حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
تیم ماه‌نامه‌ی رشد! دستتون درد نکنه by: حُسنیه

 

 

محمدحسن خاله فهیمه رو صدا میکنه: خافهیم!

 

خاله فهیمه‌ش: ها؟

 

دوباره محمدحسن: خافهیم؟

 

باز خاله فهیمه‌ش می‌گفت: ها؟

 

محمدحسن: اینو داده بیز خافهیم

 

خاله فهیم: این چی بیز؟

 

محمدحسن: میگم اینووو داده بیز

 

خاله فهیم باعصبانیت: داده بیز چی بیز؟

 

محمدحسن هم با ناراحتی میگه: اااه شما اصن نمی‌بیزی

 

محمدحسین، بی‌طرف ماجرا افزود: داداش این رو ولش بی‌بیز؛ خاله‌فهیم خنگ بیز

 

 

 

فرهنگ‌لغت دوقلوها و خاله فهیم بیزبیزی:

 

داده بیز: داشته باش

 

چی بیز: چی هست؟

 

نمی‌بیزی: نمی‌فهمی

 

ولش بی‌بیز: ولش کن

 

خنگ بیز: بووق

 

خیلی مشخص بود؟

 

 

این مکالمات اثرات خواندن ماه‌نامه‌های مجله‌ی رشد کودک و نوجوان؛ بخش بیزبیز پشه‌ها با نویسندگی خانم طاهره ایبد می‌باشد

 

داستان از این قراره: تعدادی پشه بدنیا می‌آن و تمام حرفهاشون بیزبیز داره و شدیدا هم نویسنده‌ی محترم این قسمت خوب تونسته هر ماه این رو ادامه بده. طوری‌که کل اعضای خونواده منتظر اومدن مجله باشیم تا اول ادامه‌ی بیزبیزپشه‌ها رو بخونیم. اونهم با یه رسم خاص. خاله فهیم و دوقلوها دراز به دراز کنار هم قرار میگیرن و با تقلیدصدا؛ دقیقا تقلیدصدای پشه‌ها همش بیزبیز میکنن و کل جمع از هر جای اتاق بالا سرشون سبز میشن و فقط میخندن. فقط خواستم بگم خانم طاهره ایبد خیلی ممنونم بابت قلم خوبت. پسرام که چه عرض کنم، خودم بخاطر فضای شادی که مهمونمون میکنی، خیلی دوسش داریم

 

حالا همه به‌بیییز تا بیزبیز دیگر

 

 

 

 

 

  Comments ()
حرفِ آخر by: حُسنیه

 

به دلم یاد داده‌ام کمتر شور بزند

 

چند وقتی‌ست نمک هم یارانه‌ای شده

 

 

  Comments ()
این‌روزهای سرد و سخت by: حُسنیه

 

از 12 نیمه‌شب تا 2 فقط بالا آورد. تو تاریکی اتاق با صداش بیدار شدم. تازه دو ساعتی بود خوابیده بودیم. زیراندازها خراب شد. سریع سطل و دستمال آوردم و هی پشتش رو دست میکشیدم. گریه‌م میگرفت ازونهمه درد و فشاری که داشت میکشید. دیگه افتاد از ضعف؛ ترسیدم. قطره‌ی ضدتهوع هم نداشتم. چایی نبات دادمش ولی همون رو هم بالا آورد. بغلش زدم و با داداشم تماس گرفتم که بیاد. سوار ماشین‌ش شدم و رفتیم درمانگاه شبانه‌روزی 

ویروسی افتاده بود به جونش. سرُم و سه آمپول بعد از یکساعت تهوعش رو قطع کرد و چشماشو باز. کمی سر حال شده بود. دست از دستام برنداشت تو اون مدت 

صبح ساعت 8 میان‌ترم زبانشناسی آقای جورج یول رو داشتم. 4 و نیم می‌رسیم خونه. تا 5 خوابوندمش 

نماز صبحمو که کنارش خوندم، کتابمو باز کردم. اصوات خیشومی و انسدادی سایشی و نرم‌کام‌ها رو تموم می‌کنم. دستمو از چاکنای‌م برنمیدارم تا مبادا صدایی رو بی‌ارتعاش تلفظ کنم، درحالیکه باید لرزشش بدم .. 

تا 6 و نیم یکی دو باری چرت زدم. مامان رو بیدار کردم که بگم من دارم میرم. محمدحسن امروز مدرسه نره. درش رو بستم که بیدار نشه. ولی حسین لطفا بره چون امتحان داره... فدای محبتش، پا میشه و میگه برو به‌سلامت، موفق باشی

ریشه‌شناسی و واج‌شناسی و آواشناسی و واکه و بی‌واک‌ها رو تو ماشین نگاه می‌ندازم 

برگه‌ها رو استاد پخش می‌کنه. کلمه‌ی اول سوال رو می‌بینم و میزنم گزینه‌ی صحیح رو. در کمتر از یه ثانیه دومین سوال رو، سومی‌ رو 

برگه رو میدم و سریع برای هزارسنگر آمل ماشین می‌گیرم تا برسم بابل پیش محمدحسن. می‌رسم. از تره‌بار دو کیلو هویج می‌خرم که برم خونه آب بگیرم براشون. یه کیلو لیمو شیرین میخرم. 4 عدد موز... میرم مغازه‌ی بعدی پسته و سویاخشک و بادام و انجیرخشک گرون قیمت رو هم کمی میخرم. میگم با چرک‌خشک‌کن‌هاش مطمئنا ضعیف میشه، باید دوباره بشه همون پسر تپل خودم 

تجربه‌ی جدیدی هم کسب کردم موقع آب‌گرفتن هویج؛ فهمیدم دوکیلو هویج میشه 8لیوان آب‌هویج 

... 

روز بعد می‌افتم. تب‌ولرز میکنم... چشام باز نمیشد. هم‌کلاسیم پیامک میده که مایعات زیاد بخور. پا میشم که باز هم آب‌هویج تازه بگیرم برا بچه‌ها از همون دو کیلو. دو لیوان که میشه دیگه دستگاه رو خاموش میکنم

.... 

دوستم مادر نیست

 

  Comments ()
مصیبت ‌جای معصیت by: حُسنیه

 

از 21 سالگی تا حالا که 25 سالمه؛ ایمان واقعی دارم به اینکه خدا لیاقت و سعادت "مصیبت ‌جای معصیت" رو به هر کسی نمیده

 

 

 

  Comments ()
پسرا نباید گریه کنن by: حُسنیه

یه وقتایی دغدغه‌های مادری‌م ترسناک بود. یه‌وقتایی دیوونه می‌شدم از فکر گم‌شدن‌ پسرام. حتی سراغ دعای أمِّ‌داوود هم نمی‌رفتم از ترس. یعنی هنوز هم نرفتم. یعنی الانم که دارم اینو می‌نویسم، کلی می‌ترسم. اما بزرگ شدن و باسواد. راه خونه رو یاد گرفتن و آدرس و شمارمو با تمرین و چندبار پرسیدن حفظ شده‌ن و این ترسم رفت

...

یه‌وقتایی می‌ترسیدم لوزه‌ی محمدحسن بیاد بالا و چند روزی مدام دوادکترش کنم و دردکشیدنش رو تا نیمه‌های شب ببینم و از بس رو پا بگیرمش، دیگه نتونم از درد پام بخوابم.. الان که بزرگ‌تر شده، بهتر شده لوزه‌ش. اگه هم سرما بخوره، بدنش می‌تونه خوب مقاومت کنه با غذاهای خونگی و استراحت

......

دغدغه‌ی مادری دائمیه اما

گاهی هیچ سرفصلی نمی‌خواد

نه از دعاهای توی مفاتیح، نه از بیماری‌های هزینه‌بر

این شب‌ها

دوباره بهونه گرفتن برای گریه

...

یعنی باید شورِ مدام بود

من همون مادرم که بین‌تون دراز می‌کشیدم و دو دستمو زیر سرتون می‌ذاشتم و می‌خوابوندم‌تون

.چه معنی داره چند شب پشت هم بونه بگیرین که موقع خواب روم طرف کدوم‌تون باشه و بعد با اشک‌های درشت، گریه کنین؟

  Comments ()
أُمِّ حسنین by: حُسنیه

 

أُم‌حسنین‌ ها تو مجلس نشستن!

 

مداحا آروم‌تر

 

 

  Comments ()
علی لای‌لای by: حُسنیه

 

شیرِ مادرا گاهی کم میاد

 

مخصوصا اگه شیرخوار پسر باشه

 

 

  Comments ()
روزنامه‌دیواری برای محرم by: حُسنیه

از وقتی محمدحسین روزهای 3شنبه، سرِ صف‌ مدرسه قرآن می‌خونه؛ پی‌گیری کردم و با مربی پرورشی‌شون حرف زدم تا محمدحسن رو هم برای کارهای غیردرسی مشغول کنه. براش از اهمیت این موضوع گفتم. از اینکه چه تبحراتی محمدحسن داره. حتی گفتم مثلا می‌تونه روزنامه‌دیواری درست کنه با کمک من و داداشش. خیلی استقبال کرد. تااینکه چهارشنبه، وقتی بچه‌ها از مدرسه برگشتن، به‌دستور معلم پرورشی باید روزنامه‌دیواری درست می‌کردن برای محرَّم. دیروز غروب بهشون پول دادم و یه لیست خرید تا از کتابخونه‌ی سر کوچه بخرن: اشتنباخ سبز و سفید، چسب رازی، خودکار نقره‌ای. حالا دو اشتنباخ‌ها رو به‌صورت کج روی هم چسبوندیم و بهشون گفتم بیاین برای محرَّم هر چی تو ذهنتونه نقاشی بکشید. خودم هم نشسته بودم برای نوشتن از پسری در کربلا، ...
اما به پسر شیرخوار کربلا که رسیدم؛ دیگه نتونستم ادامه بدم، همینطور گریه‌م می‌گرفت از تصورش. دور از ذهن که نباید باشه. فکرم می‌اومد به شیر مادری که هی تولید می‌شه.فکرم می‌اومد به اینکه بیشتر از اونی که کودک به شیر مادرش شدیدا وابسته‌ باشه، مادر دلش میخواد شیر رو با علاقه به کودکش بده. این حس غریزیه یه‌جورایی.
بعد کودک دیگه نباشه. یعنی مادر شبها و روزها شیرش همینطور روون بشه، لباسش رو خیس خیس کنه. داغه. دل می‌سوزونه. قراره رباب فرزند از دست بده. قراره روزهایی رو با درد بگذرونه. درد ازدست دادن شیرخوار باید خیلی سخت باشه؛ باید خیلی درد داشته باشه. آخه تجمع شیر حتی برای مادر تشنج هم میاره. دردش زیاده و من باید برای پسرهام از رباب و پسرش بگم؟ از وداع و جدایی‌شون؟ من؟ نمی‌تونم همه رو بگم. کم میارم
به نقاشی کفایت کردیم و ...


  Comments ()
من العطش by: حُسنیه

به زمین گرمم زد

اسیر آب و نان ماندن

وگرنه عاشقی بودم برای خودم

 

  Comments ()
  by: حُسنیه

هنوز عزای نبودنت را دارم

ببین

سالهاست موهایم را کوتاه نکردم

 

  Comments ()
گاز بگیرید تا مشاور خوبی باشید! by: حُسنیه

 

عازم سفر یه‌روزه‌ای بودم. باید برای پسرا نامه‌ای می‌نوشتم که وقتی رفتم تماس بگیرم باهاشون که برن برش دارن و بخونن. یه‌سری حرفامو نمی‌تونم به پسرام بزنم. با نامه خیلی راحت‌ترم. نمی‌دونستم نگرانیم از برخی رفتارهای محمدحسین نسبت به داداش بزرگترش رو چطور نشون بدم. چطور بگم که بهش برنخوره و محمدحسن هم با کلمات بزرگونه‌ی منفی مثل بی‌احترامی، توهین آشنا نشه. یه‌دفعه یاد نامه‌های جبهه‌ی بابا افتادم که هنوز هم موجودن. بلاخره براشون نوشتم که پدرجون اون وقتایی که جبهه بود، فقط من و دایی محمد رو داشت. بعد من خیلی گازگیر بودم. طوری‌که پدرجون جبهه هم می‌رفت نگران بود. و تو نامه به مادرجون می‌نوشت مراقب من باشه که داداشمو گاز نگیرم اینقد. حالا من باید افتخار کنم که میرم سفر ولی اصلا نگران‌تون نیستم. شما اصلا هم‌دیگه رو گاز نمی‌گیرین، دعوا نمی‌کنین، همیشه هم به هم احترام می‌ذارین. افتخار میکنم که مادرتون هستم. بعد از چند ساعت که من مشغول جلسات کاری‌م بودم، مسیجی پشت هم از خواهرم میاد که: محمدحسین و محمدحسن میگن: مامان نامه رو خوندیم. تو هم مفاسب خودت باش و زود بیا. به‌قول خودت بوووووس...

 

 

 

 

  Comments ()
گاز بگیرید، مشاور خوبی می‌شوید by: حُسنیه

 

عازم سفر یه‌روزه‌ای بودم. باید برای پسرا نامه‌ای می‌نوشتم که وقتی رفتم تماس بگیرم باهاشون که برن برش دارن و بخونن. یه‌سری حرفامو نمی‌تونم به پسرام بزنم. با نامه خیلی راحت‌ترم. نمی‌دونستم نگرانیم از برخی رفتارهای محمدحسین نسبت به داداش بزرگترش رو چطور نشون بدم. چطور بگم که بهش برنخوره و محمدحسن هم با کلمات بزرگونه‌ی منفی مثل بی‌احترامی، توهین آشنا نشه. یه‌دفعه یاد نامه‌های جبهه‌ی بابا افتادم که هنوز هم موجودن. بلاخره براشون نوشتم که پدرجون اون وقتایی که جبهه بود، فقط من و دایی محمد رو داشت. بعد من خیلی گازگیر بودم. طوری‌که پدرجون جبهه هم می‌رفت نگران بود. و تو نامه به مادرجون می‌نوشت مراقب من باشه که داداشمو گاز نگیرم اینقد. حالا من باید افتخار کنم که میرم سفر ولی اصلا نگران‌تون نیستم. شما اصلا هم‌دیگه رو گاز نمی‌گیرین، دعوا نمی‌کنین، همیشه هم به هم احترام می‌ذارین. افتخار میکنم که مادرتون هستم. بعد از چند ساعت که من مشغول جلسات کاری‌م بودم، مسیجی پشت هم از خواهرم میاد که: محمدحسین و محمدحسن میگن: مامان نامه رو خوندیم. تو هم مفاسب خودت باش و زود بیا. به‌قول خودت بوووووس...

 

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه