حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
چادر حجرالأسود من by: حُسنیه

 

مامان خانوم خونه، برای عید نیمه‌ی شعبان، واسم یه پارچه چادری گرفت. تو یه کاغذکادویی پیچیده بودتش و شب وقتی داداشا و زن‌داداشام مهمون‌مون بودن، آورده بود کنار چایی شیرینی که خودم ریخته بودم. گفت اینم کادوی من و بابا برات، بازش کن ببینیمش. بازش کردم. یه مشت پارچه مشکی لطیف تا زده. از لطافتش ذوق‌زده بودم. همونی بود که تو ذهنم دوسش داشتم. با خوشحالی گفتم چادریه؟ ...

بهش می‌گن پارچه چادر حجرالأسود یا کریستال انگار. خلاصه هرچی هست، من که خیلی دوسش دارم. دیروز برای اولین‌بار قبل از کلاس، کش چادرحجرالأسودمو روی مقنعه‌م ردیف کردم و تو سرم هی براندازش می‌کردم. از تو آینه هی راه‌رفتنمو می‌دیدم. مخصوصا بخاطر اینکه باد پنکه سقفی، دامنه‌ی چادر رو به حرکت عقب می‌نداخت. خیلی قشنگ بود. تو گرمای راه، تو خیابون که دستم زیر چادر، قسمت جلوش رو نگه‌می‌داشت، انگار یه تخت پَر ِ قوی مشکی رو داده بودن بهم و سر تا پام ریخته بودنش. این پارچه چادری تو لطافت و زیبایی چیزی کم نداره واقعا.

 

 

  Comments ()
بادیگاردهای کوچک من by: حُسنیه

 

 

وای از وقتی که یک سر و گردن از من بلندترید و دوشادوشتان توی خیابان راه می‌روم

من می‌بینم این تصویر را

لذتش را هم حس می‌کنم

یک مادر اینروزها

با چادر مشکی

دیدید

که دو پسر سینه‌سپری بادیگاردی‌اش می‌کنند

منم

 

 

  Comments ()
حسن و حسینم در نُه ماهگی by: حُسنیه

 

 

چقدر بچگی‌هاتان

یاد من می‌افتد

 

  Comments ()
محمدحسنم by: حُسنیه

 

 

برای دوست خوبم؛ رها

 

دنیای مادرانه‌ی من با محمدحسین شروع شد. یه صورت کوچیک و لاغر با موهای بور، با وزن 1 و 900 گرم و یه بدن استخونی و سفید رو تو همون اتاق عمل نشونم دادن و گفتن این قلِ دومته مامان کوچولو. محمدحسن نفسش بالا نمی‌اومد و سریع بدون اینکه نشونم بدن، می‌برنش تو دستگاه و مدام استرس داشتن و بعدا فهمیدم چقدر دل می‌سوزوندن برای من که مدام بعدش می‌گفتن اینهمه مدت زحمت حملش رو کشیده و خدانکنه یکی‌شون رو نداشته باشه...

خدا برای هیچ مادری نیاره. یهو محمدحسین هم تنفسش قطع می‌شه و اینم می‌برن تو همون دستگاه داداشش. بیمارستان تخت خالی کم آورد و سریعا با بیمارستان کودکان تماس می‌گیرن که متأسفانه هیچ تخت خالی براشون نبود. فقط یه گزینه می‌موند. بیمارستان خصوصی با شبی 80هزارتومن. بابام سریع ماشینش رو می‌سپره بنگاه و تماس می‌گیره بچه‌ها رو خیلی زود ببرین بیمارستان خصوصی.

من هیچ اطلاعی ندارم از وضعیتشون. فقط می‌دونم خیلی دلم شور می‌زد. فقط نگران بچه‌ها بودم که کی می‌بینمشون؟ از مادرمم خجالت می‌کشیدم اون‌موقع. نمی‌دونم چرا، شاید چون سنم کم بود و می‌خواستم به مامان خودم بگم: مامان! بچه‌های من کجان؟ برای همین به تنها خواهرم گفتم، اونم خیلی آهسته. اونم ازم پنهون کرد و با خوشحالی می‌گفت "الان میارن، همین اتاق بغلن".

بیمارستان خصوصی که اوکی داد، تنفس بچه‌ها به‌طور معجزه‌آسایی درست شد. حتی از دستگاه بیرونشون آورده بودن. من با توصیفاتی که بعدا دکتر داده بود که باتوجه به هشت ماهه بودنشون، این مشکلات نباید به‌خودی رفع می‌شد، گفتم این یه معجزه بود. درست همون موقع بود که معجزه‌ی زندگی من شروع شد.

باز هم پرستار محمدحسین رو اول میاره پیشم. یه صورت کوچیک با چشمای باز سیاه که فقط داره بهت نگاه می‌کنه، زوم کرده تو صورتم و جوری نگام میکنه انگار مدتها بود انتظارش رو می‌کشید بهم خیره بشه. بدون هیچ‌گونه مشکلی، تغذیه‌ش رو با همون نگاه خیره تموم کرد و بدون اینکه باز چشاش رو ببنده و بخوابه، پرستار بردتش.

نوبت محمدحسن شده بود. تو بغل پرستار یه نوزادی می‌دیدم تپل، سبزه، کچل با چشمایی بسته تو خوابی عمیق اما وزن دوکیلو و نیم. یه جوجه اردک زشت :) باورم نمی‌شد اینهمه تفاوت رو. حتی برای تغذیه هم بیدار نشد. پرستار بعد از مدتی اومد و به مامانم گفت "ببرمش؟ تغذیه‌ش تموم شد؟" مامانم گفت اصلا بیدار نمیشه. نفس می‌کشید، آروم بود ولی بیدار نمی‌شد. پرستار با یه نیشگونی زیر پاش بیدارش کرد، طوری‌که دلم برا محمدحسنم رفت. محمدحسن هم فقط برای اینکه پناهی بیاره از درد، تظاهر به خوردن کرد و باز خیلی زود خوابید.

بهش نگاه می‌کردم و ازینکه تپل بود لذت می‌بردم. از اینکه یه پسر تپل کچل بود، تو پوستم نمی‌گنجیدم. یهو تمام زیبایی‌های محمدحسین با اون چشای سیاه و موهای بورش نه اینکه از یادم رفت، ولی واقعا کمرنگ شد. با خودم می‌گفتم چه فلسفه‌ی جالبی؛ می‌دونی رها، اینها رو برای تو می‌نویسم که گفتی چرا از محمدحسین بیشتر میگم. یه‌جورایی مرور این خاطرات تو ذهنمه الان بعد از خوندن کامنتت.

من اگه می‌تونستم انتخاب کنم شوهرمو، حتما باید تپل می‌بود، نه تپل قدکوتاه ا، باید رشید می‌بود، چارشونه. مثل محمدحسنم. این تپلی خیلی برام مهمه. اصلا من برای هر بچه‌ی تپلی هم غش و ضعف می‌رم. یه‌جورایی فکر می‌کنم خدا به فکرم بود که حسنمو تپلو کرد. من عاشق لپاشم. خیلی هم براش تکرار می‌کنم. حالا شاید اگه بیشتر بگم خنده‌ت بگیره. محمدحسین هنوز لاغره، می‌دونه من تپل دوس دارم. خودشم می‌گه ببین مامان، غذا میخورم ولی تپل نمی‌شم :)

کل دوران قبل از مادریمم، تعصب خاصی به امام حسن داشتم. اسم حسن یه‌جورایی مستم می‌کرد. یه آرامش دیگه‌ای دارم از اسمش. هنوز هم دارم. برای همین اسم قل اولمو گذاشتم محمدحسن، فقط برای مظلومیتی که ازین اسم حس می‌کردم و برای علاقه‌ای که به امام حسن داشتم. من عاشق محمدحسنممم رها. فقط خیلی تصادفی پیش میاد که ازشون می‌نویسم. من برای دقتی که داشتی ازت ممنونم. من برای تداعی این خاطرات خوشمزه بهت مدیونم.

 

  Comments ()
فرفره بچرخ بره by: حُسنیه

 

 

داداش دومیم سفری سه روزه به مشهد داشت بهمراه زن‌داداشم. یه‌جورایی ماه‌عسلشون شده بود که دو نفری برای روزهای عید، با ماشین شخصی‌شون رفتند و خداروشکر به سلامت اومدند. حالا که چند ساعتیه اومدن، انقدر از طرقبه گفتن که دلمون مث سیر و سرکه از آب‌شدن جوشید. یعنی من حتی نمی‌دونستم طرقبه رو چجوری می‌نویسن که اینها اینهمه ازش تعریف کردن و عکسهاشو نشون دادن. آخه یه مکان چقدر می‌تونه زیبا باشه تو دلبری. آخه چرا من هنوز نرفتم ببینمش. مخصوصا زدن تو نقطه ضعفم که: آبجی راستی همون کیف‌کوله‌هایی که دوس داری با پشم گاو و گوسفند و جاجیم و گلیم و خلاصه هرچی تو این بند و بساط باشه هم فراوون داشتن اما گرون بود نگرفتیم. ... بعد هم یه فرفره‌هایی رو ازونجا سوغات آوردن برای دوقلوها که منو برد به دوران بچگیم. چقدر ساعتهای بچگی سر چرخیدن این فرفره‌ها رفت. چقدر خوشم می‌اومد می‌تونستم یه فرفره رو با تبحر خودم روی یه سینی به رقص دربیارم. فرفره می‌چرخید و من نازشو می‌خریدم. حتی براش شعر می‌خوندم تا وقتی بایسته. حالا شده داستان دوقلوهای من. حسابی باهاش مشغول شدن. انواع روش چرخیدنش رو بهشون یاد دادم. یه سینی استیل هم براشون آوردم که روش امتحان کنن هی. خیلی ذوق‌زده‌ن. خیلی ذوق‌زده‌م. خیلی نوستالژیک خوبی بود. جالب‌تر اینکه حس شعر آقاپسر دوممو دوباره تحریک کرد. فرفره که می‌چرخید یهو محمدحسین یه شعری براش گفت و الان دیگه هر سه‌تامون وقتی فرفره‌هاشون می‌چرخه، این شعر رو تکرار می‌کنیم با کلی دست و خنده و شادی.

فرفره آی فرفره

فرفره آی فرفره

فرفره بچرخ بره

 

  Comments ()
سوختم by: حُسنیه

روضه‌ی حضرت زهرا که شروع شد

محمدحسین سرش رو گذاشت تو بغلم و چشاشو بست

دستمو بردم لای موهاش و پاهاشو آوردم طرف خودم و همینطور که لای موهاشو دست می‌کشیدم و زل زده بودم به صورت کوچیکش

مداح می‌گفت

غریب مادر! حسین...

 

 

 

 

 

  Comments ()
حلقه‌ی تعهد by: حُسنیه

 

از صب که چشمشو باز کرد، دید طبق معمول، کنار تختش خالیه و شوهرش بدون اینکه بیدارش کنه رفت سر کار. نشست روی تخت. موبندش رو برداشت و موهاش رو با همون آشفتگی بست، خودش رو توی آینه دید؛ چقدر رنگ جدید قسمت دُم موهاش بهش میاد. لباس خوابش رو درآورد و تی‌شرت و شلوارش رو پوشید. چشمش خورد به رکابی زرشکی مردانه‌ی کنار تخت. یادش اومد دیشب موقع خواب، شوهرش زیرپیراهنش رو درآورد و چون زنش خیلی دوس داره رکابی زرشکی رو، پوشید و کنارش دراز کشید. خندید و با خودش گفت" باز نخواست رکابی رنگی زیر بلوزش بپوشه. رکابی رو برداشت و بو کرد و با خودش برد تا بشوره. سر راهش، در اتاق بچه‌ها رو باز کرد و دید بچه‌ها خوابن هنوز. وقت رو مناسب دید تا بره آشپزخونه و به کارهای ناهار برسه تا وقتی بیدار شدن با هم صبحونه‌ی مشتی بخورن بدون اینکه هی بلند بشه بره غذا هم بزنه و بوی سوختگی بشنوه. لوبیاسبز ریز شده رو از فریزر درآورد و گذاشت با روغن و کمی آب با شعله‌ی کم بپزه و سرخ شه تا پیاز رو بهش اضافه کنه. وسط خردکردن پیاز بود که یهو چشاش رو از سوزش بست و همونطوری به کارش ادامه داد که یهو انگشت دست راستش که پیاز رو نگه می‌داشت، خورد به حلقه‌ی انگشت دست چپش که چاقو رو عقب جلو می‌کرد. سوزش چشم که هیچ، خردکردن پیاز برای غذا رو هم از یاد برده بود و چشمهاشو به‌زور باز میکرد تا به حلقه‌ای که چند ساله توی دستش جای خیلی خوبی خوش کرده بود نگاه بندازه.

باز کرد، دیدتش. میخکوب دیوارِ جلو شد و به شوهرش فکر کرد یک لحظه. "حالا بعدا فکر می‌کنم اسم شوهرش چی باشه. اسم خیلی مهمه، نباید مثل این قصه‌ی خیالی، یهو توی ذهن بیاد و توی قلم خلاصه بشه". یک لحظه فکر کرد به گردی حلقه، به اینکه همین حلقه توی دستای شوهرش هم چند ساله هست. فکر کرد یک لحظه که، چقدر دوسش داره. که چقدر لذت می‌بره مال یه نفره که حلقه‌ش توی دستشه. حلقه‌ی تعهد، حلقه‌ی تأهل. حلقه‌ی عاشقی...

بوی سوختگی لوبیا تمام این معاشقه‌های ذهنی رو ازبین برد و نویسنده‌های داستان چقدر بدبختن که باید بعد از ارضاشدنشون توی داستان، یاد عقده‌هاشون بیفتن که هیچ‌وقت انگشت دست چپشون حلقه‌ای رو حس نکرد، نداشت...

من شانس‌هایی توی خاطرات گذشته‌م دارم که تو این سه سال فهمیدم، خیلی برام می‌ارزن. یکی همین. "البته توی همون دورانی که راهنمایی بودم، خریده بودند اما بدلیل وضعیت مالی برای تهیه‌ی پیش‌پول اجاره توی اون شهر، فروختن" اما غیر ازینکه برام جای سواله که واقعا این حلقه‌ها توی تعهد به شوهر و تعلق‌خاطر حتی، چقدر موثرند؟ اینکه هرزگاهی وسط دانشگاه و کار خونه، یهو دستت‌و می‌بینی که حلقه‌یی لای انگشتشه و یهو بدون اینکه شوهرت پیشت باشه، برای یه لحظه از درس و کار خیره می‌شی به نقطه‌ای و به یادش می‌افتی و می‌خندی و ازش به خوشی یاد می‌کنی توی ذهنت، اینکه وقتی بعدش ببینی‌ش، بخاطر همین حس حلقه، مال کسی بودن بهت دست بده و لذتش رو ببری واقعیت داره یا فقط توی توهممه؟

  Comments ()
لطفا مرا درون خودم جابه‌جا کنید by: حُسنیه

 

 

اینروزها کنار اومدم که وقتی نمی‌تونم بیشتر ازین از خودم انتظار داشته باشم تا مسافرت سه‌نفره‌ای به مشهد رو درست کنم، زور بیخود نزنم دیگه.

 

فعلا با کلاس‌های تابستون بچه‌ها مشغولم حسابی. مثل یه سرویس مدرسه، خودم ازین کلاس به اون کلاس می‌برمشون. از کلاس‌های نقاشی گرفته تا تجوید تا طراحی... همینکه می‌بینم چه شاه‌کارهایی توی کلاس طراحی از خودشون نشون دادن و چه استعداد بالقوه‌ای رو بالفعل کردن خوشحالم. همینکه میشنوم کلمات کسره‌دار توی عربی رو "ای" می‌خونن لذت می‌برم. همینکه توی لباسهای ژیمناستیک در حال پُل‌رفتن می‌بینمشون گُر می‌گیرم. اما وقتی از این رفت‌وآمدهای پشت هم توی گرما با چادر و آستین‌دست و شال و مقنعه خسته می‌شم، دقیقا حس می‌کنم که نصف عمرمو گذروندم. وقتی نصف‌عمر بشم تو کاری، بیشتر یاد یه‌چیز می‌افتم. یاد زمانی می‌افتم که می‌خواستم دسشویی‌رفتن رو یادشون بدم. پسرا ترس از مکانی به اسم دسشویی داشتن و از همین ترس هر دو دقیقه‌ یکبار مجبور می‌شدن برن توش و من رو هم هی پشت سر خودشون بکشن و بهم بچسبن و جیغ بزنن که چرا مجبورن تو این مکان بیان و چرا روی فرش نه و این حرفا. این دو دقیقه یه‌بار مدام تکرار می‌شد تا مجبور شده بودم صندلی‌ جدایی تو دسشویی برای خودم بزارم و کنارشون بشینم و حتی اگه اونا می‌رفتن، من دیگه پا نشم و نرم.

 

اینروزها عجیب خسته بودم اما دوست عزیزی که برای عید اینروزهای شعبان هدیه فرستادی، خوشحالی الآنمون رو مدیونتیم.

 

  Comments ()
عیدتون مبارک by: حُسنیه

 

 

اینجا مسجد مقدس محدثینه؛ دلیل احداثش مث جمکرانه. گه‌گداری اشتباها می‌گم دارم میرم جمکران. این ده شب که اینجا تو مسجد محدثین شهرم، دهه‌ی مهدویته، با یل‌های کوچیکم یعنی حسنین "که سرباز آقا میدونن خودشون رو" دعاگوتون هستم و جاتون کنار این کتری‌های شربت می‌ایستیم و شربت می‌دیم و می‌خوریم.

تمام خوبی‌ها به اندازه‌ی زیبایی این‌روزها نصیبتون. کاش قلمم انقد قاصر نبود که آرامش این مکان و این روزهای دهه‌ی مهدویت رو بنویسه. فقط میتونم آرزو کنم یه‌روز این مکان رو زیارت کنید بهمراه عزیزانتون

قدر این روزهای خوب رو بدونیم. قدر لذات این روزها رو بدونیم و از لذت‌هامون، به زیبایی یاد کنیم

 

 

 

  Comments ()
وصیت by: حُسنیه

 

گاهی وصیت رو عقده‌های دنیایی تشکیل می‌دن حتی

گاهی دلت می‌خواد هرچیزی که تو این دنیا می‌خواستی و نرسیدی رو تو وصیت بگی

خیلی برات مهمه بگی به چن نفر که چی‌ا برات مهم بوده

این یه غزله اما برای حس این روزهام، آشفته و نامرتب می‌نویسمش

.......

صورتم را خوب بپوشان مادر

او کمی غیرتی و وسواس است

مادرم خواهش دیگر دارم

دور کن عطر گلاب از من

چون

گفته بود او به گلاب

حساس است

 

  Comments ()
عید این‌روزها by: حُسنیه

 

اگر نبود

نمی‌دانستم چطور گریه کنم

 

  Comments ()
چادر مشکی‌م by: حُسنیه

 

 

مدتیه که چادر مشکیم که مث چفیه‌ی باباهامون دوره‌ی جنگ، واسم همه کاره‌س و همیشه باهامه، پاره شده و به دست مبارک مامان خانوم وصله‌دار. این وصله‌‌ی کوچیکش افتاده پشت. برام مهم نبود چادر وصله‌دار سرم کنمو برم دانشگاه و کلاس و بیرون اما مامان داره خودشو می‌کُشه که سریع بره یه پارچه چادرمشکی تهیه کنه و برام بدوزه. هی از مامان اصرار که با این خوب نیس میری بیرون و هی از من انکار که حالا کی پشت یه زن چادری رو نگا میکنه؛ حالا من که مشکلاتشو میدونم، هی بهونه میارم که مامان دیگه نمی‌خوام پارچه کرپ سرم کنم، یه پارچه‌ی دیگه رو خیلی دوس دارم. ازین قدیمیای ساده که کرپ هم نبودن و این حرفا که باعث می‌شه مامان دس نگه داره و بگه خب پس یه وقتی زمان بزار بریم انتخاب کن...

 

ولی واقعا وصله‌ی چادر مشکی چقدر مهمه؟ واقعا به آبرو لطمه می‌زنه؟

 

 

  Comments ()
واسه قند لبتون خنده‌ی بوسه دم کنم؟× by: حُسنیه

 

 

 

بساط منقل

ازون خال سیا

علم کنم؟

 

 

 

  Comments ()
دوستای سید by: حُسنیه

 

 

اصلا خوشبخت‌ترین‌مون کسیه که دوستای سیدش بیشتر باشه؛

 

نمیدونم حس اینهایی که همسر یا شوهر سید گیرشون میاد چیه. ولی انصافا قند تو دلشون تکون میخوره؟ نازن، آرومن، برای دلهره‌ت حتی نذر می‌کنن و میخوان نذری بدن و تازه تماس هم می‌گیرن تا یه‌وقتی زمان ادای نذرشون قضا نشه...

 

 

این حس رو برای بار دوم هم داشتم؛ بعد از زیارتی که به‌ جام تو مشهدالرضا داشت و ازین پیامک‌های نایب‌الزیاره بودن که نه، اختصاصی برای من روبروی باب‌الجواد رو داد، سجاده‌ی قرمزمو بعد از مدتها باز کردمو نماز خوندم؛ حالا من چی بگم که انگار این دستای من نبود که سجاده رو میگرفت و رو زمین پهنش میکرد و تایِ چادررنگی‌ش رو باز کرد و رو سرم می‌نداخت؛ انگار این اتاق من نبود که داشتم توش نماز می‌خوندم؛ انگار خودِ صحن بود...

 

  Comments ()
زن کاشمری‌... by: حُسنیه

میدونم اینروزها تو حسابم سی‌تومن هم نیست، اصلا همچین روزهایی که میشه، به در و دیوار زدنم تماشاییه. عصبی‌ام. انگار تمام آرامش و ایمانم رو یه کارت الکترونیکی تضمین میکنه. امروز که قبل از رفتن به دانشگاه، گذرم به عابربانک خورد تا شهریه‌ی این ترم باشگاه پسرا رو بردارم، جمعیتی تو صف بودن که همه‌شون برای گرفتن یارانه‌هاشون اومده بودن و من اصلا نمی‌دونم یارانه‌ها از کی وارد سبد غذایی خانواده‌ها شده. فقط به سهم یارانه‌هایی فکر می‌کنم که مثل سهم سه‌نفره‌ی ما، به‌راحتی تو جیب گشاد مرد دیگه‌ای میره و حتی گلوگیر هم نمی‌شه و براحتی خرج زندگی دیگه‌ای میشه و حتی صدای حقی هم به گوش هیچ قانونی نمی‌رسه اما مقاله‌های فقر و فحشاشون زمین و زمان رو پر کرده...

یه روز تمام ایمیلمو چک نمیکنم و حالا که میام میخونمش؛ یه ایمیلی میگه: یکی رفته رفتارشناسی کرده و قضیه‌ی کاشمر رو فهمیده و تحلیل‌هایی درموردش داشته: زن داستان کاشمر، جدای همسر زندگی می‌کنه با دو فرزند و از قضا با مردی که رابطه داره، تو یه مکان تاریک و خلوت، دور از شهر، قرار می‌زاره. عده‌ای جوون هم از دور خیلی تصادفی صحنه‌ی صحبتشون رو می‌بینن و وسوسه می‌شن و ...

زنِ تنهای جدای از همسر با دو فرزند تو جامعه‌مون چقدر زیادن. چقدر شبیه منه. کاش طلاق‌های اسلامی رو فرهنگ‌سازی کنن. این جدا زندگی‌کردن‌ها پدر درمیاره، کاملا پدر و من تو این سه سال به طرز فجیعی درکش کردم و میکنم. به این فک میکنم چقدر به بن‌بست خوردن‌ها، کار رفتارشناس‌ها رو آسون می‌کنه. ...

اگه تو پارکی، شهربازی، جایی زن و مردی رو دیدین که احیانا بچه‌هاشون، بابا مامان صداشون میزنن اما رفتارشون شبیه زن و ش‌‌و‌هرها نیست، تعجب نکنید. یه کدومشون مجبور شده حضور اون یکی رو تحمل کنه. بهش تو فقه و روان‌شناسی و جامعه‌شناسی نمیدونم چی میگن اما تو قانون بی‌سواد جامعه‌ی اسلامی من بهش می‌گن ملاقات پدر با فرزند.

امروز بعد از سه‌سال فکر می‌کردم چه معجزه‌ای شده که پدری خواسته فرزنداش رو ببینه و از حقش استفاده کنه، از دیشب استرس مثل خوره به جونم افتاده بود، هزارتا خواب وحشتناک هم می‌دیدم اما بلاخره امروز اومد. بعد از امتحانم، بچه‌ها رو به پارکی می‌برم تا هم خیال خودم جمع باشه و هم حسنینم قبول کنن مردی رو که مدتهای زیادیه ندیدن رو ببینن و هم رابطه‌ی پدر و فرزندی مقدس بشمار بیاد. اما باید می‌دونستم که نفهم‌تر ازین حرف‌ها هستند.

صدای ضبط شده‌ی چهل و پنج دقیقه‌ای مرد مذکر توی موبایلم در 50 دقیقه‌یی که توی پارک گذروندیم، خیلی چیزها داره بهم میگه. از عالم و آدم بد گفتن و خط و نشون کشیدن‌هاش بگیر تا زنهای مختلف اصفهانی و همدانی و دختر فرش‌فروش قمی ... نوش جانتون. اما کاش یه بار هم بخاطر دلمون پدری میکردین، از سرسره آویزون شدن بچه‌ها بگیر تا هول دادنشون روی تاب...

سه نفره‌مون توی بهتیم الان. سه‌نفرمون باورمون نمیشه یه روزی، یه جایی یکی باهامون نسبتی داشت. وای که چقدر زن و شوهرهای جداشده‌ی توی برنامه‌های سیمای جمهوری اسلامی با زن و شوهرهای جداشده‌ی توی جامعه فرق دارن. الان من از زمین و زمان متنفرم برای تحملی که به‌خرج دادم تا فقط صداش رو بشنوم. ...

کاش مادری با صفت بی‌رحمی میتونست کنار بیاد. کاش میتونستم بی‌رحم باشم. کاش مادر بی‌رحمی بودم. کاش لااقل یه کلمه می‌گفتم آقای محترم فلانی شما یک پدرید و روزی بدلیل پدر نادان بودن مواخذه خواهید شد. بقیه‌ش بماند...

حالا بیایید و من را رفتارشناسی کنید آقایانی که درسش را خوانده‌اید. می‌ترسم از روزی که دیر شود و مجبور شوید تحقیق میدانی به‌خرج دهید و توی ‌نیوزهایتان بنویسیدش...

 

 

 

 

  Comments ()
هوسش را دارم دوباره by: حُسنیه

 

باران می‌بارید

و من

توی صحن جامع

درست سمت باب‌الجواد

نشسته بودم

دو سال پیش

...

این یک تصویر واقعی‌ست

 

  Comments ()
خواب بد دیده‌ای انگار گلم، چیزی نیست by: حُسنیه

 

دیشب

 

لب دریا

 

صدای موج‌های وحشی از باغ‌وحش دررفته هم نتوانست، امواج خسته‌‌ی این شبها ت را به‌یادم نیاورد

 

دیشب! مدام به سیده مریم‌ت فک می‌کردم. به دل‌تنگی تو که چند شب پیش برای اولین‌بار ابرازش کردی و من اصلا به‌روی خودم نیاوردم که دارم بغض می‌کنم، دارم خفه می‌شم بااینکه حسنینم کنارم خوابیدن اما طاقت تصویرسازی‌ش رو ندارم، طاقت اینکه یک‌روزی مثل تو، کنارشون نباشم.

 

 

دیشب! مدام وسط شادی و خنده‌ی کودکانه‌‌ی حسنینم، وقتی مشغول بازکردن کادوهاشون بودن، به صدای سیده‌مریم‌ت فک می‌کردم؛ همون شبی که داشتی داداش کوچیکش رو می‌خوابوندی و سیده‌مریم کنارت بود و من برای لحظاتی تلفنی باهاش حرف می‌زدم...

 

دیشب اندازه‌ی بغض‌های اون شب‌ت، اشک ریختم. بغض‌های دیگری که قانون، بدون اهمیتی از کنارش گذشت

 

بخاطر ایمانم که ازدست ندادنش رو به تو مدیونم، برای این شب‌هات دعا می‌کنم؛

 

آرام باش کوه قهوه‌ای.

 

شاید روزی نه‌چندان دور، این خواب لعنتی هم تمام شود...

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه