حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
  by: حُسنیه
عیسی!‬
روزه‌ی سکوت نُه ماهه را‬
تاب ندارم‬
شش ماهه بیا و‬
لب بگشا‬
درد این بار ِ توهین و تهمت‬
کشنده‌تر است از‬
درد زایمان‬
بکرزایی را به نامم بزن‬
 
  Comments ()
ع ل ی by: حُسنیه

 

صورتش را

توی تنور آتش بیوه‌زنی

گرفته بود

 

 

 

 

  Comments ()
دُ ع ا by: حُسنیه

 

این‌روزها تجارت پُر سود رو از دست ندین

معامله کنیم با رفقامون

...

قول می‌دم به یادتون باشم

به یادم‌مون باشید

 

  Comments ()
سامی‌دخت م by: حُسنیه

 

هروقت

نفس آرومی می‌کشم

تو ذهنم میاد که

یکی داره دعام می‌کنه

تو مشهد

 

  Comments ()
مادران و قضاوت by: حُسنیه

 

- فدات بشم

- فدای من چی؟

 

 

مکالمه‌ی مادران دوقلوداری چون من را می‌شنوید با یکی از فرزندان. مکالمه‌ای که سعی می‌شود هیچ‌وقت بوی بی‌عدالتی نگیرد اما... اما لحظات انگشت‌شماری پیش می‌آید که خیلی هم ناخودآگاه به یکی از دو نفر ابراز علاقه کنی؛ لحظه‌ای که فرزند دیگر هم در آن سهیم است که فقط مستقیم اشاره نشده است اما فورا، ری‌اکشن نشان می‌دهد.

 

من یک مادرم و قضاوت هم نخوانده‌ام

اما

هر مادری باید قضاوت بداند...

 

  Comments ()
دَدِه‌ی من by: حُسنیه

 

باید یه روز بیکار بشم و برم ایران‌گردی فقط بخاطر اینکه فرهنگ‌لغتی بنویسم از اسم‌های مختلفی که طایفه‌ها و شهرها و قبیله‌های مختلف ایران به مادربزرگشون خطاب میدن. من خودم فقط دو سه نمونه از این اسم‌های عجیب و غریب رو شنیدم. کار از بی‌بی و عزیز و نن‌جون و مادربزرگ و مامان‌بزرگ و مامان راحله و ... گذشته. منظورم اسامی خاصه. مثلا خود من و پسرعموها و دخترعموهام، به مادربزرگ‌مون "خدابیامرزتش" می‌گفتیم: "دَدِه". خب این اسم برای خیلی‌ها معنی نداره اما برای ما یعنی مادرِ پدر. فکر می‌کنم فرهنگ‌لغت خوبی بشه. حالا هر کی می‌خواد کمکم کنه، همینجا کامنت بذاره و بگه خودشون چی خطاب میدن. سنگ اول رو بذاریم، بهتر ازینکه خاطره‌ی این اسم‌ها دفن بشن. هوم؟

 

  Comments ()
  by: حُسنیه

 

و

اگر شعر بگذارد

حالم خوب است

 

  Comments ()
مادر بی‌لپ‌تاپ مثِ ... by: حُسنیه

 

 

نوشته‌ها لحن دارن. صدا دارن. باید بدونی الان این نوشته رو باید با چه آوا و صامت و مصوتی بخونی. نباید همه رو ملایم یا خشن و خنده‌دار و غمگین حتی بخونی. این برام خیلی مهمه.

...

"دایی محسن و زن‌دایی اینجان و دارن همدیگه رو نگاه می‌کنن و باهم حرف می‌زنن. خاله‌فهیم هم کنارشون نشسته و داره گلابی می‌خوره و به حرف‌هاشون گوش‌میده. داداش حسن هم روی پای پدرجون نشسته و پدرجون، مادرجون هم مث دایی محسن و زن‌دایی دارن حرف می‌زنن. مامان هم معلومه...

بالاش نوشته 1390/5/1

 

یعنی دارم دفترچه خاطرات محمدحسین رو می‌خونم. جدیدا یاد گرفته تاریخ هم بزنه برای خاطراتش. فکر میکنم یعنی چی مامان هم که معلومه؟ اون شب چی پیش اومده بود؟ متوجه لحن و صدای این یه قسمت نمیشم. اصلا نمیدونم باید با حالت گله بخونمش یا چی؟

میرم پیشش، ورق میزنم صفحه خاطراتش رو. میگم چه خوب پُرش کردیا، داره تموم میشه. خوش‌حال می‌شه و میاد همراهیم میکنه و یکی دو تاییش رو برام میخونه. میگم راستی اینجا که نوشتی مامان هم که معلومه، یعنی چی؟ میگه نشسته بودی پشت کامپیوتر و داشتی کار می‌کردی. میگم خب پس چرا میگی معلومه؟ میگه خب آخه من همیشه شما رو روی کامپیوتر می‌بینم، اونم تو اون اتاق، همیشه فقط یه ذره پیشمون می‌شینی.

این حرفش برام هزار تا معنی داره. هزار تا معنی روی سرم چرخ می‌خوره. من که نمی‌تونم بگمش، مامان! برای احترام که میام میشینم اما گاهی خیلی کارم زیاده، مجبورم زودتر پا بشم و برم اون اتاق چون اینا رو بهش میگم، گفتم. اما الان فقط دارم به یه معنیش فکر میکنم فعلا. اینکه باید هرچی زودتر دست به‌کار شم و یه لپ‌تاپ بخرم تا اینقدر برای کارام، مجبور نشم از اتاقشون فاصله بگیرم و همینکه محمدحسین داره می‌نویسه خاطراتش و محمدحسن داره طراحی‌شو می‌کنه و دایی‌ها و زن‌دایی‌ها نشستن و بهم نگاه می‌کنن و حرف می‌زنن، منم کنارش باشم و به کارام برسم. اصلا چه معنی داره یه مامان، لپ‌تاپ نداشته باشه؟...

‌ لپ‌تاپ چطوریه؟ خوبه؟ می‌شه کنار خونواده باهاش کار کرد؟ گرون که نیست؟

 

  Comments ()
مادرِ شعر by: حُسنیه

 

دو تا غزل رو تو یه زمان دارم می‌گم. یعنی هم‌زمان متولد شده‌ن. با تمام سنگ‌دلی، یکی‌ش رو انتخاب می‌کنم برای اینکه برای دوستم بخونمش. یعنی بین دو غزل که تو یه زمان بوجود اومده‌ن، تفاوت قائل شدم. یعنی تونستم انتخاب کنم بینشون. فهمیدم اصلا مادر خوبی برای شعرهام نیستم که زشت و زیبا می‌کنم. برم به مادری‌کردن خودم برسم.

 

  Comments ()
یه مادرِ قد خمیده by: حُسنیه

 

من توان مُحَرَّم رو ندارم. توان تصویرسازی‌ش رو هم. اصلا مادر که می‌شی، نازک‌دلی‌ت بیشتر می‌شه. مادر رو چه به درد دیدن فرزند، درد کشیدنش. کل شب حتی ازین پهلو به اون پهلو هم نمی‌شدم. خودآزاری مزمن گرفته بودم و فقط به چهره‌ی خوابیده‌شون نگاه می‌کردم و گریه. برعکس شبای دیگه نه آب خوردم و نه چایی. مامان و آبجیم، عذاب‌وجدان گرفته بودن که چرا تنها فرستادنمون مطب که اینهمه ضعف کنم. این ضعف‌م اولین‌بار نبود، چون تاحالا هم برای دکتربردنشون، همراه نداشته‌م. اما دیشب عجیب بود، می‌دونم خودم ضعیف بودم، خودم ضعیف‌تر شدم. در به در دنبال قرص استامینوفن گشتن برام که ساکتم کنه. اما قطره‌ی استامینوفن بچه‌ها رو که می‌دیدم دیگه کنترلم دست خودم نبود. فکر درد کشیدن حسین‌م و تحملش زجرم می‌داد. فکر گریه‌های حسنم وقتی دستمو محکم فشار می‌داد و اشکش جاری می‌شد از ترس، خمیده‌م کرد. به‌حدی از مظلومیت این دو تا موقع عصب‌کشی و پرکردن، بغض کرده‌مو قورت دادم که بااینکه در طول روز، اصلا نیم ساعت هم استراحت نکرده بودم، تا بعد از اذان صبح بیدار بودم و نمی‌تونستم حتی چشم ازشون بردارم. توی تاریکی زل می‌زدم به قسمت سینه‌ی تی‌شرت‌شون و خیالمو جمع میکردم که قلبشون تکون می‌خوره. شده بودم آدمی که یه بیابون کم داشت برای دیوونگی‌کردن، فرار کردن. اینهمه مظلومیت رو دیدن و دست به کمر نشدن...

 

  Comments ()
چاه by: حُسنیه

 

گرچه گفته بودند

یوسف خواهر دارد

اما

بوی روسری‌ام

دیگر

شِفا نمی‌دهد

 

  Comments ()
چادرِ مادر by: حُسنیه

 

 

چادر مادر

 تن‌پوش ساده‌ای‌ که تارش از نور

نخش از اشراق

 

 

 

حضرت امیر بر حضرت زهرا وارد شده بودند درحالی‌که چند روز غذا در خانه نداشتند. خانم (س) در قالب قصیده‌ای به آقا (ع) عرض‌حال کردند که یک بیتش اینطور است: بر سر خود سرپوشی ندارم جز عبا (چادری) که با لیف خرما به آن وصله زده‌ام.

 

این طرح را حضرت استاد تقدیم کردند: به چادرهایی که وصله دارند و شرافت‌هایی که وصله ندارند.

 

  Comments ()
  by: حُسنیه

 

کنار سفره‌ی سفید افطار دو نفره‌شان نشسته بود

زن با یک بشقاب سبزی از آشپزخانه بیرون آمد

روبرویش نشست

ربّنا که شروع شد

مرد، زیر لب، الّلهم لک صمنا را زمزمه کرد...

الله‌ُ اکبر

روزه‌شان را با نگاه

...................

روزه‌هاتان قبول نمی‌شود

اگر با نگاه به‌هم

افطارش نکنید

 

 

  Comments ()
  by: حُسنیه

 

ادا یا قضا

هر دو عشق است...

در عشق

تکلّف نیست

 

  Comments ()
  by: حُسنیه

 

چقدر پروانه‌ها لطیفند

وقتی در خنکای نسیم سحر

.نجوای یا لطیف سر می‌دهند

امشب

برای رفتن به زیر باران

به یاد رحلت تنها یاور رسول "ص"

دست همسرانتان را محکم‌تر بفشارید

...

 

یا غیاث‌ گفتن‌های دو نفره را باید قضا کرد یا ادا؟

 

 

 

  Comments ()
برکت شعر by: حُسنیه

 

چند وقت پیش که دانشکده پزشکی همایش شعری گذاشته بود، به اصرار یکی دو تا از هم‌شهریای شاعرم تو قسمت کلاسیک شرکت کرده بودم. داورهای این همایش هم حضور داشتن؛ آقای سعید بیابانکی و دکتر سیامک بهرام‌پرور. با آقای دکتر از قبل آشنایی داشتم اما برای اولین‌بار آقای بیابانکی رو می‌دیدم. خیلی مراسم خوبی بود. کلیپ شعرخوانی شعرا و مخصوصا قسمت شعرخوانی آقای بیابانکی در حضور رهبری هم پخش شده بود و فضای شادی رو به جمع داده بود. مخصوصا بعدش که خود آقای بیابانکی مشغول شعرخوانی شده بودن و با اثار طنزشون مهمونمون کردن و خاطرات خوبی هم تعریف کردن.

شعرخوانی‌هامون که تمام شد، نوبت به خوندن اسامی برگزیده‌ها رسید و دادن جوایز. برام سلیقه‌ی این دو داور مهم بود. همش فکر می‌کردم تو بخش‌های مختلف، کدوم شاعر و شعر رو انتخاب کردن. هم از قبل آثار رو بدستشون رسونده بودن و هم اکثر شرکت‌کننده‌ها شعرخوانی داشتن و می‌شد تخمین زد اگه فلان شاعری، برگزیده‌ی اول شده، شعر و شعرخوانیش چطور بوده.

جزو سه‌رتبه‌ی بخش کلاسیک بودم. غیر از تقدیرنامه‌ی شیکی که اهدا کرده بودن، یه کارت پارسیان بهمراه رمز هم همراهش بود. بعد از همایش تا خود دیروز، بدلایل مختلف حواسم اصلا به این کارت نبود. اما دیروز که متوجه شدم پدرم بدلایلی امسال نتونسته خرید رمضان برای خونه داشته باشه، یهو یادش افتادم و گوشه‌ی کیف پولم پیداش کردم.

با مامان رفتیم فروشگاه بزرگی که بتونیم اکثر موادغذایی رو از اونجا تهیه کنیم و اصلا ببینم چقدر تو این کارته پول هست. با 40 تومنی که از این همایش نصیبم شده بود، تونستیم کلی خرید رمضانیه رو داشته باشیم. از حبوبات و نشاسته گرفته تا زعفرون و کشمش و شکر و کشک و مرغ و سن‌ایچ و خرت‌و پرت بچه‌ها. خیلی وقت بود فروشگاه نمی‌رفتم. حسابی به بچه‌ها هم خوش گذشته بود. یهو حس کردم مامانم معذبه. سر زدن به یه قسمت دیگه‌ی فروشگاه رو بهونه کردم‌و با بچه‌ها از مامانم فاصله گرفتیم و گفتم شما حساب می‌کنی تا ما بیایم؟ خواستم خودش کارت رو بده به فروشنده و خودش رمز رو هم بگه. وقتی از دوربین‌های مداربسته دیدم نوبت مامان شده، کم‌کم راه افتادیم سمتش. حسابش تموم شده بود و داشت می‌رفت بیرون. بهش رسیدیم. هر کسی یه پلاستیک دست گرفت و پیاده تا خونه اومدیم. خوش گذشت؛ خیلی

هر شب تو برنامه‌ی سحری که مجری‌ش آقای حسنی‌ه، یه قسمتی هست که شعرخوانی شعرا رو در حضور رهبری نشون میده. معرکه‌س اینکه تو اون فضا، هر شب شعر یه شاعر رو می‌شنوی و ارتباطی که رهبری با اون شعر می‌گیرن و عکس‌العمل نشون می‌دن رو می‌بینی. ایشالله نصیب هر شاعری که این جمع رو دوس داره بشه...

 

  Comments ()
روز خبرنگار by: حُسنیه

 

میون همه‌ی مشغله‌ها، یهو صُب ایمیلی ببینی که اصلا انتظارش رو نداری

 

با سلام و احترام

همکار گرامی، روز خبرنگار بهانه‌ای است تا حداقل یک‌بار در سال به یاد قلم‌هایی باشیم که تنها هنر صاحبشان، نوشتن حقایق و روشن‌گری راه دختران ایران عزیز است

 

 

روز خبرنگار بر شما مبارک باد

 

 

 

  Comments ()
  by: حُسنیه

 

نه دادگاهی، نه ولیِّ دمی، نه طناب‌دار و زندان و دانشگاه‌بودنش!

دکتر بدون اینکه اهمیتی به گریه‌ها و دردش کنه و حتی دستش رو بگیره، گفت: تمام شد. کم‌کم بیا پایین؛ من اتاق سونوگرافی منتظرتم

دستش رو به روی شکم برد و چشماشو بست

...

سقط بعضی شعرها واجبه هرچند دردناک

 

  Comments ()
  by: حُسنیه

 

دارم سیاه می‌کنمُ

دفتر

از گوشه‌های زندگی‌ام

پُر شد

 

  Comments ()
دوس دارم کمی مرا بزنی by: حُسنیه

 

اصرار می‌کرد که برای سحری بیدارش کنم. قولش رو ازم می‌گیره و می‌خوابه. موقع سحری هرچی صداش می‌زنم بیدار نمیشه. روز بعد با گریه بیدار میشه. ‌شاکی که چرا بیدارم نکردی، حالا اگه امروز غذا خوردم و این حرفا. بهش می‌گم صداش می‌زدم اما عکس‌العملی نشون نمی‌داد. بقیه هم تأیید می‌کنن حرفمو اما تأثیری نداره، حرف خودشو می‌زنه، باور نمی‌کنه صداش می‌زدم. قبل از خواب سحر دوم می‌گه مامان خواهش می‌کنم حتی شده منو بزن تا بیدار بشم؛ من دوس دارم سحری بخوردم کنارتون.

بزنم؟

...

 

یاد خودم می‌افتم. یاد علاقه‌مندی‌هام. یاد افعال امری که می‌پرستمشون. یاد کتک‌خوردن توی شعرهام

 

  Comments ()
کشف‌شدنی و بی‌رحم by: حُسنیه

 

کار مردها تو انتخاب همسر خیلی سخته. اصلا کاری به معقولات اخلاقی و رفتاری و عقیدتی ندارم که چطور یه دختر رو بشناسن و خیلی این شناخت سخته و این حرف‌ها. فقط حرفم روی ظاهره. زیبایی‌های زنانه خیلی متنوع‌س. تشخیص میزان زیبایی یک دختر خیلی مشکله. درسته همه‌ی زنها شبیه به هم نیستن و نمی‌شه درمورد همه‌شون اینطور نسخه داد چون بعضی از زنها واقعا فقط وقتی پوشش دارن، کمی زیبا به‌نظر می‌رسن وگرنه...

اما حرف من با دسته‌ی زیادی از زنها و دخترهاس که بی‌نهایت مهربان‌ند اما بی‌رحم.

بی‌رحمِ جذاب.

بی‌رحمِ زیبا.

مشخصه که منظورم از این بی‌رحمی، بی‌رحمی تو رفتار نیس؟ بی‌رحمی ظاهری منظورمه. ظاهرشون یه بی‌رحمی خاصی داره. برای هر کسی ارزش قائل نیستن که کمی از زیبایی‌هاشون‌و کشف کنه. زیبایی ظاهرش رو به هر کسی نشون نمی‌ده، منظورم این نیس که نقاب یا پوشیه می‌زنه، نه. گاهی پیش میاد یه رنگ‌هایی از روسری بیشتر به آدم میاد، اصلا آدمو ازین‌رو به اون‌رو می‌کنه درحالیکه‌رنگ دیگه‌ای همچین اثری توی ظاهر نداره؛ اصلا نداره. یا حتی برای حضور تو بعضی مکان‌ها، ترجیح می‌ده با پوشش مقنعه مشکی زیر چادر باشه تا روسری‌های رنگی. بسته به محیط و افراد توی اون فضا، حریم و حدش رو مشخص می‌کنه.

یا حتی قشر چادری‌ها؛ خیلی‌هاشون خیلی وقت‌ها که جلوی آینه قبل از سرکردن چادر، با مانتو ایستادن، به ذهنشون می‌رسه که من اگه با این مانتو بیرون برم، بدون اینکه مث برخی دخترا، حتی زمانی رو صرف آرایشم بکنم، چقدر جذاب به‌نظر می‌رسم. بعد یه خنده‌ای می‌کنه و حتی تو اتاق‌ها، جلوی بقیه‌ی اعضای خونواده مانور می‌ره اما با بی‌رحمی تمام موقع بیرون‌اومدن از خونه، چادر رو می‌ندازه رو سرش، کِشش رو ردیف می‌کنه تو سر. کیف‌ش رو می‌گیره زیر چادر و با دستش جلوی چادر رو نگه‌ می‌داره، بعد راهی می‌شه.

بعضی از زیبایی‌های برخی از زنها باید در طول زمان و به مرور دیده بشن. دیده که نه، کشف بشن.

گاهی رنگ چشم‌ها حتی توی دیدار اول، زیاد نفوذ و جذابیتی نداره که تو دیدارهای بعدی مخصوصا وقتی با پوشش جدید، شال و روسری رنگی با چادر مشکی هستن، خودشو نشون میده که البته شب و روز بودن این دیدار هم خیلی توی این کشف و شهود موثره.

برخی از دخترا و زن‌ها با پوشش‌های مختلف خونگی و بیرونی، به حدی تغییر می‌کنن که فکر می‌کنی با حوّای دیگه‌ای روبرو شدی.

خواستم بگم مردها حواسشون جمع باشه، بعضی زنها همینطوری‌ان؛ کشف‌شدنی و بی‌رحم

 

  Comments ()
حدیث کَسا و موی دستان مردانه‌ات by: حُسنیه

 

موی سیاه مردانی که راستی مَردند

یادآور کَسای وحدت است

بر سر زنان پاک روزگار

 

پ.ن: دیروز که حدیث کَسا می‌خواندم، دوست داشتم اینطور باور کنم که جنس آن کَسا از موی سیاه بود

 

 

 

 

 

  Comments ()
مردِ وُ قولش by: حُسنیه

 

 

یادم آمد

سه سال پیش که راهمان دادی، غزلی گفته بودم

و الان

فهمیدم‌که

می‌خواهی یک غزل رضوی دیگر بگویم تا طلبیده شوم

حرفی نیست

پایه‌ام آقا

می‌روم توی نخش

اما

...

 

  Comments ()
  by: حُسنیه

 

کفاره باید بدهم...

نام و یادت را روزه بودم

اما

باطل شد

 

  Comments ()
  by: حُسنیه

 

خدا نیستم که قلب و عروس قرآنم متفاوت باشد

برای من

همه

تویی

 

  Comments ()
عهد by: حُسنیه

 

آنچه

"او"

می‌پسندد

باشیم

 

  Comments ()
آهای گمنام‌صدا! by: حُسنیه

 

 

هیچ اُپرایی

 

زیباتر از

 

صدای مردانه‌ات نیست

 

  Comments ()
جای مادران دانشجو در ضیافت اندیشه خالی‌ست by: حُسنیه

 

 

حتی کوچکترین جایی برای مادران دانشجویی که دوس دارن توی "ضیافت اندیشه" شرکت کنن، درنظر گرفته نشده

 

این یعنی یا کانون گرم خانواده یا فعالیت اجتماعی

 

این یعنی زن مسلمان شوهر نکنه، اگر کرد بچه‌دار نشه. اگه شد، قید این فعالیت‌ها رو بزنه

 

این یعنی تو بعنوان یه زن مسلمان اگه هم بتونی این دو رو تلفیق کنی، بهت اجازه نمی‌دن؛ مانعت می‌شن

 

تنها گزینه‌ی زائر امام رضا شدن هم ازبین رفت

 

جای مادران دانشجو

 

در ضیافت اندیشه

 

خالی‌ست

 

مسئولین!

 

  Comments ()
فاطمه‌های دور و برمون رو دریابیم by: حُسنیه

 

یکسال پیش همین موقع‌ها بود که با مادرش و یه بچه تو بغل اومده بود خونه مامانم اینا و داشت با گریه جای کتک‌های شوهرش رو نشون میداد و میگفت دیگه تحمل نداره. پدرم بخاطر اینکه مسئولیت شورای حل اختلاف ناحیه رو بعهده داره، باید براش جلسه‌ای می‌ذاشت تا علت این بدرفتاری‌ها رو از شوهرش جویا بشه اما اون‌روز آروم کردن دل دختری که حجاب و پوششش شبیه به من بود و حجاب مادرش هم شبیه مادر من، خیلی براش سخت بود و مهم‌تر از همه دختر دو ساله‌ی خوابیده‌ی تو بغلش. من اصلا ندیدمش. مامان اما وقتی من صدای گریه‌شو می‌شنیدم برام تعریف می‌کرد. میگفت خیلی شبیه توئه؛ حتی مقنعه گذاشتنش. دیگه خبری ازش نداشتم. حتی یه‌بار هم ندیدمش بااینکه توی یه محل زندگی می‌کنیم. شوهرش وزنه‌بردار خوبیه، اما هیچ اطلاع دیگه‌ای ازش ندارم. نه از اخلاقش، نه از شرایط خونوادگیش. فقط میدونم وزنه‌برداره؛ همین. حتی نمی‌دونستم اخیرا کربلا رفته‌ن...

دیشب که با پسرام بعد از نماز مغرب و عشاء؛ از امامزاده‌قاسم برگشتیم، خبر خیلی بدی شنیدم که اصلا نمی‌تونم حتی یک‌لحظه درموردش فکر نکنم. هضم خبر برام سنگینه و مدام فقط دارم به صدای گریه‌‌ی سال گذشته‌ش فکر می‌کنم. به استیصال الانش؛ به استرسش؛ به اینکه می‌شنوم میگن: فوقش طلاق می‌گرفت اما این آبروریزی که تو خونه‌ش در نبودِ شوهرش راه انداخت و همسایه‌ها به 110 زنگ زده‌ن اونم با وضع خیلی نامناسب رو درست نمی‌کرد. می‌گن مردی که دستگیر شده همسفر کربلاشونه. می‌گن... و من هیچ‌چیز دیگه‌ای نمی‌شنوم. دارم فکر می‌کنم معنی خیانت رو باید تغییر بدن. این زن یکسال پیش نارضایتی داشت... این زن اگه طبق حرف شما مث من جدا میشد تا کارش به اینجا نکشه، همین خود شما؛ مردم، همین حرفی میزنین که سه ساله پشت من و زنهای مطلقه‌ی دیگه می‌زنین. من نمیدونم از دیشب که این دختره رو دستگیر کرده‌ن تا الان چی بهش گذشت. خیانت زنانه‌ای که از دیشب می‌شنوم یعنی چی؟ به این فکر نمیکنم که قانون می‌خواد چه حکمی صادر کنه. به این فکر می‌کنم که چرا عقده‌های جنسی و عاطفی تو زندگی‌های زناشویی باید تا این‌حد بالا باشه. به این فکر می‌کنم که اگه برای خود من کلمه‌ی ایمان معنی نداشت و اگه فقط یه لحظه خدا حواسش بهم نبود ...

عقده‌های جنسی زناشویی‌تون رو درمان کنین. به‌خدا شنیدن این خبرها تو خانواده‌های جوون مذهبی، کمرشکنه. بشینیم و وقت بذاریم براش و ببینیم باید چه‌کار کنیم. ببینیم کجای خانواده‌های مذهبی؛ زنان و مردان معتقدمون ایراد داره که کار به رسوایی اخلاقی می‌کشه. ببینین مرد مسلمان، زن مسلمان، تو زندگیش چی کم میذاره برای شوهر خونه و زن خونه‌ش که عقده‌ش تو مرد و زن دیگه‌ای برآورده می‌شه...

 

  Comments ()
به امید خدا by: حُسنیه

 

 

نمی‌گم گاهی آدم خوشی‌هاشو فراموش می‌کنه یا حواسش به لذت‌های زندگی‌ش نیس؛ حتی لذت‌هایی که خیلی کوچیکن... اما باید بگم متأسفانه این یه حقیقته که لذت‌های زندگی رو زود از حافظه‌مون دور می‌کنیم. خیلی کم پیش میاد بشینیم و مدام به لذت‌های کوچیک یه روزمون فکر کنیم و بابتش خدا رو شکر. من هر روز صبح که با نون داغ بربری، بلااستثنا برای بچه‌ها یه ساندویچ نون پنیر با گوجه- خیاری درست می‌کنم؛ لذت می‌برم چون دو ماهیه که نه خیارش رو از بیرون می‌خریم و نه گوجه‌ش رو. از کندن خیار و گوجه‌ی باغچه‌ی ته حیاط لذت می‌برم و حتی گاهی که می‌شنوم بچه‌ها از تو حیاط صدام می‌زنن که خیار جدید پیدا کردن و می‌رن و می‌کَنَن و می‌شورن و میارن که ب‌خوریم و کلی از بوی تند و مزه‌‌ی گوجه خیارش به‌به و چه‌چه کنیم. جدیدا هم خیارهای ریزش رو مامان جمع کرده و خیارشور انداخته؛ می‌گه مصرف خیارشور تو ماه رمضون زیاد میشه. اینها خیلی قشنگن. رفتن توی گِل باغچه و دیدن بوته‌ی بزرگ و سبز خیار و بوته‌ی کوچیک گوجه و گُل‌های زیاد مامان که به حیاط قشنگی خاصی دادن لذت‌بخشه اما نمی‌دونم چرا با اولین مشکلی که تحملش برام سنگینه، زود این خوشی و لذت هم از ذهنم می‌ره. نمی‌دونم این قسمت حس من تا چه اندازه حق داره ولی باید بیشتر تمرین داشته باشم و برای بیشترشدن لذت‌های زندگی‌م، تمرکزم رو روی خوشی‌ها بهتر کنم.

 

 

  Comments ()
مردهای ایرانی مسبب فمنیسم by: حُسنیه

 

ترجمه‌ی ده صفحه‌ای رو تحویل می‌دم. ده هزار تومن بهم می‌دن. دو بسته پسته برا پسرا می‌خرم و زود میام خونه. الانه که از کلاس قرآن برسن، پسته براشون خوبه.

ازینکه می‌خوام به آقای مدیرمسوول ایمیل بزنم برای چهار ماه دیرکرد حقوق، گریه‌م می‌گیره. خجالت می‌کشم. با خودم فک می‌کنم از کجا بگم. از چی شروع کنم. اصلا چرا باید برای گرفتن حقوق ایمیل بزنم و چرا خودشون نباید بفهمن و بدن. چرا می‌خوان غرورمو بشکونن. حساب بانکم حتی دیگه اجازه‌ی برداشت نمی‌ده و این بیشتر از هر چیزی آزارم می‌ده. مغزم کار نمی‌کنه وقتی کیف پولم خالیه. یاد اروپا و آمریکا می‌افتم.

یاد اینکه همیشه ازین تاریخچه‌ی فمنیسم بدم می‌اومد. می‌ترسم نکنه همون بشه که 150 سال پیش تو این کشورها پیش اومد که میخواستن سرمایه‌دارها، سرمایه بیشتری ببرن، زنان رو وارد کار کردن و کار بیشتر کشیدن و حقوق کمتری دادن. یعنی عاقبت ایران بدتر می‌شه که حقوق کم رو هم به زنها نمیدن؟ به مدیرمسوول ایمیل بزنم یا به رییس سازمان اوقاف مسیج... رییس سازمان اوقافی که بارها مزاحمم شده بود و خواست پول‌ها برام بریزه. حتی یه‌لحظه‌ی دیدارهای اینطوری رو نمی‌تونم تصور کنم. بدم میاد. نفرت دارم ازینکه محبت زنانه‌م پای مردی بره که دوسش ندارم. من متنفر بدنیا نیومدم. منو متنفر کردن.

 

  Comments ()
دنیای بهتری سراغ ندارین؟ by: حُسنیه

 

من بغض داشتم. بعد از مدتها پُر از نفرت بودم، شدم. نفس عمیق هم تأثیرگذار نبود آقایون روانشناس. فقط یک جمله گفتم: خدایا توانمو بیشتر کن؛ کمه". حل شد، بهترم. الان که دارم می‌نویسم، خوبم فقط اشکام بی‌خودی دوس دارن دربیان. نیم ساعت پیش، برای پُر کردن دندون، ارجاع داده شدیم پیش استادِ خانمِ دکترِ دندون محمدحسن. یعنی دندون‌پزشک محمدحسن که یه آقاست، برای پُر کردن، ترجیح دادن، بخاطر سن بچه، استادشون که یه خانومه، کار رو انجام بدن. قبل ازینکه نوبتمون بشه، خانم منشی گفت باید اول فلوراید بشن. فلوراید هم نفری 40 هزار تومنه. یعنی باید 80هزارتومن می‌دادم. نداشتم. سه ماه تمامه حقوق اصلیمو نمیگیرم و با ترجمه‌ها و یکی دو مجله که توش مدتیه می‌نویسم، روزها رو می‌گذرونم. با شرمندگی و بغض، سریع به دوستم مسیج میزنم که: "سی پول کم آوردم؛ مطبم...". تا تهش رو میره و اینترنتی مبلغ رو واریز میکنه و چون میشناستم و برای اینکه خجالت نکشم، فقط یه مسیج می‌ده که واریز شد. با بغض، کارتمو درمیارم و میدم به خانم منشی. 80 تومن میزنه. میگه رمز؟ میگم 1365. برگه‌ی کارت‌خوان بالا اومد. یه برگه‌ش رو میده بهم. حسابم تموم میشه. میریم داخل. فلوراید انجام میشه. اونم نوبتی. با خانم دکتر قرار دیگه‌ای میزاریم برای یکشنبه؛ همین یکشنبه‌ای که میاد. که باید هر دو تا پسرا، پُر کردن دندون داشته باشن. دویست تومن. میایم بیرون. خانم منشی نوبت رو میده، یادداشت میکنه و میگه لطفا این سوالات رو برای تشکیل پرونده جواب بدین. نمیدونم برای چیِ من فکر میکنه پدر بچه‌ها کارمندن. دقیقا می‌گه "پدر کارمند؟". اسم پدر که میاد، دیوونه میشم. دلم میخواد بهشون بگم پیش من این اسم رو نیارین لطفا. نمیشه. باید کنترل کنم. باید نفرتمو بخوابونم. اینجا جای ابرازش نیست. میگم قسمت مادر رو پر کنید، کفایت میکنه. میگه نمیشه خب، پرونده‌س، باید این قسمت هم پُر بشه. حرصم میگیره. کنترل میکنم بغضم نترکه. خسته‌م. خیلی خسته. این اسم همیشه باهام همینکار رو میکنه. هیچ‌وقت نتونستم روش غلبه کنم. مینویسه کارمند. خدا رو شکر می‌کنم شغل واقعیشو حدس نمیزنن. روی شغل من هم میگم بنویسه شاغل. شماره تماس خودم رو که دادم؛ میگه شماره تماس پدر هم لطف کنین. دیگه داره اشکم درمیاد. نمیتونم جلوی نفرتمو بگیرم. اشکم دست خودمه اما نفرتم نه. بین تمام مادرهایی که فرزنداشون رو آوردن مطب، فقط یه آقا هست، دخترش رو آورده. درست کنار منشی نشسته. صدامون رو میشنوه. دوباری هم نگام میکنه، حرصم بیشتر میشه. بی‌اختیار میگم: خانم! پدرشون زنده نیستن. مرد دوباره نگام میکنه و منشی می‌پرسه آخییی تصادف کردن؟ آخ که چقدر بدم می‌یاد ازین عکس‌العمل؛ جوابی نمیدم. قیافه‌ش میشه ناله، گریه. میگه شرمنده‌م یادآوری کردم. میگم خواهش میکنم، حالا لطفا فقط اون قسمتی که مربوط به مادره رو پُر کنین.

آدرس: خیابان خداداد 25، ...

 

 

  Comments ()
درد دارم by: حُسنیه

 

برام خیلی جالبه، دکترهایی که بخاطر پسرا تو این چند سال، باهاشون زیاد رفت‌وآمد می‌کنم، مدام اتراق می‌کنیم تو مطبشون؛ مخصوصا دندون‌پزشک محمدحسن؛ " که همین امروز ساعت 3 برای اولین‌بار بعد از کلی کشیدن دندون شیری و هزینه‌های فلوراید زدن، کار پُر کردن دندون داره" که زیاد هم ما رو دیدن و دیگه ما رو حسابی شناختن. حتی از در که وارد می‌شیم، همه؛ از منشی گرفته تا کارکنان دیگه‌ی کلینیک و مطب، به من و دوقلوها سلام می‌کنن با لبخند. حتی یکی دو تایی‌شون، شغل و رشته‌ی تحصیلی من رو هم می‌دونن اما یکبار تعجب نکردن چرا من و بچه‌ها دفترچه بیمه نداریم. دفترچه‌ی بیمه‌نداشتن تو درمانهای پزشکی الان، یه مسئله‌ی خیلی عادیه براشون. فکر میکنم برای من که جای تعجب داره اینکه فکر کنم یکی بیمه نیست اصلا، اونم هیچ بیمه‌ای، چه برسه، اون نفر رو بشناسم و زیاد ببینمش و ازش نپرسم یا حتی یک جمله ازش نپرسم که "چرا دفترچه ندارین حداقل؟". یا "چرا اینهمه هزینه‌ها رو بدون دفترچه داری پرداخت می‌کنی؟". دیروز که توی مطب، بخاطر تب و بی‌حالی زیاد محمدحسن، منشی داشت ویزیتمون می‌کرد و گفت 8000 تومن و بعد دکتر داشت نسخه می‌پیچید توی برگه‌ی ویزیتش، به همین نکته فکر می‌کردم. توی داروخونه هم همینطور؛ وقتی دکتر داروخونه داشت درمورد دارویی بهم توضیح می‌داد و بعد هم گفت می‌شه 17 هزار و پونصد. بعد هم تزیرقات‌چی همون کلینیک، برای زدن سرُم و آمپول عضلانی، 4000 تومن گرفت؛ به همین فکر می‌کردم؛ یعنی واقعا چند نفر توی کشورمون بی دفترچه بیمه داریم که انقدر براشون عادیه؟ من فکر می‌کنم خیلی از مشکلات مردم جامعه‌ی ما که درست بیخ گوشمونن، باهاشون سلام و علیکی هم داریم، اصلا دیده نمیشه، حتی کسی رو دیگه به فکر نمی‌ندازه، ناراحت نمی‌کنه. این یه درده. من دیروز درد داشتم. کسی نفهمید.

 

 

  Comments ()
بفرمایید عصرونه by: حُسنیه

 

 

حالا که همه‌چی آرومه و سِرُم و آمپولای محمدحسن هم جواب داد، چقدر می‌چسبه کنار همه‌ی کارهای عقب‌افتاده‌م، چایی با موم عسل بهاره‌یی که بابا یه ماه پیش از زنبوراش برداشت کرد

 

 

 

  Comments ()
همه‌ی مادرا هم نمی‌فهمن by: حُسنیه

 

 

پُف کرد صورتش. قرمز شد تمام بدنش. با خارش زیاد و تب، حالت تهوع شدید...

امروز که داداشش رو تو خونه گذاشتم تا محمدحسن رو توی بغل ببرمش درمانگاه، به این فکر می‌کردم برن گم شن آدمایی که تو گوشم می‌خونن لگد به بختت نزن؛ پسرن، خودشون غلت می‌خورن و بزرگ میشن. به آینده‌ت فکر کن.

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه