حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
شعر محمدحسینم by: حُسنیه

آمدم دمِ پنجره

دیدم باران می‌بارد

کم‌کم صورتم خیس‌ِ باران شده بود

مادرم فکر کرد گریه کرده‌ام

 

  Comments ()
باز هم پای ما زنها درمیان است by: حُسنیه

 

بعد از سالها، سوغاتی عزیزی نصیبم شد؛ پارچه‌ی حریر اسود از کربلا. در عمر چادری‌بودنم، غیر از چادر معمولی و ساده، چادر طرح‌دار و یا مدل‌داری ندوخته بودم. اما هرزگاهی که چادر لبنانی خواهرم رو سر می‌کردم، کلی از راحتی‌ش لذت می‌بردم. تااینکه به‌ذهنم رسید، چادر حریراسود لطیف‌م رو لبنانی بدوزم. توی شهرمون فقط یه بازارچه‌ی چادری هست که خیاط‌های ماهری داره. برای خودش دنیای دیدنی دوخت و دوز چادری دارن؛ عربی و ملی و لبنانی و معمولی. تااینکه با خوشحالی تمام دست مادرم و پسرا رو گرفتم و امروز رفتیم که اندازه‌مو بگیرن و چادرمو لبنانی بدوزن تا هرزگاهی مثل لحظات کاری و یا سفرهای خاص، از راحتی‌ش استفاده کنم و اینقدر درگیر بازشدن چادر معمولی‌م نباشم که روسری‌م کوتاهه، مبادا چادرم کمی بازتر شه یا مانتوم کوتاهه... گرچه هر چقدر هم رعایت میکردم باز هم مشخص می‌شدن...

 

وقتی می‌دیدم دوستم زیر چادر لبنانی‌ش، حتی مانتو هم نپوشیده، کلی حسرت می‌خوردم که من بخاطر چادر معمولی‌م، هم باید آستین‌دست بذارم، هم مانتو بپوشم، هم کلی مراقب باشم چون روسری‌م خیلی بلند نیست...

 

البته با اینهمه نیازم به این چادر و راحتی‌ش، کلی هم دو دل بودم که اصلا من می‌تونم با این پوشش تو خیابون راه برم؟ یا حیای چادر معمولی رو داره یا نه، همینکه تصور می‌کردم منهم مثل رفقام، زیر چادر لبنانی‌م، مانتو نپوشم، اذیتم می‌کرد. به خودم می‌گفتم من نمی‌تونم. خلاصه با همه‌ی دو دلی‌م عازم بازار شدیم.

 

می‌رسیم به بازارچه‌ی تنها چادر شهرمون. پارچه‌م رو متر می‌کنن و می‌گن که کاملا برای دوخت لبنانی مناسبه و کم نداره. متر کردن پارچه و صحبت‌های قیمت و تبلیغات، توسط مدیر دوخت چادر، که یه آقا بود انجام شده بود. سه خیاط مخصوصش، طبقه‌ی بالا مشغول دوخت بودن. که یهو آقای خیاط مترش رو برداشت و اومد جلوم. و گفت خب اندازه می‌گیرم و برای یکشنبه آماده‌ می‌کنم براتون. کلی تعجب کردم. گفتم شما؟ گفت بله دیگه. گفتم مگه خیاط لبنانی ندارید؟ گفت چرا، ولی اندازه‌گیری کلیه‌ی چادرها با منه بخاطر تجربه‌ی سی‌ساله‌م تو این عرصه... گفتم برام مشکلی نیست خیاط خانم‌تون هرچند تجربه‌ی کمی دارن، اندازه‌مو بگیرن. گفتن نه دخترم، اونها سرشون شلوغه. کار هر روز منه. شماها جای دختر و خواهر من هستین...

 

مادرم رو نگاه کردم. گفت لازم نیست چادرت رو دربیاری، از پشت چادر فقط قد رو اندازه می‌گیرن و دور سر و قد دست و ...

 

گفتم من خیلی سختمه. نمی‌دونستم یه آقا باید اندازه بگیرتم.

 

آقای خیاط هم خندیدن و گفتن خواهر من، سخت نگیر. بیا این چادر آماده رو بپوش اصلا، طبق این برات چادر بدوزم...

 

فکر می‌کنم به دختران جوون و خانم‌هایی که اجازه می‌دن آقایی اندازه‌شون رو بگیره. از گردن تا دست... از سر تا پا... از سر تا بالاتنه...

و باز هم پای ما زنها درمیان است. هرچقدر دولت محترم! بیاید طرح تحول اجتماعی و فرهنگی بگذارد، باز هم ما، زنها خودمان هستیم که با رفتارمون، یه‌سری کارها رو نهادینه می‌کنیم.

 

 

 

 

 

  Comments ()
پسرم! مردِ خونه‌ی من! آروم باش by: حُسنیه

 

هم‌پای کتاب‌های بازِ دور و برم بیداره و کنارم دراز کشیده. هرزگاهی با لبه‌ی بلوزم ور می‌ره؛ ساکتِ ساکت. فک می‌کنه دارم درس می‌خونم و حرفی نمی‌زنه. لج کردم امشب مث بچه‌ها؛ برای همین نمیخوابه؛ از وقتی بهش گفتم امشب باید خودت بخوابی و نمیام بین‌تون، ولم نمی‌کنه. اصرار می‌کنه و می‌گه: مامان به‌خاطر من؛ خواب دارم ولی نمی‌تونم بخوابم. بد نگاش می‌کنم، حرفی نمی‌زنه. از وقتی بهش گفتم اعصابم خسته‌س، ساکت شده و بهم نزدیکتر. از وقتی بهش گفتم خسته‌م، می‌فهمی؟ مراقب نفس‌کشیدن‌اشم هست...

 

باید کتابم رو ورق بزنم، لازمه از این خیره‌شدن بیاد بیرون، لازمه مطمئن بشه غرق درسامم

 

انگار نباید هیچ‌وقت برای یه مرد، سنگین تموم بشه؛ حسین من امشب بهم قشنگی‌های مردونه‌یی رو نشون داد؛ اینکه اگه حرف و کاری که انتظارش رو نداشته باشه رو ببینه می‌ره تو خودش حتی اگه قدرتش رو نداشته باشه برای تغییر فضا، با سکوت بهت می‌چسبه، ولت نمی‌کنه. می‌خوادتت، می‌خواد منو، بدون من نمی‌خوابه و این برام قشنگه. الان که اینا رو نوشتم آروم شدم. بهش گفتم کتابامو جمع می‌کنی، اینو بنویسم میام تا با هم بخوابیم

 

 

 

 

  Comments ()
ببندید تا نلرزین by: حُسنیه

 

چن نفر از متأهلین جامعه‌ی من، بعد از ازدواج، بعد از اینکه شریک‌شون رو انتخاب کردن و باهاش رفتن زیر یه سقف، چشاشون رو بستن؟

 

پیرای اینجا می‌گن تا قبل از ازدواج، چشاتون رو باز کنین و خوب ببینین اما بعدش ببندین؛ محکم...

 

 

 

 

 

  Comments ()
سوزِ گِلام by: حُسنیه

 

 

دیشب موقع شام، از شبکه مازندران یه فیلمی با اسم "سوزِ گِلام" داشت می‌داد. نمی‌دیدمش ولی صداشو می‌شنیدم. تااینکه تیتراژ پایانی‌ش پخش شد؛ یه آهنگ شدیدا زیبای مازندرانی بنام "سوزِ گِلام". محلّی می‌خوند طوری‌که هیچی نمی‌فهمیدم جز چند کلمه. مامان بیست‌سوالی‌ش رو شروع کرد و گفت اگه گفتین "سوزِ گِلام" یعنی چی؟ من گفتم یعنی کلام و صدا یا صحبتی که سوز خاصی داره، یا یه ناراحتی و دردی توشه. خندید و گفت: نه، می‌گه "گِلام" یعنی برگ درخت. گفت اگه دقت کنین خاله‌جون که قائمشهر زندگی می‌کنه، به لوبیاسبز می‌گه: سوزِ لوبیا. اونجاها به رنگ سبز می‌گن: سوز. این اسم هم یعنی برگِ سبز. برام جالب بود؛ زیبا هم. جالب‌ترش این بود که محمدحسین دقت کاملی به توضیحات مامان می‌داد، طوریکه حواسم به دقتش نبود اصلا. اما بعد از چندلحظه سکوت، تو فکر عمیقش گفت: مثلا می‌گن سوزِ هندونه، سوزِ خیار

 

 

 

  Comments ()
شعرخوانی by: حُسنیه

 

دایی و پسرا تو رختخواب رفتن. خیلی مردونه و سه نفری دراز کشیده‌ن و حرف می‌زنن. مثلا میخوان بخوابن. محمدحسین میون حرف‌اش می‌گه: دایی ممد می‌دونی شعر جدید مامان چقد قشنگه. دایی‌شم می‌گه تو ذهنته یعنی؟ می‌گه همه‌ش نه، ولی ... شروع می‌کنه به خوندن. بیت اول رو که می‌خونه می‌گه، اینجا نمی‌دونم چی بود اما بعدش می‌گه... باز دوباره هی می‌گه باز نمی‌دونم اینجاش چی بود اما آخرش می‌گه...

 

وقتی خوابیدن، داداشم میاد پیشمون و می‌گه: آبجی محمدحسین خیلی شبیه خودت شعراتو می‌خونه‌ها؛ کاملا عین خودت و لهجه‌ی شعری‌ت ادا می‌کنه.

 

چقدر این یادداشت جزو قشنگترین یادداشت‌ها شده برام

 

مزه‌ش مطمئنا هیچ‌وقت از یادم نمی‌ره

 

 

 

 

 

 

  Comments ()
تجاوز خوب است گاهی by: حُسنیه

 

دکتر پوست با خنده می‌گه: گریه کمتر کن دختر! یا خودش می‌یاد یا نامه‌ش

 

من که می‌دونم ولی پسرا، این گودی زیرچشم سالهاس که فقط برای شماس؛ وقتی‌که هر نیمه‌شب با گریه زمزمه می‌کنم لاحول و لاقوة إلا بالله... العلیُّ العظیم...

 

گودی زیر چشم هیچ‌ مادری خوب نمی‌شه خانم دکتر! تا وقتی‌که قانون برای مادری‌کردن، دلیل اعتیاد و مجرم اخلاقی بودن "اونهم نه با یک پرونده‌ی اخلاقی در نیروی انتظامی و مزاحمت در حد شلاق با تعلیق" بلکه لابد در حد تجاوز در رد صلاحیت پدر می‌خواد

 

باید بنویسم ولی. تجاوز گاهی کردنی نیست آقای دادستان. اعتیاد گاهی عملگی نمی‌آورد جناب قاضی. اما بی‌محبتی و بی‌پدری و بی‌مسئولیتی و بی‌غیرتی، هم عملگی می‌آورد هم تجاوز. حدَّش بزنید، از پدری ساقط کنید مردانی را که نیم‌نگاهی پدری‌کردن بلد نبودند، حتی در حد یک غریبه‌ی عابر

 

 

  Comments ()
من در مسلکِ مسئول by: حُسنیه

 

دارم برای یکی از نیروهای نشریه توضیح می‌دم که هدف من از این متنی که می‌خوام، نگه‌داشتن کانون گرم خونواده‌س؛ اینکه بگیم چطور می‌شه با یه شوهر بدبین و حسّاس رفتار کرد یا با پوشیدن چه رنگ لباس و مدل مویی شوهر رو به آرامش رسوند یا حتی‌تر به مردها باید آموزش بدیم برای تولد همسرشون چطور هدیه‌شون رو کادو کنن و چطور تقدیمش...

 

آخر صحبت می‌گه از این هدف‌ت خیلی خوشم اومد. خیلی عالیه که به این جزئیات می‌خوای بها بدی و توجه کنی...

 

و بعد من می‌مونم با تفکری عمیق که واقعا همه‌ی زن‌ها با این رفتارها به‌نتیجه می‌رسن؟ یا خودِ من که اینها رو فوتِ آب بودم و تو خون‌م عجین شده بود به کجا رسیدم؟

 

یادم باشه تو تماس بعدی به این نویسنده‌م بگم قسمت‌های دیگه‌ی این مطلب زنجیره‌ای رو به محبت و رسیدگی به‌اندازه بپردازه. خانم‌ها باید بدونن بعضی مردها جنبه‌ی محبت زیاد رو ندارن. خانم‌ها باید بدونن محبت زیاد هم باعث گندیدگی می‌شه. مثل آب زیاد برای یه گل.

 

حالا بماند که باید فکر کنیم تو اتاق فکرمون که خوب این زن بقیه‌ی محبتش رو کجا خالی کنه اگه برای شوهرش ظرف و اندازه قائل بشه؟

 

وای اگر زنی پُر از احساس باشه. یعنی باید بگیم زن‌های احساسی نباید ازدواج کنند؟ یا چه‌جوری شوهری پیدا کنن که مث خودشون سرشار از احساس باشه و نیازش به محبت هم بالا تا کار خراب نشه.

 

چقدر مسئول نشریه‌‌هایی که اختصاصی زنان نیس، خوش‌به‌حالشونه که به این خوددرگیری ذهنی دچار نمی‌شن

 

 

 

یه "خدایا به امید خودت" می‌گم و پا می‌شم به غذای روی گاز سری بزنم؛ بچه‌ها مطمئنا دیگه گشنه‌شون شده

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه