می‌خواد تنمون، دستمون، سرمون ببینتش؟ این دو تا هدیه‌هاتو که بهم دادی و من همیشه همرام داشتمشون، برام حفظ کن، پیشم نگهشون دار، پیشم بخواهشون... بعد بیشتر مستأصل شدم.

 

از دیشب تا الان ولی، لذت قرآن به سرتون زیر زبونمه. فکر می‌کنید چقدر ذکر الحمدلله رو بگم، سیر بشم؟

 

 

 

 

 

  Comments ()
عرق را باید با مرد خورد by: حُسنیه

 

 

می‌گویند "عرق را باید با مرد خورد". درست هم می‌گویند، زندگی را باید با مرد کرد. نفس را باید کنار مرد کشید. بماند که کمتر مردی می‌شود یافت اما ... بقول سیدمهدی شجاعی: "کسی اگر صفت نداشته باشد، به درد هر کاری ممکن است بخورد، إلّا عرق‌خوری"...

 

روده‌درازی نکنم، میلاد آقا مجتبی بود؛ امام حسن. دل توی دلم نبود که حسن داشتم و باید براش هدیه‌ای می‌گرفتم. با داداشش؛ مشورت کردم، اول خوشحال شد ولی بعد گفت: "چرا تولد امام حسین، برای من هدیه‌ای نگرفته بودی؟" و رفت...

 

می‌گویند "عرق را باید با مرد خورد"؛ به شبهای توی رختخوابمون فکر می‌کنم. به اینکه هنوز موقع شب‌بخیرگفتن، بدون حرف، چشم توی چشم، دستشو دراز می‌کنه کنارش، موازاتش _یعنی بیا کمی پیشمون دراز بکش_ و من که هیچ‌وقت عادت به این رفتار حسن پیدا نمی‌کنم، مشتاقانه بغلش می‌کنم و می‌بوسمش اما تا صورتم بهش نزدیک نشده می‌گه: "داداش رو هم بعدش بغل کن". تکراری‌ست، سرتان درد می‌آید.

 

می‌گویند "عرق را باید با مرد خورد". امروز که مارپله بازی می‌کردیم. مهره‌ی من اصلا 6 نمی‌آورد. حسین حتی داشت به مرحله‌ی آخر نزدیک می‌شد. حسن اما هر مهره‌ی 6یی که می‌زد می‌گفت: "اینو می‌دم به مامان"، "اینو برای مامان می‌زنم". این بشر حتی قواعد بازی رو هم عوض می‌کنه.

 

به اسمش فکر می‌کنم، به رفتارهاش، به مرامش، به کرمش، به میلادی که خاطره شده برامون...

 

آقامجتبی! یه جرعه از کرمتو با عالم عوض نمی‌کنم...

 

‌ 

  Comments ()
پول حلال by: حُسنیه

قبل از ماه مبارک از حساب بانکی‌م ده‌هزارتومنی برداشته بودم. شب که حسنین برای مسجدرفتن آماده شده بودن، دیدم ای داد من هیچ خُردپولی ندارم بهشون بدم که برگشتنی ماست بخرن. ناچار شدم همین چک‌پول ده‌تومنی رو بدست حسین بدم و به هردوشون بگم که این پول زیادیه، ببینید نوشته ده‌هزارتومن، وقتی ماست بخرید، خیلی اضافه میاد، حواستون باشه گمش نکنید. گفتن باشه، می‌ذاریم تو جیبمون و رفتن. نمازمو که خوندم، مشغول کارهام شده بودم که با دوغ و ماست برگشتن. حواسم بود که اضافه‌پولی تو دستشون نیست، با خودم گفتم شاید داخل نایلون ماست گذاشتن و این کارم که تموم می‌شه برش می‌دارم. بعد از حدود یکساعتی که رفتم سراغ خریدشون، دیدم هیچ پولی تو نایلون نیست. دستشونم که چیزی نبود، یعنی چه اتفاقی می‌تونست افتاده باشه. بهشون نگاه می‌کنم، هردو سخت غرق تکالیف ریاضی کلاس سوم شدن که یه‌روزدرمیون چند صفحه‌ای‌ش رو باهاشون کار می‌کنم. دلم نیومد بپرسم و باز منتظر شدم که کارشون تموم بشه.

بعد از مدتی پدر و مادرم برای شب‌نشینی اومده بودن پیشمون و من حسابی یادم رفته بود که منتظر پرسیدن چه سوالی از پسرها بودم که یهو میون حرفهای پدرم که داشت پسرها رو نوازش می‌کرد و ناز می‌داد شنیدم که گفت "من و پسرام امشب تو یه صف، نماز خوندیم و با هم برگشتیم نه؟" یهو یادم اومد که تا خواستم نگاه از پدرم بگیرم و از پسرها بپرسم، پدرم گفت "راستی چه پولی به بچه‌ها داده بودی که تو مسجد جیبهاشون رو می‌گشتن و ناراحت بودن که گم کرده‌ن؟" گفتم "نهههه بچه‌ها! گم‌ش کردین واقعا؟ چطوری؟" ناراحت شدن و شروع کردن به تعریف‌کردن که تو مسجد داشتیم به پدرجون می‌گفتیم که باید بعد از نماز بریم ماست بخریم و پدرجون گفت "می‌خرم براتون اما ما گفتیم نه خودمون پول داریم و خواستیم نشونش بدیم که دیدیم نیست".

راستش رو بخواید خیلی ناراحت شده بودم، چند روز قبلش بخاطر دو سه روز تب و تهوع حسین انقدر خرج آزمایش و دکتر و سرُم کرده بودم که غصه‌م گرفته بود برای هزینه‌های ماه مبارک و این ده تومن برام کلی بود. بهشون گفتم مگه تو جیبتون نبود؟ حسین با ناراحتی گفت "دست من بود مامان، تو دستم نگه داشته بودم فکر کنم". کنترل کردم خودم رو و فقط بصورت امری گفتم "برید راه‌پله‌ها رو ببینید". هر دوشون شدت ناراحتیم رو متوجهشده بودن و بسرعت رفتن برای پیداکردنش و من بخاطر فشاری که یهو بهم وارد شده بود، سریعرفتم اتاقشون و نشستم و سعی کردم آروم باشم.

شاید پسرها هم مثل مادرم فکر می‌کردن که مگه میشه پولی بعد از 4ساعت پیدا بشه ولی چون دستوری باهاشون حرف زده بودم مجبور شدن برن. این فکرها داشت اذیتم میکرد. برای یه لحظه به خودم گفتم قانع کن خودتو، کنار بیا که اگه گم شد راحت تحمل کنی.

بعد از مدتی تو سکوت من و حرف بابا و مامان که "مقصر خودتی که پول به این زیادی رو دادیدستشون و خب اینها هم بچه‌ن و پیش میاد و از این حرف‌ها" از در اومدن تو، از لب حسین که سعی می‌کرد به‌زور نخنده فهمیدم پیدا شده. تو همون حالت اجبار بازنشدن لبش برای خنده گفت: "مامان هیچ جا نبود" یه لحظه داشتم باور می‌کردم که از قیافه‌یتابلوی داداش حسنش که پشتش ایستاده بود فهمیدم پیدا کردن. بلند خندیدم و داد زدم که "واقعا پیدا شده؟" هر دو خندیدن و پریدن و گفتن آره. پدر و مادرمم می‌خندیدن. اصلا همه یه شادی خاصی پیدا کرده بودیم.

حالا حسین نشست به تعریف‌کردن که تو راه‌پله‌ها دایی‌محسن رو دیده بودیم، بهمون گفت کجا میرید؟ گفتیم پولمون گم شده بود تو راه مسجد، مامان گفت باید اینجا بگردیم. دای‌جون هم گفت بیاین باهم بریم تا پیش مسجد رو ببینیم، مطمئنا تو راه‌پله نیفتاده و تو خیابون باید افتاده باشه. سه‌نفری رفتیم و من یهو دیدم یه پول تاخورده کنار تلفن همگانی مسجد افتاده. صداشون زدم که پول پیدا شد، اومدن سمتم و من پول رو گرفتم، همونطوری بود که تو دستم نگه داشته بودم

خیلی خوشحال بودم. شب موقع خواب رفتم بین‌شون و از حلال‌و حرام‌بودن حرف زدم. براشون تعریفش کردم. مثال زدم و آخرش گفتم میدونین چرا اینقدر خوشحال شدم؟ چون از قدیم بهمون گفته‌ن مال حلال به صاحبش برمی‌گرده و من خوشحالم که پول‌مون حلال بوده


 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه