حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
احترامِ نظامی by: حُسنیه

خیلی‌وقت بود مانتوسفید و شلوارسفیدمو نپوشیده بودم. درسته چادری‌ام و شاید مهم نباشه زیر چادر، مانتو مشکی تنمه یا نخیِ راه‌راه با پاپیون سفید، اما برای من خیلی مهمه و خیلی هم به روحیه‌م بستگی داشت و داره. این هیچ، چادر که ساده باشه، نه عربی و ملی و جلابیب، با فعالیت‌های مادرانه معلوم می‌کنه چه رنگ مانتو شلواری زیرش داری. دیروز سفید پوشیدم. مانتوشلوارسفید قدیمی‌م با آستین‌دست توسی و کفش یاسی و مقنعه‌ی مشکی. چادر رو سرم گذاشتم و کوله‌م رو پشتم‌و کلاه بچه‌ها رو هم روی سرشون و حرکت کردیم

 

حرکت کردیم برای خرید لوازم‌التحریر. تعداد خرید رو توی راه براشون می‌گم. نفری دو تا دفتر صدبرگ، مشق، یه 80 برگ املا، یه صد برگ ریاضی و یه صد برگ هم نقاشی. کل راه فقط داشتن تکرارش می‌کردن و بلندبلند فکر می‌کردن درمورد شکل دفتر مشق و املا و ریاضی و نقاشی. سال اول که 5 دفتری رو توی مشق تموم کرده بودن. نمی‌دونم سال دوم ابتدایی هم اینقدر مشق دارن یا نه.

 

از پله‌های لوازم‌التحریری دهخدا بالا می‌ریم. خودمون رو غرق می‌کنیم لای وسایل و بوی دفتر و مداد و خودکار. از تراش و پاک‌کن، لیوان و مدادرنگی و دستمال و دفترچه یادداشت گرفته تا دفترهایی با جنس و مدل متفاوت و کاوِر و طلق. من لوازم‌التحریر فروشی دهخدا رو خیلی دوس دارم. یه خالی شدن خاصی بهم دست داده بود. برای خودم فقط نوک پنج‌دهم می‌خرم. هم به دفتر نیاز ندارم هم خودکار.

 

کلاس دوم ابتدایی رنگش نارنجی مایل به قهوه‌ایه. یعنی مثل حس پارسال من، رنگش صورتی مایل به یاسی نیست. بچه‌ها بزرگ شده‌ بودن دیروز. بچه‌ها یاسی نبودن دیروز. تو انتخاب طرح و رنگ دفتر، دقت و عجله‌ی جالبی داشتن. یکی از این سرِ فروشگاه اون یکی رو که اون سرِ فروشگاه بود رو صدا می‌زد و ذوقش رو باهاش مشترک می‌شد.اطلاع‌رسانی آنلاین می‌کرد از انتخاب‌هاش. فروشنده‌ها هم ذوق می‌کردن از لابد جنس‌هاشون و افتخار می‌کردن که تونسته‌ن بچه‌ها رو جلب کنن.

 

دیروز من یه کناری ایستادم و تماشا می‌کردم. مثل سال گذشته نمی‌گفتم طرف پله نرو، خطر داره، کدوم رنگ رو میخوای برات بگیرم، این یکی جنسش خوب نیست، لیوانش بشکنه، محمدحسن ازم فاصله نگیر، از همه مهم‌تر دفترش 80 برگه نه صد برگ. پسرام سواد داشتن دیروز..

 حس نوی دیروز من بیشترش بخاطر محمدحسن بود. محمدحسن، دیگه نمی‌دید داداشش چه رنگ و شکلی می‌گیره. خودش انتخاب می‌کرد. من خوشحال بودم ازینکه می‌دیدم بلأخره نگرانی‌م برطرف شد و به استقلال رسید.

کل وسایلمون رو توی 4 نایلکس می‌ذاره خانم فروشنده و می‌گه قابل نداره، چهل تومن می‌شه. یه خودکار هم اشانتیون بهم می‌ده. از میون هشتادتومن جایزه‌ی نقدی‌م که روز قبلش از جشنواره گرفته بودم، چهل تومن جدا می‌کنم. بعد بچه‌ها نفری یه نایلکس برمی‌دارن. از پله‌ها میایم بیرون و از فروشگاه می‌زنیم بیرون. بوی خوبی می‌داد احساسمون. با وسایل تو دستمون، می‌ریم لوازم لباس‌ورزشی‌فروشی. یه لباس ورزشی می‌خریم و می‌ِیایم خونه. باید یادم باشه درمورد تجربه‌م از این خرید ورزشی حسابی بگم. فعلا فقط همین‌ رو بگم تا مادرهای دیگه از تجربه‌م استفاده کنن، اینکه من دیر فهمیدم لباس پسرونه، ورزشی‌ش قشنگتره، از کاپشن گرفته تا سویی‌شرت تا شلوارهای خونگی.

وقتی از راه رسیده بودیم خونه، بچگی می‌کردیم و کل نایلکس رو خالی. یهو دیدم با یه اتاق شلوغ و پر از وسایل نو مواجهم. لذت‌بخش بود.

 

 

حالا آخرین تخم‌مرغ‌های خونگی رو براشون آب‌پز کردم. می‌گم آخری، چون دیروز همه مرغ و خروس‌ها رو ذبح نمودن.

 

 

می‌برم سرِ سفره اما می‌بینم کاپشن شلوار ورزشی‌شون رو دوباره پوشیدن و نشستن پای برنامه‌ی شکوفه‌ها. می‌گم پا شین یه احترام نظامی بذارین ببینم.

 

 

 

  Comments ()
خاله‌شادونه مهمون شهرمون بود by: حُسنیه

 

 

از خودِ ظهر امروز، تو خونه داشتیم سرود "بارون میاد دوباره"‌‌ی خاله شادونه رو با پسرا تکرار می‌کردیم، محمدحسین از همه‌مون بهتر می‌خونتش. سه نفری عاشق این سرود بارونی‌م. امروز خاله شادونه مهمون شهرمون بود. با پسرا ساعت‌شماری می‌کردیم برای از نزدیک دیدنش. هزار و یک فکر و خیال داشتیم. اینکه با کدوم لباسش میاد و واقعا بین مردم هم همونیه که تو سیما اجرا میکنه یا نه؟ ساعت 6 غروب، برنامه شروع می‌شد. از ساعت 5 شروع کردیم به آماده شدن. سشوار موی پسرا و مسواک زدن و آماده کردن لقمه‌های خونگی برای چند ساعتی که بیرونیم و سرویس رفتن‌شون همیشه جزء واجباته از خونه بیرون رفتنمونه. وسط همه کارهای حاضرشدنمون، همش هم داشتیم حرف می‌زدیم. اینکه اگه مسابقه گذاشت کی جواب میده یا اینکه چجوری عکس یادگاری بگیریم و هی محمدحسین رو قانع کنم که خجالت نداره که، چرا میگی عکس نمی‌گیری. اینکه حتی چه شعرهایی رو میخونه و خدا کنه سرود "بارون میاد دوباره" رو حتما بخونه.

 

بلیط‌ها از تو خونه، تو دست‌شون بود. تا من بند کفشامو ببندم، دمِ در، به رفقای تو کوچه‌شون هم بلیط ها رو نشون دادن. با خوشحالی از رفقاشون خداحافظی می‌کنن و درحال پریدن، راه می‌رفتن. اصلا مث روزهای قبل نبودن. دو تا بسته پُفیلا هم می‌خرم براشون. یکی رو هم با طعم گوجه می‌خرم که خودمم اگه خواستم بخورم، زیاد بخورم. سه نفری راه می‌افتیم سمت استادیوم. جلوی در استادیوم، آدمک‌های زنده فضای جالبی رو بوجود آورده بودن. خیلی کم بزرگتر از بچه‌ها هم دیده می‌شدن. بلیط‌امون رو می‌دیم و می‌ریم داخل و جای خیلی خوبی می‌شینیم. حسابی دقت می‌کردم به بزرگترها.

نمی دونم چه معنی داره که پدر و مادرها هی با فاصله از هم بشینن. بین چند خونواده‌یی که اومده بودن، فقط یه زن و شوهرجوون کنار هم نشستن و پسرشون رو هم کنار دست مادره نشوندن. خیلی خوشم اومد. هی با خوشحالی نگاشون می‌کردم. اگه مادره می‌خواست با پسرش حرف بزنه، پدره هم خم می‌شد تا ببینه چی می‌گن و چی شده. هی وسطاش با هم حرف هم می‌زدن. مرد دستشو گه‌گداری می‌ذاشت پشت صندلی خانم ش و نگاش می‌کرد موقع حرف زدن. هی می‌خواستم به بقیه مردها بگم اینا رو ببینین و خجالت بکشین از نوع نشستنتون، ایییینه. ولی نمی‌شد.

میون همه اتفاقات قبل از برنامه، دیدن بچه‌هایی که بیمار بودن، دردناک بود. پسر کوچیکی که نابینا بود و هیچی نمی‌تونست ببینه و اصلا نمی‌تونست حتی درکی از رنگارنگی فضا داشته باشه تا بچه‌هایی که از بهزیستی اومده بودن. مشکلات مغزی‌شون خیلی بد بود اما بخاطر موسیقی چرا و چیه‌یی که پخش می‌شد، همش می‌خندیدن و شاد بودن. حس خاصی بهشون داشتم. خیلی سعی کردم گریه نکنم، مخصوصا اینکه می‌دیدم بدون پدر و مادر اومده بودن.

بلاخره خاله شادونه با لباس زنبوری و زرد و روسری بلند قرمز که تور سفید بهش وصل بود، از همون راهرویی که همه ما اومدیم داخل، اومد. جیغ می‌کشیدم همراه بچه‌ها. خیلی فضای شادی بود. خاله برای همه دست تکون می‌داد تا بره روی سِن و بچه‌ها هم از دیدنش رو صندلی‌هاشون ایستاده بودن و دست تکون می‌دادن.

پرید، شعر خوند، ورزش کرد، شادی داد، مسابقه گذاشت، دعا کرد. یهو بهش خبر دادن که همون پسره نابینائه میخواد شعر بخونه براش. می‌برنش رو سِن. خاله شادونه بهش گفت: بهم گفتن همه شعرایی که من تو برنامه می‌خونم رو بلدی. آره؟ پسره خیلی با شجاعت گفت: آره. خاله همه‌ی شعرها رو ازش پرسید. پسره با خود لحن خاله، همه‌شون رو میخوند. آهنگساز هم حتی آهنگش رو پخش می‌کرد. خیلی جالب بود.

اما وقتی صدای چیک چیک بارون رو گذاشتن، مث بچه‌ها پریدم، محمدحسن از ذوق من، دستمو گرفت و با دست خودش، بالا سرمون تکون تکون میداد. خاله شادونه گفت این موسیقی کدوم شعره؟ همه گفتیم باروووووووونه. خوندددیم. خیلییی خوب بود. دستامون رو تکون می‌دادیم تو هوا و می‌خوندیم: بارون میاد دوباره، با خود شادی میاره. سرود که تموم شد، خاله گفت: وای من می‌بینم بعضی مامانا هم شعرا رو همراه بچه‌ها می‌خونن. به افتخارشوووون یه هورااااااا و کفِ بلند....

 

 

  Comments ()
سفر به خیر by: حُسنیه

 

 

از ساعت 10 شب رفتیم تو رختخواب. قبلشم حسابی تو وان حموم خیس خورده بودن و بعد از نیم ساعت از حموم اومده بودن بیرون. انقدر خسته بودن و سبکی تنشون خوب بود که همون اولِ درازکشیدن، خوابیدن. نمی‌تونستم از کنارشون پا شم. همش به فردا فکر می‌کردم، به اردویی که باید برن. مجبور می‌شم به خاطر ناهار فرداشون، خیلی یواش، دستامو از زیر سرشون بکشم بیرون و پا شم برم آشپزخونه. یه پیمونه برنج رو که شسته بودم، می‌ذارم رو شعله برای آب‌کشی. تا فردا صبح قبل از ساعت 8، فقط دَم‌ش بدم. دو سه تیکه کبابیِ گوشت مرغ رو هم جدا سرخ کرده بودم از سرِ شب. باید فردا با کشمش، بذارم لای پُلوشون. عاشق این غذان. بدون هیچ رنگی. یه پُلوی سفید با چند کشمش و دو تیکه گوشت کوچیک. از طرف موسسه قرآنی‌شون می‌رن اردو. همه‌ی بچه‌های کلاس حفظ و روخوانی بهمراه مادراشون می‌رن. یعنی باید بهمراه مادراشون برن. اما این دو تا به خانم معلمشون انقدر اصرار کرده‌ن که ما قول می‌دیم از کنارتون تکون نخوریم ولی مامانمون نیاد و خواهش می‌کنیم و این حرف‌ها. خانم معلم خیلی تعجب کرد. وقتی داشت برام تعریف می‌کرد می‌گفت: تعجبم بخاطر این بود که یکی از پسرهای دیگه‌ی تو کلاس هم بهم گفت می‌شه جای مامانمون، عمه‌مون رو بیاریم؟ میگفت وقتی ازش دلیل خواستم جواب داد، آخه مامانم نمی‌ذاره خوب بازی کنم. همش می‌گه بشین. میگفت فکر میکردم شما هم اینطوری هستین که پسراتون نمی‌خوان باهاتون اردو برن. اما وقتی ازشون پرسیدم چرا نمی‌خواین مامانتون بیاد؟ گفتن آخه ما تا حالا براش سوغاتی نخریدیم، می‌خوایم با پولی که بهمون می‌ده، از امامزاده براش یه سوغاتی بگیریم.

جلوی خانم معلم ایستاده بودم و سرمو پایین گذاشته بودم تا اشک تو چشمم بره یه طرفی و لوم نده. هی با انگشت‌های پام با گل‌ای فرش، بازی میکردم. خانم معلم رو کرده بود به یه مادر دیگه و گفت: یعنی فکر یه بچه تا کجا می‌تونه بره و هضم کنه...

الان اما همش گریه‌م می‌گیره. نمی‌دونم چطوری بخوابم اصلا. دلم براشون تنگ می‌شه فردا. من دوسشون دارم. کاش می‌تونستم بهشون بگم من سوغاتی نمی‌خوام. پیشتون باشم راحت‌ترم.

 

  Comments ()
  by: حُسنیه

 

این از اون وقت‌هاس که مثِ خوره می‌چسبه به خواسته‌هات و ول هم نمی‌کنه

متعهد هم که باشی، بدتر. بیشتر دلت می‌خواد برای یکی باشی و صدای یکی برات باشه

مث یه بیماری می‌ندازتت

خواستنِ داشتن صدای مردونه

صدای مردونه‌یی که مال خودت باشه صاحبش

لذتی که فقط خودت ببری 

صدای مردونه‌یی که فقط بخوای حرف بزنه

ساعتها

از هر چی و هر کجا

صدای مردونه‌یی که خودت انتخابش کرده باشی

هر وقت هم خواستی تماسش بگیری تا به لحن سلامش هی سکوت کنی

هضمش کنی

با سلول‌های بدنت یکی‌ش کنی

تمام این خواسته‌ها وقتی دفن میشن

یعنی

اشکهایی که

 

بهمراه

 

آب

 

قورت

 

داده می‌شه

 

 

 

 

 

  Comments ()
  by: حُسنیه

 

 

دیروز که جلوت، چار دست و پا به سمت عقب می‌رفتم تا ازت دور شم، تا از دورشدن‌م یه کوچولو غصه بخوری، تا ترغیب شی حرکت کنی.

انگشتمو حتی تکون می‌دادم که بیا، بیا، تو هم مث من چار دست و پا شو و حرکت کن. بخاطر ذوق کردنم حرکت می‌کردی و می‌خندیدی، بدون دندون...

برای امروزی‌ست که روی صندلی‌م می‌شینی، پشت کامپیوترم. برای امروزی‌ست که سند شیطنتت، روی دست و پاهات مشخصه. برای امروزی‌ست که

...

 

برای فرداست که سربلندی‌ت رو ببینم

 

 

 

 

 

  Comments ()
توفیق by: حُسنیه

 

وضو می‌گیرم

پرینت ترجمه رو جلوم باز می‌کنم

بسم الله  رو که می‌گم

حس خاصی بهم میده

باید حواسم باشه

ترجمه‌ی خطبه‌ی حضرت زینب در شام، با ترجمه‌های دیگه‌م فرق داره

 

 

  Comments ()
  by: حُسنیه

 

 

امان‌م بده

می‌ترسم از این خطوط

 

  Comments ()
  by: حُسنیه

 

 

یعنی این پرنده چه معنی می‌تونه داشته باشه تو جزوه‌ی ترجمه‌م که محمدحسن کشیده؟

 

  Comments ()
خوب بود by: حُسنیه

 

 

 

  Comments ()
مهربان‌بانو by: حُسنیه

 

 

فقط کافی‌ست تا سجاده‌ی خونگی‌مو به کیف سفر اضافه کنم

نگرانمان نباش بانو!

چادرم را به ضریحت گره می‌زنم

تا برات مشهدالرضا بدهی‌مان

 

  Comments ()
  by: حُسنیه

 

از وقتی که دوچرخه‌ی پسرا رو جک زدیم و لاستیکشون رو باد کردیم، حسابی دوس دارن با دوچرخه‌شون تو خیابون برن. این دو شب رو بهمراه مامان می‌ریم پیاده‌روی تا این دو تا هم برای خودشون رکاب بزنن. گاهی که به مامان و کارهاش خیره می‌شم، از شرمندگی آب می‌شم. شرمنده‌ی جوونی‌شم که داره همینطور پامون صرف می‌کنه، شرمنده‌ی وقت و اعصابشم که روی بچه‌ها خرج می‌کنه، خرج که سهله، هم‌پاشون بازی می‌کنه، داستان می‌گه، قرآن یادشون می‌ده. شرمنده‌ی اوقات فراغتشم که به نگهداری از پسرا می‌گذرونه تا از دانشگاه بیام. مث یه بغضی، باد می‌کنم وقتی باهاشم. من شرمنده‌شم، شرمنده‌ی مهربونی‌شم. من نمی‌دونم می‌تونه روز بهتری از زندگی رو هم ببینه یا نه. یا نه، اونم مث من، اینروزها، روزهای خوبشه. به همین قدر هم قانعه.

 

  Comments ()
من می‌مونم گاهی از اینهمه درک by: حُسنیه

 

دارم با پسرا کلیپ بلاگ تا کربلا رو می‌بینم. به اون کلیپی که بلاگ تا مکه رو داره نشون می‌ده که رسیدیم، ازم می‌پرسن این فیلم چیه؟ می‌گم یادتونه بهتون گفته بودم دوستام و بعضی همکارام دارن می‌رن کربلا؟ گفتن آره. گفتم انگار می‌خوان مکه هم برن. دوباره غرق فیلم می‌شم. غرق اللهم لبیک‌ش. محمدحسن دوباره ازم می‌پرسه شما میخوای مکه بری همراشون؟ جوابی نمیدم. نمی‌تونم جواب بدم. حسین بهش میگه مامان که نمی‌تونه بدون ما بره. حسن میگه خب ما هم می‌ریم باهاشون. حسین می‌گه نمی‌تونیم بریم دیگه، چون راهش خیلی زیاده، خسته می‌شیم، مامان نمی‌تونه ما رو ببره. حسن میگه ولی اینجا هم بعضیا با بچه‌هاشون رفته‌ن، تازه ما ازشون بزرگتریم. حسین می‌گه خب داداش اونا پول داشتن، مامان که نمی‌تونه پول ما سه نفر رو بده.

 

  Comments ()
ای جونم by: حُسنیه

 

محمدحسن علاقه ی زیادی به مسجدرفتن داره. محمدحسین اندازه ی داداشش اصراری نداره ولی. محمدحسن اما تمام تلاشش رو می کنه که هر شب همراه پدرجونش بره. تقریبا مثل پدرم که برطرف شدن تمام مشکلات مردم و کارهای مسجد رو به اهل خونواده ش ترجیح می ده، تأثیر گرفته. هر شب با علاقه ی خاصی بعد از افطاری، شال و کلاه می کنه که باهاش بره نماز. چند بار یهم که بابام نخواست ببرتش و خواست دو درش کنه، زود فهمید و با صداقت و اعتماد بچه گونه ش گفت پدرجون صبر کن، من که هنوز نیومدم.

محمدحسینم با یه کامپیوتر حسابی مشغول میشه ولی. مخصوصا کارهای نرم افزاری ش. یه ایرادهایی به کامپیوترم میده که اصلا نمیدونم باید چجوری درست کنم. بماند. الان که محمدحسین داشت به داداشش می‌گفت، بقیه‌ی نصب بازی بمونه برای شب و فعلا با همینها بازی کن. محمدحسن با یه حالت خاصی گفت: من که شب مسجدم. نیستم داداش....

 

  Comments ()
خصلت‌های خوب کودکانه by: حُسنیه

 

دیروز، پای صحبت بودم با مصاحبه شونده‌ای. معمولا پسرا موقع صحبت‌های کاریم، عادت کردن به آهسته صحبت‌کردن که هم زودتر مصاحبه‌م تموم بشه و هم چون چند سالیه این روند رو دیدن و شغلم رو کاملا می‌دونن، دقت کامل دارن که نباید صدام بزنن برای هیچ کاری. که البته تجربه‌هام سرِ این موضوع برا خودش یه کتاب میشه. اما دیروز یه اتفاق متفاوتی افتاد. یهو بحثشون شد، یهو شروع کردن سر هم داد کشیدن. محمدحسن که زود از کوره در می‌ره و چون زورش بیشتره، اول شروع کرد و یکی زد. داداششم کم نیاورد و سرش رو عقب کشید و یکی بهش زد. من همینطور وسط صحبتم که دارم این صحنه‌های عجیب رو می‌بینم که پا می‌شم برم جداشون کنم. پا شدن من همون و دور من چرخیدن برای از هم دررفتن همون. یعنی انقدر از دست هم عصبانی بودن که هی هم رو دنبال میکردن و داد می‌کشیدن هرکدوم که ماااامااااان داداشووو ببین. مخصوصا حسین، گریه می‌کرد و جیغ می‌کشید چون زدن‌های محمدحسن بخاطر بزرگتر بودنش، تنش رو بیشتر درد میاره. سر و صداشون زیاد شد. واقعا نمیدوسنتم باید چیکار کنم. وسط صحبت بودم هنوز. یکی دو بار عذرخواهی میکنم و هی دنبالشون راه میرم که کمتر هم‌دیگه رو بزنن. اما کار به حرکاتهای تکواندو شون که رسید، دیگه قطع کردم. خیلی بد شد. خیلی...

اما وقتی قطع کردم، دیدم هر کدوم چند تا لگد خوردن و صورت حسین و گردن حسن حسابی سرخ شده. انگار حسابی هوس کشتی و حرکتهای رزمی زده بود به سرشون. یه دل سیر خوردن و زدن هم‌دیگه رو. حسن افتاده بود و هی آخ آخ می‌کرد و سینه‌شو داشت که مثلا لگدت به سینه‌م خیلی درد داشت. حسین داشت با گریه نگاش می‌کرد. هیچی نمیگفتم. فقط نگاه میکردم. بعد کاملا رومو یه طرف دیگه کردم. بعد از مدتی دیگه صدای گریه هم نمی‌اومد. تعجب میکنم از سکوتشون. نگاه میکنم‌شون، میبینم که هر کدوم دارن همو نگاه می‌کنن و جای زخماشون رو به هم نشون میدن.

اوضاع خیلی زودتر از اونی که فکرشو کنم، آروم شد. دوباره صحبت تلفنی رو شروع میکنم تا بچه‌ها عذرخواهی کردنمو ببینن که چقدر شرمنده شدم.

مصاحبه‌شونده هم لطف بزرگی می‌کنن و بهم از سه خصلت خوب بچه‌ها می‌گن، خیلی به دلم نشست. انقدر که دلم می‌خواد اینجا ثبتش کنم: 1. میسازن اما خراب میکنن. 2. قهر میکنن اما زود آشتی می‌کنن 3.دلبستگی ندارن، زود فراموش می‌کنن

 

  Comments ()
جام رمضان by: حُسنیه

 

دو سال پیش همچین شبی، با کمربند قرمز، مسابقه تکواندو داشتم. اول شدم

یه سال پیش هم‌چین شبی، پسرا با کمربند زرد، مسابقه تکواندو داشتن و با دو مدال اومدن خونه

 

  Comments ()
غروبِ شام غریبان امام‌علی by: حُسنیه

 

پیرمرد نگهبان در ورودی کتابخونه‌ی مرکزی، به دختر چادری که با من وارد کتابخونه می‌شد گفت: امروز دوچرخه‌تو نیاوردی برات نگه دارم؟

دختر جواب داد: امشب رو بخاطر شام غریبان، چادر پوشیدم، نشد با دوچرخه بیام

 

 

 

 

  Comments ()
  by: حُسنیه

 

مفاتیح رو ورق می‌زدم و بازی می‌کردم با دعاهاش

یهو رسیدم به دعای أُم‌داوود

بستمش

از ترس

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه