حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
استرس‌های ساندویچی by: حُسنیه

شب حواسم بود که برای فردا نونی توی یخچال ندارم تغذیه‌ش کنم برای مدرسه‌ی پسرا. بعد با خودم گفتم اینهمه ساندویچ خونگی و میوه می‌برن، ایرادی نداره که یه فردا هزینه‌ی دو تا کیک رو بهشون بدم تا از پدرِ مدرسه‌شون بخرن.

فردا که تو راه بیرون‌رفتن از خونه بودیم، مامان طبق عادت اکثر روزهاش، از خونه‌شون بیرون اومد و بوسیدتشون و از تغذیه‌شون پرسید. گفتم نون نداشتم، امروز بهشون پول دادم که کیک بخرن. نگران شد، گفت کیک که سیرشون نمی‌کنه، 5 زنگه، شوخی که نیست. گفتم نگران نباش، طوری نمی‌شه. به یکساعت نکشید. در خونه‌م رو زد. چادرمشکی به‌ سر بود. گفت "مزاحم نیستم؟" کتابمو بستم و گفتم اصلا، داشتم برای امتحان میخوندم، بفرما. جایی بودی؟ گفت "مدرسه‌ی بچه‌ها رفته بودم".

یهو به جاهامون شک کرده بودم. تعجب کردم، گفتم "چرا؟ چی شده؟ یه ساعت پیش..." گفت "سیب‌زمینی سرخ کرده بودم و یه نون بربری گرم هم خریدم و براشون ساندویچ سیب‌زمینی درست کردم و بردم به مدیرشون دادم. مدیر هم درِ کلاسشون رو زد و به خانم معلم گفت یه‌لحظه دوقلوها رو بگید بیان. اونها هم اومدن و بهشون ساندویچا رو دادم". خیره‌ش شده بودم. من از مادریم، خیلی چیزها ازش کم دارم. خیلی چیزها...

پریروز رفتم کنارش تو باغ، داشت بوته‌های گوجه‌ش رو وجین می‌کرد. گفتم با دست جداشون می‌کنی؟ گفت "آره، راحت میان". منم شروع کردم کمکش. بعضی‌هاشون با ریشه کنده می‌شدن اما بعضی‌ها هم نه. فقط ساقه‌ش تو دستم می اومد. دلم گریه می‌خواست. از شب قبلش که پیامک کردن برای دو هفته‌ی دیگه آماده‌ شو چون از حکم قطعی خبر دارم، نتونستم آروم باشم. مدام دارم گریه می‌خورم. سرش رو پایین‌تر گذاشت و گفت "باور نمی‌کنی که من از یه ماه پیش خواب ندارم. همش حس می‌کردم باز قراره اتفاقی بیفته". نگاش کردم. چین‌های روی پیشونی‌ش رو دیدم. بدتر از من بود، خیلی بدتر از آشوب درونِ من. خیلی بدتر از شب‌ها و کابوس‌های من از حکم قاضی...

دیشب قرآن کوچیکمون رو باز کرده بودیم دوباره. بچه‌ها هجی‌ش می‌کردن و من فقط آیه‌ها رو نگاه. این قرآن، همون قرآن روی میز قاضیه. باید یادم باشه اینبار با قرآنم به دادگاه برم. باید یادم نره من مادرم و می‌تونم تا ناکجاها برای مادریم بجنگم. باید قرآن رو بدستم بگیرم و به قاضی بگم که بیدار بشه و دور و برش رو ببینه، اونهمه برگه رو بخونه دوباره، ببینه 5 سال راحت نیست، کم نیست، حالا نباید جدامون کنه.

   ...

 

  Comments ()
ازدواج موقت با طعم ورمیشه کوکو by: حُسنیه



خیلی دوسش دارن اما از اون غذاهای دردسرسازه برای من. وقت می‌بره ازم. شاید چون استرس ریزخوردنش رو دارم اینطور حس می‌کنم. ولی وقتی می‌بینم که خوب می‌خورن و بااشتها، انگیزه‌م برای پختش می‌ره بالا. بسم‌اللهی گفتم و عصر جمعه‌یی خودمو با ورمیشه‌های سوپ مشغول کردم. ورمیشه‌ها رو مثل ماکارونی گذاشتم آب‌پز بشن و رفتم طبق قرار قبلی، تماسی رو با فردی بگیرم.
پروژه‌ی "ازدواج موقتی" دستم افتاد که شب و روزم رو به خودش مشغول کرده. ابتدا بخاطر حق دبیریش پذیرفتم اما بعد اتفاقات جالبی افتاد که نتونستم پسش بدم و بگم خیلی انرژی می‌گیره ازم و نمی‌صرفه و بی‌خیال و این‌حرف‌ها.
پیاز رو رنده کردم و تخم‌مرغی رو هم زدم، انقدر زدمش تا سفیده و زرده‌ش مخلوط هم بشن. تو اوج آشپزی و صدای جوش ورمیشه، داشتم فکر می‌کردم چطور شروع کنم و از هدف خودم و مدیرم برای این موضوع براشون بگم. با خودم می‌گم حالا گزینه‌هایی هست، فوقش نپذیرفت یا خواست وجهه‌ی اجتماعی و حساس‌بودن این موضوع رو بهونه کنه، از خیرش می‌گذرم.
 طبق سنت همیشگی‌م به سُس‌ش که همون سویاس، سبزی معطر و فلفل و دلمه اضافه کردم و تفت دادم. بعد توی قابلمه یه لایه ورمیشه ریختم. پیاز رنده شده رو بهمراه تخم‌مرغ روش مخلوط‌ش کردم تا غلظت کافی بدست بیاد. بعد هم مواد سس رو روش اضافه کردم. دوباره لایه‌ی بالا رو هم ورمیشه گذاشتم. همونطور که با پیاز و تخم‌مرغ هم‌زده مخلوطش کرده بودم... سرخش کردم.
سخت بود، اولین تماس بود. نمی‌دونستم چه عکس‌العملی درپی خواهد داشت. مطمئن بودم از من و شرایطم چیزی نمیدونن ولی همینکه خودم می‌دونستم کمی قاطی بودم. مصمم شدم. تماس گرفتم. خوب استقبال کرده بود. شاید همینکه مطمئن شد شصت و پنجی‌ام! یعنی بچه‌م! و صرفا فقط یه سری عقاید شخصی نسبت به این موضوع دارم، پیچوند و به روی مبارکشون نیاورد که مخاطب من خودشون بودن برای گفتگو و گفت: " دوستانی که من می‌شناسم اهل عملند دخترم! اهل قلم نیستن"...
سخت بود. باز هم ترسیده بودم مبادا نتونم پشت و روش کنم. دیدم بشقاب گردی که اندازه‌ی قابلمه‌م باشه ندارم، پله‌ها رو دو یکی کردم و بدو رفتم سمت خونه‌ی زنداداشم، نشونه‌ی قابلمه‌مو دادم و بشقابی رو گرفتم ازش، دوباره پله‌ها رو دویکی کردم و اومدم سراغ جیز و ویز کردن کوکوم. برش گردوندم. با تمام استرس و زحمتم، ریز خورد کمی. اما خوشمزه شده بود.
ازدواج‌ موقت با این ریزمجموعه‌هایی که براش ترسیم کردم، چقدر خوشمزه درمیان؟ اینهمه سختی و حساسیت اجتماعی‌ش، به پختش چقدر می‌ارزه؟ انگیزه‌یی مثل خوش‌اشتهایی بچه‌ها رو داره؟


  Comments ()
زنی با طعم لازانیا by: حُسنیه

حالا باید کمی به هویت اسلامی زن بپردازم. جاش خالیه تو مقاله‌م. به انگشتان دستم رو کیبورد نگاه می‌کنم، خیره‌شون می‌شم. چقدر بخار غذا زیباش می‌کنه. یاد غذای روی اجاق می‌افتم.  نوشتن رو نیمه رها می‌کنم و سری به سُس لازانیام می‌زنم. تو این سه روزی که اثاث‌کشی‌مون تموم شده، سرحال‌تر از اونی‌ام که بخوام تصور کنم. در ماهی‌تابه رو برمی‌دارم، سرمو می برم بالاش، چشامو می‌بندم و نفس عمیقی می‌کشم و بوی غذا رو قورت می‌دم. چشامو باز می‌کنم و با لبخند بهش خیره می‌شم. براش ناری ناری ناری ناری می‌خونم.
سیب‌زمینی رو بدستور محمدحسین ستاره‌ای ریز می‌کنم و می‌ریزم توش. درشو می‌ذارم. چادر رنگی‌مو سرم می‌کنم و می‌رم سراغ جعفری‌های تازه‌ی باغچه. سوئیت‌م چون زیرشیروونی بحساب میاد، توی حیاطش دید داره، برای همین برای پهن‌کردن لباس و جاروزدن و سبزی‌چیدن، باید چادرمو سر کنم. تلاقی رنگِ خیلی زیبایی بود برام؛ رنگ زرد چادرم با سبزی باغچه‌ی شخصی‌م. به دستام نگاه می‌کنم، خیره‌شون میشم، جعفری‌ها رو آروم میون دستام می‌سپارم، پا می‌شم از کنار باغچه. مستِ بوش می‌شم وقتی ریزش می‌کنم. درِ ماهی‌تابه رو برمی‌دارم. آماده‌س. سبزی‌ها رو می‌ریزم روش، یه همِ ریزی می‌زنم و خاموشش می‌کنم. نوت‌بوکمو روشن می‌کنم دوباره، یادداشتمو دوباره میخونم، به گذشته‌ی تاریک تاریخ زنان می‌رسم، دست از تایپ برمی‌دارم. فکر می‌کنم که زنها گذشته‌ی تاریکی نباید داشته باشن. زنها حالشون خوب بود، زنها حالشون خوبه، زنها از هر عملی که خودشون انتخاب کنن، لذت می‌برن، شادن، پس گذشته‌شون روشن هم بوده، فقط فراموش شده، غفلت نویسنده‌ها به اینجا رسوندتش وگرنه تاریخ، نسبت به زنان، خوشی هم داره. به لازانیام فکر می‌کنم، به مقاله‌م که بوی لازانیا رو گرفته. به بوی مقاله‌ی روزنامه‌ی روی میزم فکر می‌کنم، بو می‌کشمش، آره قرمه‌سبزیه، بوی مقاله‌ی دیروز خبرگزاری زنان رو یادم میاد، آروم نبود، شاد نبود، از چشای مقاله‌ش معلوم بود، سیگار رو برداشته وسطش و رفته جلوی پنجره‌ش...
سفره رو محمدحسن پهن می‌کنه، همون دور اول، براش زیاد می‌ریزم تا حسِّ سیرشدن بهش دست نده. اینکه داره تپل می‌شه، نهایت لذتمه. لازم به تذکر نیست خودخواهم، که تپل می خوامش. من عاشق دستای تپلشم که شبها موقع خواب تو دستام گره می‌زنه. به 5 تا انگشت کوچیک تپل‌ش میون غذا خیره می‌شم که جلوی چشام دارن مدام به حرکت درمیان و سمت دهن‌ش می‌رن. صدام میزنه و میگه: ماماااان تموم کردم، خیلی خوشمزه بود. صدای دلقک‌بازی‌ش میاد، همینطور می‌خونه برا خودش که: مامان دستت درد نکنه، چه غذای خوشمزه‌ای بود.

شادم

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه