حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
گردشِ چشم by: حُسنیه

 

 خونواده‌م دارن از اجاره‌نشینی درمیان؛ شاید تا یه هفته دیگه. ولی من و پسرا نمی‌تونیم باهاشون بریم چون واحدشون فقط دو اتاق داره. خیلی امروز دلم گرفته. خیلی دلم می‌خواست می‌فهمیدم امروز، خانم‌های کشورم از امام‌رضاشون چی خواستن. امروز خیلی دلم تنگ بود، مدام غزل رضوی‌مو می‌خوندم و گریه می‌کردم. خیلی هم خواسته ندارم و نداشتم، همینکه با پسرام هستم خوبه اما کاش به حق امام‌رضا، کاش به لطف حضور و کرمش، کاش به‌حق جوادش، هیچ دختر و زن بی‌سرپرستی مجبور به تن‌فروشی نشه.

روز زیارتی امام رضا، زنان بی‌سرپرست رو از دعاهاتون بی‌نصیب نذارین

 

 

 

  Comments ()
دردسرهای ریاضی by: حُسنیه

 

میخوای 1 عدد شکلات 9 تومنی بخری، اما فقط 4 تومن پول داری. باید چند تومن از مادرت بگیری که بشه 9 تومن؟

 

1 رو بعلاوه‌ی 9 کنم؟

 

نه محمدحسن ببین، اینکه میخوای یکی شکلات بخری، اصلا ربطی به مسئله نداره الان. مهم قیمتشه. مهم اینه که تو فقط 4 تومن داری اما قیمت شکلات 9 تومنه. چند تومن کم داری؟

 

9+4= 13

 

محمدحسنم، ببین؛ 9 تومن باید داشته باشی. 9 تا دایره بکش. اما فقط 4 تومن پول داری. 4 تاشو رنگ کن. حالا از مادرت چند تا دیگه بگیری میشه 9 تا؟ چند تا ازین دایره‌ها رو رنگ کنی، همه 9 تا رنگ میشه؟

 

با دقت دایره میکشه و رنگ می‌کنه و می‌شمره و می‌گه: 1، 2، 3، 4، 5... می‌شه 5 تا.

 

پس چند تومن از مادرش بگیره؟

 

5 تومن

 

پس می‌گیم از 9 تومن فقط 4 تومن داره. یعنی کم داره، بقیه‌ش رو نداره. کم یعنی منها، مگه نه؟ اینجا نباید بعلاوه می‌کردی.

 

...

 

این تازه یه شکل یاددادن مسئله‌ی ریاضیه. دیروز از ساعت 2 که از دانشگاه برگشتم، اونم درس 4 واحدی و تخصصی مترجمی، شاید فقط یه ساعت‌مون به ناهار خودم‌و حرف‌زدن گذشت. کیف مدرسه‌شون رو که باز کردن برای انجام تکالیف، دیدم که ماشالله، فردا که امروز باشه، هر 5 تا کتاب‌شون باید خونده بشه و من بعنوان مادر باید باهاشون کار کنم. مشق‌شون تمام شد. مشکلی هم نبود. جمله‌نویسی‌شون رو هم تو یکساعت انجام دادن؛ یعنی اینقدر براشون سخت بود که بتونن جمله‌های معنی‌داری بنویسن اونم با اون کلمه‌های خاص. می‌موند علوم. سری به آزمایش لوبیاشون زدن. دیدن لوبیاهای نارنجی‌شون، جوونه زدن. چقدر هم قشنگ بود. جوونه‌های سفید تو ظرف آزمایشی که سه روزه منتظرشن، براشون جذاب بود. انگار خودشون خلقش کرده بودن. جواب آزمایش رو توی کتاب نوشتن و گذاشتنش توی کیف. قرآن و هدیه آسمانی هم داشتن و باید درس جدیدش رو پیشم مرور میکردن و با صدای بلند می‌خوندن. تو این درسها هم مشکلی ندارن و نداشتن اصلا.

 

حالا فقط می‌موند پلی‌کپی ریاضی‌شون با 10 تا مسئله. شروع کردن به خوندن اولین مسئله، دیدم محمدحسین داره برای خودش یه گوشه می‌خونه و انگشتش رو بالا میاره و حل هم میکنه، اما محمدحسن از همون سوال اول ازم می‌پرسه که مامان سوال اول رو حالا باید جمع بزنم؟ گفتم سوال رو بخون. خوند، داشت اشتباه هم حل میکرد. همین باعث شد که بفهمم مسئله ریاضی رو خوب تو کلاس نگرفته. کتاب ریاضی‌ش رو باز کردم و دیدم بله از 7 تا مسئله‌ی ریاضی توی کتاب فقط 3 تاش رو درست داره. یه‌ضرب همه رو جمع زده بود. معلمش‌ هم اصلا وقت نکرد کتابش رو چک کنه و حتی نمره هم نداده بود.

 

شروع کردم باهاش کار کردن. از مدادرنگی گرفته تا عدس تا انگشت دست و گوجه‌های تو یخچال، همه رو به کمک گرفتم تا مسئله‌ها رو یاد بگیره. خیلی هم خسته بودم. دلمم پیش درسهای خودم بود. دائم فکر میکردم به یه کتاب درسیم که هنوز تهیه نکرده بودم و ترجمه‌ی درس دیگه‌ای که خیلی برام مهم بود همه تو ذهنم می‌اومد. برای همین تو سه وقت مختلف براش برنامه‌ریزی کردم که خودش هم خسته نشه. تو این سه وقت با استراحت بین‌ش، حدود 20 تا مسئله باهاش کار کردم و آخر، ساعت 9 و ربع شب بود که یاد گرفت و هی تند تند حل می‌کرد و من از خوشحالی بال درمی‌آوردم.

 

دیشب که بعد از درست حل کردنش، می‌گفتم بزن قدش و دستامونو محکم میزدیم به هم، به این فکر کردم این اگه یه روزی مهندس بشه یا معلم، یا حسابدار یا گرافیست یا ورزشکار، می‌دونه که یه‌روزی یه سنّی هیچی از حساب و کتاب سرش نمی‌شد و اگه مادرش نبود، این الان تو این موقعیت قرار نمی‌گرفت؟ اصلا چقدر از ماها تو این موقعیت فعلی‌مون این قسمت از ماجرای پرپیچ و خم زندگی‌مون رو یادمونه؟

 

 

  Comments ()
آقای متروی شهر تهران! اینجا رو بخون by: حُسنیه

خب ببین آقای مترو! تو باید درنظر می‌گرفتی که بچه‌های شهرستانی، هنوز با ادبیات تهران آشنا نیستن و امکان داره مادرشون سفر نیم‌روزه‌ی کاری به تهران داشته باشه و یادش بره بعد ازینکه از مترو استفاده کرد، بلیطش رو بندازه دور و اشتباها با خودش بیاره خونه و بچه هم اتفاقا سواد داشته باشه و بتونه بخونه روش رو و اهل سرک کشیدن توی کیف مامانش هم باشه که شاید غیر از شکلات پاستیلی که خریده، خوراکی دیگه‌ای هم آورده باشه و یادش رفته باشه نشون بده و خیلی تصادفا هم با بلیط متروی شهر شما برخورد کنه که روش نوشتین: بلیط تک‌سفره!

خب منهم می‌ترسم وقتی یهو از پشت میاد و دستشو میذاره رو شونه‌م و وقتی با ترس نگاش می‌کنم، از بغض فقط انگشت اشاره‌ش رو سمت کارتی ببره و هی هم تکونش بده سمتش که یعنی این چیه و بخونش خودت...

بعد می‌خونم و هیچی نمی‌فهمم و بهرحال حسینمه دیگه، زرنگه، به یه کلمه اکتفا می‌کنه، یعنی بغضش اجازه‌ی بیشتر حرف زدن رو نمی‌ده و می‌گه: " تک‌سفره؟ میخوای بدون ما بری کجا سفر؟"... بعد هم بره

خب ببین آقای مترو! اینجا رو بخون و اصلاحش کن. چون درسته حسابی روی اعصابش رفتم با خنده‌هام اما بچه قلبش کوچیکه، زود به تپش می‌افته. اگه جای حسینم، خدای نکرده حسنم این کارت رو می‌دید، می‌دونی چی‌میشد؟ این پسرم دوس نداره پیش خودش بشینه و تحلیل کنه، همون‌جا برای خودش می‌بُرّه و می‌دوزه و شب موقع خواب هم بغلم نمیاد. حالا معلوم نیست کِی می‌خواست به روم بیاره و از غصه‌ای خودش رو خلاص کنه.

نکن آقای مترو! خوبیت نداره. به فکر کانون گرم خونواده‌ی سه نفره‌مون هم باش

 

 

 

 

 

  Comments ()
روز کودک by: حُسنیه

روز کودک باید به مادرِ کودک خوش بگذره. اصلا کی گفته باید به بچه خیلی خوش بگذره. اصلا باید قانونش کنن که اگه مادری شاد باشه، کودک که سهله، یه دنیا رو شاد می‌کنه. این خبرنگارایی که تو خیابون یهو جلو آدما رو می‌گیرن چرا نبودن دیروز که ازم بپرسن خانوم! بهترین خاطره‌ی این‌روزهاتون چیه و من یه لبخندی بزنم و دوربین رو هم نگاه کنم و بگم: بهترین لحظه‌ی دوست‌داشتنی من دیروز بود؛ وقتی به قنّاد می‌گفتم که اسم پسرامو روی کیک بنویسه.

 

 

 

  Comments ()
خانم‌ها زرنگ باشید by: حُسنیه

 

توی آرشیو دلم هرزمانی بگردم، پُر از مطلبم. تفکیک جنسیتی‌ش هم کردم. مطالب مردونه‌م با مطالب زنونه‌م جدان. اما هیچ‌وقت دوست نداشتم و ندارم برخی ازین تجربه‌ها رو به کسی بگم، براشون رمز گذاشتم تا هیچ‌وقت هیچ‌کسی نخونتشون. ولی این یه نمونه رو استثنا قائل می‌شم و از بایگانی مخصوص خانوما درش میارم و می‌نویسم و می‌گم که اگه در شرف جدایی هستید، همون ابتدا خواستار نفقه‌تون باشید. اگه بچه دارید و عهده‌دار بچه هم هستید، حتما اینکار رو بکنید. مثل من فک نکنید بعد از چهار سال قراره قانون خدا به عدالت اجرا بشه و موقع رسیدگی به حق و حقوق، نفقه‌ی این مدت رو هم بگیرین. هجی میکنم برای خودم تا زخمش بیشتر تو دلم فرو بره؛ نفقه یعنی هزینه‌هایی که تو این مدت در وظیفه‌ی کلمه‌یی بنام "پدر" بوده؛ قانون لعنتی‌مون اصطلاحی داره بنام نفقه‌ی معوقه، که گرفتنی نیست. اصلا حقی برای خواستنش هم نداری.

 

زرنگ باشید خانوم‌های نشوز! نیمه‌مطلقه! متارکه! یا هر اصطلاح زشت دیگه. احساس رو در منطق‌تون حل کنین. زرنگ باشید.

 

 

  Comments ()
مامانِ درگیر by: حُسنیه

دارم دنبال یه مشاور خوب کودکان می‌گردم تو شهرمون. یه مشاوری که ترجیحا آقا باشه. محمدحسنم داره اذیت می‌شه.

فکر می‌کنم غیر از اونی‌که من بخاطر اونها از خیلی حق‌ها و تمایلاتم گذشتم و دارم می‌گذرم، اونها هم بخاطر من، به اندازه‌ی سن‌شون از برخی حق‌ها و تمایلاتشون گذشتن. و الان حس می‌کنم محمدحسن رو باید کمک کنم، بیشتر از قبل.

می‌خوام مشاورش آقا باشه که تو همون یه ساعتی که با هم حرف می‌زنن، محمدحسن بدونه با یه مرد طرفه؛ فقدان مرد تو زندگی‌ش داره خیلی نمایون می‌شه.

محمدحسن با همه‌ی حقیقت نگفتن برخی مسائل و اتفاقات مربوط به مدرسه و رفقاش، داره کمی می‌ترسوندم. نمی‌دونم این رفتاراش طبیعیه یا نه. معمولا یه‌روز درمیون بهشون 200 تومن، 100 تومنی می‌دم تا بذارن تو قلک‌شون. یا هفته‌ای دو روز رو بجای اینکه سه تا ساندویچ خونگی با یه میوه بذارم تو کیفش، سه‌تا ساندویچ بدم و یه دویست تومن که خودش از بابای مدرسه، کلوچه یا کیک بخره.

اما پریشب که داشتم کیف پولمو ردیف می‌کردم، یه دوتومنی توش بود و یه پنج تومنی. محمدحسن با خنده دو تومنی رو گرفت و گفت این مال من، گفتم نه مامان، من فردا دانشگاه دارم، اینو بذار بمونه فعلا. بعد رفتم سر درسم. صبح که خواب بودن و من راهی شدم، دیدم دو تومنی تو کیفم نیست. کلاسم که تموم شد و برگشتم خونه، بهش گفتم راستی محمدحسن دوتومنی رو شما برداشتی؟ خیلی جدی گفت نه.

گفتم میدونی چی شد، نبود تو کیفم. درحالیکه دیشب بود، دیدی که. بعد حرفی نزد، تا اینکه شب شد و داشتم کیفشون رو نگاه می‌کردم و دفترشون رو می‌دیدم که خانم معلم چیزی ننوشته باشه برام. دیدم ساندویچ هر دو تو کیفشون مونده و برای اولین‌بار هیچ ساندویچی رو نخوردن. خیلی تعجب کردم، سر کامپیوتر بودن، بهشون میگم شما دو تا امروز تو مدرسه چی خوردین پس؟ محمدحسین میگه داداش پول داشت و از بابای مدرسه چند تا شیرین‌عسل و بیسکوییت خرید. گفتم محمدحسن پول داشتی مگه؟ گفت آره پدرجون تو مسجد بهم داد. گفتم چه رنگی بود: گفت آبی.

 میدونستم درست نیست حرفش و داره از خودش میگه.

 از بابا پرسیدم که مطمئن شم، گفت نه، پولی نداده.

نتونستم به محمدحسن نگم. بازیش که تموم شد، رفتیم حیاط، دو نفری. بهش گفتم باید بهم میگفتی محمدحسن؟ من میدونم پول من رو سر جاش نذاشته بودی، دوست داشتم بهم میگفتی. گفت اگه میگفتم نمیدادی

.....

حالا دارم به خیلی چیزها فکر میکنم، فکرم خیلی مشغوله

یادمه قبل‌ترها، حدودا دو سال پیش، محمدحسین بهم می‌گفت "مامان چرا ازدواج نمی‌کنی؟ "بخاطر یکی دو مسأله که تو خونه حرفش پیش اومده بود بین خونواده‌م و بخاطر تیزبودن گوشش شنیده بود داشت بهم میگفت"، من که حسابی از حرفش شوکه شده بودم، بهش گفتم وای مامان، نه، ما باید سه نفری با هم زندگی کنیم. گفت خب با هم زندگی می‌کنیم، ولی میشیم 4 نفر. گفتم نه؛ من نمیخوام شما رو از دست بدم. گفت مامان ما رو از دست نمیدی که، ما هم پیشتیم و باهات زندگی می‌کنیم خب."

خب میفهمم این درک یه بچه‌ی کوچیکه از یه پدری که دلش بخوادتش و بهش افتخار کنه. میفهمم اونم نیاز داره. میفهمم خواسته بهم بگه همون یه‌باری که همکارهای مرد رو تو موقعیت‌های مختلف می‌بینه و بهشون دست مردونه  می‌ده و یا یه‌باری که نقاشی‌ش رو بهشون نشون داد و با تشویق مردونه روبرو شد و حتی یه‌باری که همکاری براش نقاشی کشید و تا مدتها شبها به همون یه نقاشی خیره میشد و افتخار میکرد و حتی برای همه‌ی اعضای خونواده تعریف می‌کرد که این نقاشی رو کی کشید براش...

می‌فهمم اما ...

لعنت به قانونی که تا این‌حد نمی‌فهمد ...

حالا بخاطر اینکه 6 تا درس اول کتاب بنویسیمشون رو نمره‌ی کامل گرفتن، رفته‌ن از کتابخونه‌ی سرِ کوچه برای خودشون با پولی که بهشون دادم، یه چیزی بخرن

  منم برم به چند جا زنگ بزنم، شاید مشاوری گیر آوردم

 

 

 

 

  Comments ()
اولین املای کلاس دوم by: حُسنیه

 

با داداشم از دادگاه صبح اومدیم بیرون. آسمون رو که دیدم، یه نفس با چشم بسته قورت می‌دم و یه الحمدلله‌یی می‌گم. بااینکه قطعی نیست هنوز و نمیشه دل بست اما باز هم جای شکرش باقی بود یه عالمه.

یه‌راست می‌خوام برم مدرسه‌ی بچه‌ها، بدون اینکه جلسه باشه یا کار خاصی داشته باشم، می‌خوام برم ببینمشون. داداش منو می‌رسونه مدرسه و خودش می‌ره. با معلم کلاس دوم پسرا آشنا میشم که همون معلمی نبود که روز اول تو کلاس بچه‌ها با مادرا صحبت کرد. تا گفته‌م مادر دوقلوهام، گفت: شما مادرشونین؟ با خنده می‌گم اهوووووم، چطور؟ می‌گه آخه شبیه هم نیستین. می‌گم نگید تو رو خدا، ما خیلی هم شبیه همیم

 

همین الان اولین املای سال دوم پسرا رو گفته‌م. داشتم نمره‌ی بیست محمدحسن رو می‌دادم و زیرش شعر سال قبل رو که برای نمره‌ی بیست‌شون گفته بود‌م رو می‌نوشتم و با صدای بلند و آواز می‌خوندم. صدای محمدحسین درمیاد که، حساب نیست، امسال باید یه شعر دیگه برای نمره‌ی بیستمون بگی. پسر عینکی‌م می‌گه: مامان، همون شعر پارسال رو برام بنویس، ایراد نداره.

 

نوبت به املای محمدحسین می‌رسه، می‌شه 18، می‌گم تو ذهنم برای 18 شعر ندارم اصلا آقااااا. بااینکه یه دقیقه قبلش اصلا حاضر نبود شعر تکراری براش بنویسم، شعر "بیست شدی و بیست شدی، از بوسه‌هام خیس شدی

"رو می‌خونه و با جدیت می‌گه خب بنویس هیجده شدی و هیجده شدی، از بوسه‌هام خیس شدی

فقط با تعجب نگاش می‌کنم

 

ولی دارم فکر میکنم باید شعر جدید بگم خب، حق دارن.

هر پیشنهاد و قافیه برای دوبیتی رو پذیرا هستم درضمن

 

 

  Comments ()
مادر پسر بودن by: حُسنیه

دیشب داشتم فیلم عروسی داداشم‌اینا رو نگاه می‌کردم. بابام، برای هر دو تا یه روز عروسی گرفته بود. فروردین 90. دو تا داداشا تو یه روز لباس دامادی پوشیدن و عروساشون رو آوردن. از زیبایی تصویرش هرچی بگم کمه. دو تا پسر تو کت و شلوار دامادی با دو تا عروس سر تا پا سفید و دو تا ماشین عروس. اینجا یه رسم قشنگی دارن موقع لباس دامادی پوشیدن. بزرگترهای داماد براش لباس رو می‌پوشن. اول از پدربزرگ‌ها شروع می‌کنن.

بابابزرگم؛ پدر مادرم یعنی،  بلوز یاسی دو تا داداشامو می‌پوشه و تک‌تک دکمه‌هاشو می‌بنده.  و چون آقاجونم یعنی پدر پدرم زنده نبودن، عموی بزرگم به نیابتشون کت دو تا دامادها رو تنشون می‌کنه. بعد نوبت می‌رسه به پدر. پدرم با حفاظی که دور داداشام نگه می‌دارن، شلوار دامادی رو پاشون می‌کنه و کمربندشون رو سفت.

دقیقا ازینجای فیلم به‌بعد بود که گریه‌م گرفت. قسمت ناب فیلم همینجاست. وقتی‌که مادرم با اونهمه عظمت مادری‌ش، که دیگه  قدش به گردن پسرهاش می‌رسه الان، با روسری گیره‌زده و چادررنگی روی سرش خم می‌شه و کفش دامادی پسرهاشو برمی‌داره و روی پاهاش جلوی پای پسرهاش، می‌شینه، دستش رو گره می‌زنه دور پای داداش‌هام و کفش قدیمی تو پاشون رو درمیاره و کفش دامادی پاشون می‌کنه. این تصویر جزو ناب‌ترین تصویرهاست که پسر رشیدت با لباس دامادی جلوت ایستاده باشه و تو نشسته جلوی پاش و مث همون روزهای بچگی کفش پاش کنی

 

 

 

  Comments ()
کلاس دومی‌هام by: حُسنیه

 

شیرین‌زبونی‌ش خیلی توی ذوقم می‌زد. پیرایشگاه پریروز رو می‌گم. از قبل براشون نوبت گرفته بودم و ساعت 4 و نیم رفتیم سمتش. کتاب درسیمم همرام بود تا اگه بشه بخونم. می‌دونستم میشه درس بخونم. چون طبق تجربه، پسرا که با آقای آرایشگر مشغول صحبت می‌شن و اگه هم حرف کم بیارن، مجله‌ی پسرونه‌ی مدل مو رو می‌بینن، من‌هم می‌تونم از وقتم استفاده کنم.

 

ولی پریروز خیلی جالب بود. یه هم‌سن هم پیدا کرده بودن و با هم مشغول تماشای مجله و صحبت درمورد مدل‌هاش شده بودن و انواع مدل‌هاش می‌خندیدن. اولش که خنده‌ی زیادشون نمی‌ذاشت یه خط هم بخونم، بعد هم رگ علمی محمدحسین زده بود بالا و برای آقای آرایشگر از جدیدترین خبرهای علمی‌ی که از اخبار تی‌وی شنیده بود می‌گفت و سوتی‌هایی که این‌وسط می‌داد و سر‌به‌سرهایی که آقای آرایشگر باهاش داشت، حسابی مانع پیشرفت علمم شده بود :)

 

 

 

یکی از سوتی‌هاش جالب بود. می‌گفت دکتری صحبت می‌کرد باید مسواک‌هاتون رو هر سه ماه عوض کنین. بعد آقای آرایشگر گفت: "من که تا چند سال مسواکمو دارم و دندونمم سالمه. حالا نگفت دلیل حرفش چی بود؟" محمدحسین جواب داد: خب نمیدونم ولی می‌گفت باید هر سه ماه دندون‌تون رو عوض کنین. بعد آرایشگر وسط قیچی‌زدن کلی می‌خندید و می‌گفت: "برو پسر، برو، دندون رو هر سه‌ماه که نمی‌شه عوض کرد". محمدحسین هم یهو سوتی‌ش رو فهمید و کلی خندید برا اشتباهش

 

امسال پسرهای من با کیف و کفش و بلوز و شلوار جدید نرفته‌ن مدرسه. یعنی من اثبات کردم به خونواده‌ها که می‌شه وسایل رو سالم نگه داشت‌ها. و بچه‌ها رو از کوچیکی منظم و مرتب بار آورد. بعد از آرایشگاه، کفش اسپرت‌شون رو که بعد از اتمام سال اول، چند باری فقط استفاده کردن، به برکت صندل‌های پسرونه‌ی تابستونی، از انباری بیرون آوردیم و شستیم. کیف‌ها رو هم از قبل شسته بودیم. شب برای فردایی به‌یاد موندنی، زود به رختخواب رفتیم و خوابوندمشون و خودم تا یکساعتی بعدش انقدر گریه کردم تا سبک شدم و آخر خوابم برد. :)

 

بلاخره صبح مدرسه اومد. خداروشکر کردیم از نعمت خیلی خوبش. از ساعت 6 برنامه کودک پخش شد و باعث می‌شد سرِ حال صبحونه بخورن. منهم که همش در حال بدو بودم. فقط صدای عروسک برنامه رو می‌شنیدم که بیدار نمی‌شد و مجری داشت با حرص‌خوردن بیدارش می‌کرد. طوری‌که حسابی استرس‌آور بود. کارشناسان کودک سلام.!

 

 

 

 

طبق معمول، دو ساندویچ خونگی درست میکنم؛ از پنیر خامه‌ای و گوجه و یه سیب می‌ذارم کنارش برای تغذیه‌شون. بلاخره سه‌نفری راهی شدیم. مامان می‌گه صبر کنین از زیر قرآن ردتون کنم. اول من رد می‌شم که عکس بندازم زودتر. بعد بچه‌ها به نوبت قرآن رو میبوسن و از زیرش رد می‌شن. مامان هم آب رو می‌ریزه پشتمون. و می‌گه خودش رو می‌رسونه تا مراسم مدرسه رو ببینه. تو راه از خانم معلم کلاس دومی‌های سال گذشته حرف می‌زنن. با کلی دلیل قانعشون می‌کنم که یه‌وقت جلو دیگران یا خود خانم معلم، نگن خیلی چاقه، زشته.

 

 

 

 

مدیر و ناظم‌شون انگار انتظار نداشته‌ن ببیننشون؛ کلی با دیدنشون ذوق کرده‌ن. یه یکساعت و نیمی برنامه داشتن زیر آفتاب. یه آقای سپاهی رو هم آورده بودن که بخاطر دفاع مقدس حرف بزنه. حتی یه کلمه‌ش رو بچه‌ها نفهمیدن. حتی یه کلمه. کاملا ظرفیت حرف‌هاش، برای دبیرستانی‌ها بود. مسئولین آموزش و پرورش خسته نباشید.

 

با صف می‌رن تو کلاس. در حال فیلم، منهم از زیر طاقِ‌ عبور رد می‌شم. میرم تو کلاس. بچه‌ها دوست صمیمی‌ و پارسالی‌شون؛ محمدجواد رو پیدا می‌کنن. "محمدحسین و محمدجواد رقیب همن" با هم می‌شینن رو یه میز. خانم معلم با مادرها صحبتی می‌کنه و برمی‌گردیم.

 

...

 

حالا بلوزشون رو درمیارم و می‌گم دینگ‌دینگ، وقت خوابه، دانش‌آموزان عزیز لطفا حمله به رختخواب. با رکابی‌های سفیدشون می‌افتن. طبق معمول بین‌شون دراز می‌کشم. هر دو دستم در انحصارشونه. نیم ساعتی طول می‌کشه. می‌خوابن. خیلی آروم دستاشون رو از گردن و کمرم جدا می‌کنم. بااحتیاط برق رو روشن می‌کنم و عکسی با رکابی‌هاشون درحال خواب میندازم.

 

 

 

  Comments ()
  by: حُسنیه

 

دلم روضه گرفته، دلم عزاداره. دلم یه دل سیر زیارت می‌خواد. دلم یه دل سیر گریه می‌خواد. نمی‌تونم. نمی‌شه. فقط می‌گن چرا نمیای مشهد. فقط می‌تونم ماه مهر  و نگرفتن دو سه ماه حقوق رو بهونه کنم. نمی‌تونم بگم طلسم 31 خرداد رو اینبار تو نهم مهر دوباره دارم. نمی‌دونم بعدش دادگاه چی می‌گه. نمی‌دونم. نمی‌تونم. اینروزها خسته‌م از بس هوا کم آوردم.

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه