حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
همه چی آرومه by: حُسنیه

آدم‌ها می‌تونند وقتی که ناراحت هستن، وقتی که کسی مدام، روتین‌وار بهونه‌ای برای تنش روحی‌شان بوجود می‌آره، وقتی دلشون به درد می‌یاد، نفرین کنن؟ اصلا انسان‌ها حق نفرین رو دارن؟ این سوال جدیه که پاسخش رو نمی‌دونم اما شدیدا به جوابش نیاز دارم.

و اما این‌روزها خوب است. زندگی آرام سه‌نفره‌مان درحال پیشرفت است و این وسط پسرها هم خیلی خوب حسش می‌کنند و می‌گند.

هفته‌ای که گذشت، سه‌روزی رو در سفر کاری بودم و به دور از پسرها. یعنی مافوقم که از شرایطم خبر داشت، همون ابتدا گفت بدون بچه‌ها باید بیای می‌تونی؟ حسِّ تلخی بود، یکساعتی مونده به حرکت، چشمام پر از اشک بود و هی جلوی سرریزشدنش رو می‌گرفتم تااینکه حرکت کردم و دلم با دیدن جاده‌های شمال تهران بیشتر گرفت. حتی وقتی که به محل اسکانم رسیدم هم، دلم پر بود. بااینکه هم اتاقی‌های خوبی نصیبم شده بود اما اصلا دل‌تنگی‌م کم نمی‌شد. تااینکه با گوشی مادرم تماس گرفتند و من جلوی هم‌اتاقی هام اشکم از دل‌تنگی دراومد. حالا خنده‌ی اونها بود که باعث شد خنده‌ی من‌هم دربیاد اما ...

دو صبح بشدت کاری‌ای بود. اصلا سفر کاری متفاوتی شده بود. اجلاس زنان و بیداری اسلامی برای خودش حرف زیادی داشت، چه برسد به من که از نزدیک در جریاناتش قرار گرفته بودم و حتی برای اولین‌بار تجربه‌ی رفتن به بیت رهبری و دیدن حضرت آقا رو پیدا کرده بودم. زیارتی درخور شده بود.

و اما تر از وقتی برگشتم، مرد دیدمشون، یعنی این مردشدن رو پشت تلفن هم حس می‌کردم کاملا. دقیقا روز آخر که داشتم به حسین می‌گفتم دارم راه می‌افتم، تو و داداش چیزی لازم ندارین همون رو براتون بخرم؟ برمی‌گرده می‌گه: "نه مامان، من و داداش همه چیزای مهم رو داریم، مراقب باش و زود برگرد".

زود برگشتم و دوباره ناهار و شام‌درست کردن رو پی گرفتم براشون. انقدر این‌روزها خوبه که سر سفره مدام به خدا می‌گم شکرت، ما خیلی آرومیم. یه نگاهی به حسن می‌ندازم و از نگام که تعجب می‌کنه، می‌گم تو ناز تپل منی مامان. خوشحال می‌شه و سریع می‌گه به داداش هم بگو حالا. یادم میاد که حسن یکبار نشد بهش محبتی بکنم و نگه برای داداش هم همین کلمه رو تکرار کن. سریع گفتم خدایا منو ببخش که وقتی یه دقیقه‌ی پیش آروم بودم و از این آرامش شکرت کردم، یادم رفت بهت بگم به دوستامم این آرامش رو عطا کن، خدایا خودت هوای همه رو داشته باش.

 

  Comments ()
بزرگم کن پسر، این کوچیکی آزاردهنده‌س by: حُسنیه

در به در دنبال آدمی می‌گردم اینروزها که بهم بگه معامله‌ی با خدا چطوریاس، در چه رِنجیه، چقدر به‌هم وفادارن، قراره تو این معامله چه سودی به چه کسی برسه؟ پایاپایه؟ یا چی؟

 

دربه‌در دنبال آدمی می‌گردم که تجربه‌ی معامله‌ش با خدا کمتر از من نباشه.

 

این چه معامله‌ای بود که اینهمه کفر نصیبم کرد و اینهمه زجر رو ابلیس‌وار به خوردم داد.

 

من از دنیاش خسته‌م، از آدماش بی‌زارم. از عطوفت گم‌شده‌ش، از قانون بی‌رحم و دنیای بی‌امام و پناهگاه‌ش متنفرم

 

بزرگ نمی‌شم اصلا. اینهمه زجر، ظرفمو بزرگ نمی‌کنه.

 

من دیروز مُردم و زنده شدم اینکه از پسر 9 ساله‌م راه‌حلی شنیدم. دست گذاشته بود روی شونه‌م، اشک‌هامو پاک کرد و گفت "ببین مامان، کتاب کلاس سوم طه هم ابتداش اسم و آدرس می‌خواد. غصه نخور، اگه ما رو ازت گرفتن، باید آدرس درست رو که به من بگن تا اینجا بنویسم، من یواشکی بهت خبر میدم کجاییم. بعد تو بیا ما رو بگیر و ببر"...

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه