حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
شاهزاده سمیه و دو تفنگدار by: حُسنیه

 تولدنامه‌یی بدستمون رسید. قول دادیم سه نفره با هم بخونیم و من حتی موقع گذاشتنش تو وبلاگ هم نخونمش. الأمر إلیکم پَرساجان

 

به نام خدایی که نی نی میذاره تو دل همه مامانا

یکی بود دو تا نبودن

روزی روزگاری، تو یه جای خوش آب و هوا، نزدیک دریا و جنگلا، یه شاهزاده خانمی به نام بانو سمیه، احساس کرد تو دلش یه خبرایی شده.ه

نگران شد. دستاشو گذاشت روی دلش و با خودش گفت: یعنی چی میتونه باشه

روزا گذشت تا اینکه شاهزاده فهمید که خدا تو دلش نی نی گذاشته.ه

شاهزاده قصه ما، هم خوشحال شده بود، هم تعجب کرده بود. آخه بار اولش بود که خدا تو دلش نی نی گذاشته بود. خیلی عجیب بود! یه وقتایی یواشکی میرفت یکه گوشه می نشست و به شکمش خیره میشد. دستش رو میذاش روش، و با خودش میگفت: یعنی من دارم مامان میشم؟ یعنی الان چه شکلیه؟ بزرگ شده؟ الان کجاش یعنی شکل گرفته؟

یه روز ، شاهزاده رفت تو کتابخونه قصر نشست. تو کتابا گشت و گشت وگشت، تا اینکه یه کتابی پیدا کرد که توش شکل نی نی ها رو ذره ذره، وقتی تو شکم مامانا هستن کشیده بود.ه

شاهزاده کتاب و برداشت، رفت یه جا که هیچکی نبود ، دراز کشید و کتابارو ورق زد. هی با خودش میگفت: یعنی الان این شکلیه؟ بعد ریز میخندید با خودش. چنان با هیجان نگاشون میکرد که خدا می دونه! بعدم میگفت :کوچولوی من

خیلی براش عجیب بود وقتی عکسا رو میدید. اینکه اول این نی نی هه یه نقطس، بعد این نقطه هی بزرگ میشه، بعد از توش دست میاد بیرون، بعد چشم، بعد پا، بعد شکم، انگشت، دهان، و یه عالمه چیز دیگه. یاد شعبده بازها افتاد . گفت :وای مثل شعبده بازیه. بعد باز دستشو گذاشت روی شکمش و ریز خندید.ه

یه وقتایی کتاب رو میگرفت دستش و میگرفت جلوی شکمش . بعد میگفت :ببین، این عکس تو هست، تو الان این شکلی هستی. و باز ریز میخندید. به وقتایی میرفت جلو آیینه بلوزش رو میزد بالا به شکمش خیره میشد. ببینه بزگ شده یا نه.ه

دیگه کم کم نی نی شکمش شد 4 ماهه. شاهزده یه کم تعجب کرده بود. آخه شکمش اندازه یه نی نی بزرگ نشده بود. شکمش شده بود اندازه 20 تا توپ قوتبال. با خودش گفت: این نی نی چقد گندس، چقدر چاقه. اگه اینجوری بزرگ بشه ، تا 5 ماه دیگه که من میخورم زمین که. دیگه نمیتونم راه برم که. خلاصه، رفت به خانومی که تو دربار بود گفت، بانوجان، چرا این بچه اینقد چاقه؟ بانو گفت: چند ماهه این نی نی تو شکمته؟ شاهزاده سمیه سرش رو خاروند ، چشاشو تنگ کرد ،گفت: 4 ماهه. بانو گفت: بیا بریم پیش ننه قابله دربار.ه

ننه قابله دربار گوشیش رو که شبیه بوق بود گذاشت رو شکم شاهزاده سمیه. خوب گوش داد. 400 بار ، هی بوقش رو گذاشت اینور شکم شاهزاده، هی اونور، بعد صاف ایستاد. دستشو زد به کمرش، گفت این نی نی صدای قلبش دو بار میاد. انگار تو دل شما یه کوهه صدا اکو میشه. تالاپ تالاپ، بومب، بومب.ه

یهو، مثه اینا که برق گرفته باشنشون، پرید هوا که شاهزاده، شاهزاده، تو دلت دو تا نی نی عین هم هست. شاهزاده که اینو شنید دهنش باز شد گفت:چی؟ بعدش خیره شد به شکمش.

دو تا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ننه قابله گفت: پس چند تا؟ یعنی کمه؟

شاهزاده گفت: یعنی تو شکم من دو تا نی نی هست؟

ننه قابله گفت :گفت بله. دو تا.ه.

بانو به شاهزاده کمک کرد و با هم برگشتن خونه. از فرداش شاهزاده هی میرفت جلوآینه هی  شکمش رو نگاه میکرد میگفت، میگفت: کدومتون کدومید؟ بعد دست میذاشت روشکمش ببینه میتونه بهمه چی به چیه یا نه.ه

 .

روزا گذشت. یه شب شاهزاده یهو از خواب پرید. فکر کرد زلزله شده. بعد که دید همه جا آرومه، فکر کرد غولا اومدن دلش رو ببرن برای خودشون، آخه مادربزرگش گفته بود که غولا نی نی هایی که خیلی نازن و میان میبرن، بس که حسودن.ه

شاهزاده سریع دست زد به شکمش . بعد گفت: آخیـــــــــــــــش. شکمش سر جاش بود. کلی خوشحال شد. جاییش هم سوراخ نشده بود. بعد همینجور که نشسته بود باز فکر کرد زلزلس. از جاش پا شد. رفت جلو آیینه، زل زد به شکمش، باز فکر کرد زلزله شده. نزدیک بود بخوره زمین. دید شکمش جابجا میشه. با خودش گفت: وای شاید من بچه غول دارم تو شکمم. بعد رفت بانو روصدا زد. بانو گفت :نی نی ها وقتی به به حدی میرسن ، جابه جا که میشن یه لگد و سر و مشتم حواله شکم مامانه میکنن. اینا هم که دو تا. حالا فک کن! اینا هم دو تا. شاهزاده نگران شد. گفت: نکنه لگد بزنن به هم؟ بعد صورتشون قر و دبه شه؟ زخم زیلی شن؟

رفت نشست یه گوشه، شکمشو زد بالا، بهشون گفت: من مامان شمام. یادتون باشه حق ندارید هم و بزنید. دعوا کار خوبی نیست. هوای همو داشته باشید.ه

اگه باید جاتونو عوض کنید یکی یکی.نوبتی. فهیمیدید؟ با دو تاتونم. فهمیدید؟ اینو که گفت، یهو  بومب بومب. دوتاشون به قدرت تمام لگد زدن شکم شاهزاده.ه

.

روزا گذشت. شکم شاهزاده اینقد گنده شده بود که دیگه نمی تونست راه بره زیاد. از هر دری هم رد نمیشده. تازه اگرم رد میشد. دو ساعت بعد خودشو میدی. اول شکمش میومد تو. جلو پاشو هم دیگه نمی تونست ببینه.ه

.

یه شب حوالی ساعات یک شب، شاهزاده از خواب پرید. بومب بومب. دو نا نی نی انگار دعواشون شده بود.مگه ول میکردن؟ اینقد زدن اینور اونور که شاهزاده نشست به نگاه کردنشون. بعد گفت بسهههههههههه. یهو دید وایی شکمش باز شد دو تا نی نی خیس خیس، افتادن بیرون. با چشای باز و دهان باز به شاهزاده خیره شدن. بعد به هم نگاه کردن با هم زدن زیر جیغ و داد.ه.

حالا نوبت شاهزاده بود جیغ بزنه. بعدم ولو شه رو زمین. وقتی چشاشو باز کرد دید دو تا نی نی کنارشن. یکی اینور اون یکی اونور. شاهزاده سریع نگاشون کرد ببینه اینا زخم و زیلی نیستن؟ بعد دید نه! سالمن. انگار هم و نزده بودن اصن. شایدم زده بودن خوب شده بودن.ه

 

این شد که محمد حسین ومحمد حسن به دنیا اومدن

از اون روزا 9 سال میگذره. حسابی بزرگ شدن این دو تا برادر. شاهزاده هم 9 ساله مامانه

جــــــــــــــــــــــیغ داد

 

تولد سه تاتون مبارک

 

تفنگدار سوم

پَرسا

 

 


 

  Comments ()
تلویزیون! دوس ت داریم by: حُسنیه

تو این دوماه مستقلی‌مون که تلویزیون نداشتیم، خیلی چیزها بهمون اثبات شده بود. یکی‌ش اینکه پسرام اصلا بهش وابسته نیستن و می‌تونن با فوتبال‌بازی‌کردن و کتاب خوندن، خودشون رو مشغول کنن. اما تو این دو سه روزی که پدربزرگم تلویزیونش رو برامون فرستاده که مال خود خودمون باشه، مدام داریم نگاش می‌کنیم. هم من و هم پسرها، فهمیدم اونقدرها هم که تو این دو ماه فکر می‌کردم، با تلویزیون بیگانه نیستیم و اتفاقا روز و شبمون به برنامه‌هاش بسته‌ست

 

 

  Comments ()
داداش! مامان امتحان داره by: حُسنیه

پسرام از وقتی تعطیل شدن، یه جور خاصی سروصدا می‌کنن. یه جورایی شیطنتشون بیشتر شده. البته این تفاوت توی حسنم خیلی بیشتره، متفاوت شده، حتی زیاد حرف می‌زنن. از صدای پا و قدم‌هاشون گرفته که دلشون میخواد مدام محکم به زمین بزنن تا صدای خودشون و دست و بازی‌هاشون. امروز یکی دو ساعت مونده به امتحانم، وقتی بیدار شدن، می‌دیدن که در حالتهای مختلف نشسته و درازکشیده، دارم زمزمه‌وار صفحات آخر کتاب رو می‌خونم. تو همین حالتها، حسین هرزگاهی می‌اومد و همش حواسش به تعداد صفحات باقی مونده‌م بود و می‌رفت. کاملا حس می‌کردم که نگران امتحانمه. کاملا یادمه که انقدر حواسم پی درسم بود که خیلی از صداهای راکت‌بازی حسن رو هم نمی‌شنیدم، درحالیکه روزهای دیگه، این صدا خیلی برام بلند می‌اومد اما فقط هرزگاهی صدای حسین رو می‌شنیدم که مدام می‌گفت: داداش! مامان امتحان داره... یواش‌تر. نگرانی صداش، تن صداش رو بلندتر می‌کرد و بااینکه همون یه بار، هردفعه تکرارش می‌کرد، می‌شنیدم. همون لحظه..

عقب افتاده بودم و نمی‌تونستم بهشون، به سروصداشون، صبحونه‌شون، اهمیت بدم تااینکه پا شدم برای آماده شدن و رفتن به دانشگاه. ساعت 11 شده بود، صبحونه‌شون رو گذاشتم پیششون و گفتم مراقب خودتون باشید، تا دو ساعت دیگه خونه‌م. دیدم داشتن ساندویچ درست می‌کردن و مشغول شده بودن با غذا. خوشحال بودم که دیگه گشنه نیستن و صبحونه پیششونه اما نگاه حسین، یه جور خاصی بدرقه‌م کرده بود، یه جور خاصی نگران بود، یه‌جور خاصی داشت حرفای خودمو موقع امتحانات خودشون بهم می‌گفت، انگار می‌گفت مامان حواستو جمع کن، دقت کن تا خوب امتحان بدی.

سر جلسه‌ی امتحان، برگه‌های همه رشته‌ها رو پخش کرده بودن اما برگه‌های ما با تأخیر رسید. تو اون مدت تمام صداهای نشنیده‌ی بچه‌ها تو گوشم پیچیده بود و صدای دل‌نگران حسین ... 

  Comments ()
افتتاح کتابخانه‌ی اختصاصی کودکان و نوجوانان شهرم! by: حُسنیه

 

در 24 ساعت، 30 بار سرش تو کتابخونه‌ش فرو می‌ره و درمیاد. کتابهاش رو از بر کرده. درمورد هرکدومش، دوبرابر خود کتاب حرف می‌زنه. از تاریخ یونان گرفته تا داستان‌های شاهنامه تا داستان‌های 14 معصوم و انرژی هسته‌ای... آخرین‌باری که شهر کتاب برای خرید کتاب رفته‌بودیم، قبل از مستقل‌شدن و اثاث‌کشی‌مون بوده، زنبیل کتاب رو برداشته بودن و برای خودشون تو قسمت کودکان راه می‌رفتن و اسم کتاب رو می‌خوندن و طبق اصرارهای من مبنی براینکه لطفا زیاد انتخاب نکنید و حتما قیمتشون رو هم نگاه کنید، سبدشون رو سنگین می‌کردن و برمی‌گشتن پیش من، منی که قسمت ادبیات شهر کتاب غرق شده بودم. همیشه هم از دیدن سبدشون، می‌نشستم و دونه‌دونه رو نگاه می‌کردم و دیالوگ تکراری‌ای رو می‌گفتم: اینها که خیلیه، باید خیلی‌هاشون رو بزارین سر جاش. و اونها می‌موندن با انتخاب کتابهایی که باید قبول می‌کردن نخونن. دل‌دل می‌کردن براش، مدام انتخابشون رو عوض می‌کردن تا نکنه از خوندن کتاب زیبایی غافل بشن و دری از علم بروشون بسته بمونه.

بعدتر که خاله‌هام پاشون به خونه‌مون باز شد، مدام پسرها رو تو کتاب‌خوندن می‌دیدن و خیلی ابراز تعجب می‌کردن که اینها چقدر کتاب دوست دارن. بعد من بودم و تعریف‌هایی که از کتابهای شهرکتاب برای خودم درست کرده بودم. قسمت بد ماجرا می‌شد اونجایی که می‌دیدم هیچ خونواده‌ای از دور و بر من، برای فرزنداشون از این هزینه‌ها نمی‌کنن. حتی خاله‌م می‌گفت که شوهرخاله‌م از هدردادن پول برای این‌کارها خوشش نمیاد. درحالیکه بچه‌هاش خیلی کتاب‌خوندن رو دوست دارن و دو کتابی که ما تا حالا براشون هدیه گرفته بودیم رو مثل جنس گرانبهایی در اتاقشون نگه داشته‌ن.

 

به فکرم اومد که یه‌سر برم سازمان تبلیغات شهرم و یا ارشاد و یا هر جای فرهنگی دیگه و طرحی رو مطرح کنم مبنی بر ایجاد کتابخونه‌ی اختصاصی کودکان. بعد براشون کارت عضویت تهیه کنم و مسئولشون کنم در قبال کتابی که می‌خونن و امانت می‌گیرن تا اینطوری هم بچه‌های دیگه که از خرید کتاب محروم هستن و هم پسرهای کتاب‌خون من که هر ماه باید لیستی از کتابشون رو سر جاش بذارن و نخونن، به آرزوشون برسن. اینطوری خیلی از بچه‌ها غرق در شادی و کتاب خواهند شد. بعدتر فکر کردم حتی اگه حمایتی از طرحم نبینم، از این دویست و خردی کتابی که پسرها دارن شروع کنم، امانت بدم و حتی فراخوان جمع‌آوری کتابهای خاک‌گرفته ررو بزنم که به محتوای کتابخونه‌م اضافه بشه.

 

هنوز با پسرها مطرحش نکردم. ولی مدتیه که فکرم رو خیلی مشغول کرده

  Comments ()
از همکار مامان به حسن و حسین by: حُسنیه

دو تفنگدار عزیزم سلام

حالتون خوبه آقا پسرا؟ معلومه که خوبید. آدم مامان سمیه داشته باشه خوبه. سمیه مامان منم هستا. حواستون باشه. ماچخوب، میگم مامان سمیه تا حالا راجع به دوقلوها گفته براتون؟ هم سان و غیر هم سان؟ خوب من از عکساتون فهمیدم که شماها غیر هم سانید . حالا از کجا؟ از اینکه تو مدرسه ما دو تا دوقلو هستن ، اسمشون نیما و مانی هست. اما یه ساله نتونستم بفهمم کدوم کدومه؟ حالا چرا؟ آفرین ، چون که خیلی شکلشون شبیه همه. حالا من خوش حالم که شما دو تا غیر هم سانید. چون که نه که من پیر شدم، سختم نشه شما رو از هم تشخیص بدم. ولی کلن خوش بحالتونا. کاش منم یه خواهر دو قلو داشتم یا شایدم یه برادری چیزی.حالا میگم میدونستید که تفنگدارا سه تا بودن نه دو تا؟ واسه همین منم میشم نفر سوم. آقا قبول؟ آقا راستی منم چشام ضعیفه، شبا که میشه بساطی داریم ها.چون دیگه کلا هر چی توش نور باشه نمی بینم. اما بین خودمون باشه هیچ وقت عینک نمیزنمدلقک

خوب دو تفنگدار عزیز لبخندخوشبخت شدیم کلی. شما رو میسپریم به خدا بعدشم مامان سمیه.حواستون باشه خوب غذا بخوره. خوب هم بخوابه. بغلمامان سمیه نی نی ما سه تاس

راستی عکسام خراب شدن. دعا کنید برگردن بتونم براتون عکس بفرستم

تا دفعه بعدی خدانگهدارتون پسرابغل

 

 

سلام پُرساخانومدلقک

من حسینم، نمیدونم چی جواب بدم. وقتی مامان‌سمیه صدام زد که بیا نامه داری، با خودم فکر کردم از این نامه‌هایی که اداره‌ی پست میاره، هست. بعد تعجب کردم که چرا تو نوت‌بوک مامان نوشته شده. متفکرمامان عکستون رو بهمون نشون داد، یولگفت فرانسه هستین و این نامه رو هم به ایمیل مامان فرستادین. مامان گفت همکارش هستین. ازش پرسیدم چرا فرانسه‌س، گفت درس میخونه اونجا. گفتم چه درسی، نمیدونست. شما تو فرانسه دارین چی میخونین؟ من و مامان و داداش معنی اسم شما رو هم نمیدونیم. مامان میگه اسم اصلیش فاطمه‌ست. چرا اسمتون رو عوض کردین؟ مامان می‌گه زیاد نپرس عینک.

شما مطمئنا خودت مامان داری، مامان‌سمیه فقط مال ماست. از خود راضیمامان‌مون به ما درمورد همسان و غیرهمسان‌بودن توضیح داده بود وقتی دوقلوهای دیگه رو تو خیابون و مدرسه‌مون می دیدیم.

مامان میگه دوتفنگدار یه داستان معروفی داره. من گفتم این دفعه که رفتیم شهرکتاب، حتما این کتاب رو برای خودمون می‌خریم. من هیچی درمورد سه تفنگدار نمیدونم. ما ماهی یکبار قرار داریم که بریم شهر کتاب. بعد زنبیل شهرکتاب رو برمیداریم و هرکتابی که دوست داشتیم رو می‌خریم. همیشه مامان میگه خیلی شده، پولش رو نمیتونیم بدیم. بعد ما دو سه تاش رو برمیداریم و میذاریم سر جاشابله.

الان داداش حسنم می‌خنده از حرفاتون، مخصوصا شکلک‌هایی که فرستادین. به مامان می‌گم کاری کنه که نامه‌ی ما هم شکلک داشته باشهزباننیشخند.

پرساخانوم بهتره عینک رو بزنی، وگرنه چشماتون مثل داداش‌حسنم می‌شه و اگه نزنی همینطور چشمت ضعیف‌تر میشهگاوچران.

ما هم از آشنایی با شما خوشبخت شدیم. مراقب مامانمون هم هستیم. ممنونیم از نامه‌تون. منتظر جوابتون هستیمبای بای.

 

  Comments ()
تولد نُه‌سالگی by: حُسنیه

نیمسال دوم ابتدایی‌شون بود که سعی کردم توی تکالیف‌شون، مستقل بارشون بیارم. از کتاب ریاضی شروع کردم. تا مدتها خیلی سخت بود اینکه یاد بگیرن چطور مسئله و شکل و جدول یکان دهگان صدگان رو با نظم و تمیزی، چیزی شبیه کتاب در دفترشون بنویسن و بعد، کتاب رو ببندن و جداگونه توی دفتر حل کنن. بعد رسید به املا، نوبتی به هم‌دیگه می‌گفتن و برای هم تصحیح می‌کردن. فهمیدم حسنم معلم خوبی خواهد شد، بخاطر دلسوزی و مهربانی که موقع تصحیح داشت اما حسین، تمایل داشت تا می‌تونه هر نقطه‌ای رو نبینه و غلط حساب کنه... تااینکه اونهم یاد گرفت برابری رو تحسین کنه، غلط‌نداشتن رو باافتخار بگه، کم‌کم شد مثل من، زیر نمراتی که برای داداشش می‌ذاشت، یه شعر هم درمی‌آورد. خوب بود اون روزها، گذشت و حالا بلدن مستقل باشن. زود مرد شدن، خیلی زود. باورم نمیشه به همین زودی نه ساله می‌شن. دو پسر نه ساله، دوشادوش من، با تفاوت قدِّ چهل‌سانتی‌متر و تفاوت سن 17سال، قراره پا به دنیای بزرگی بذارن. راستش می‌ترسم. خیلی می‌ترسم. اینروزها دارم تدارک جشن تولد 9 سالگی‌شون رو می‌گیرم. البته نه‌اینکه چیزی خریدم یا لیستی نوشتم، منظورم اینه که هرروز دارم فکر می‌کنم که چطوری 31خرداد رو براشون به‌یادموندنی کنم. چطوری 9 شمع رو کنار هم ردیف کنم ولی نلرزم، نترسم، سخت نگیرم، دلهره نداشته باشم، یخِ نُه نشم. ادای یه مادر شجاع رو دربیارم، بی‌خیال همه اتفاقاتی که احتمالش رو دادن. من برای 31خرداد نیاز به مشورت دارم. چه تولدی براشون بگیرم که هم از عهده‌ی هزینه‌ش بربیام و هم به‌یادموندنی‌ش کنم، بهتره؟

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه